دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۱۸ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است


باز اربعین رسیده و غوغاست در زمین

اوج شکوه شیعه هویداست در زمین...


فرا رسیدن اربعین حسینی تسلیت باد.




کاروان غمت ای عشق چهل روز که هیچ 

تا چهل قرن اگر گریه کند باز کم است...




موافقین ۳۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۴
آقاگل ‌‌

سلام.

ما برگشتیم.

از شما چه پنهان بعد از حدود 10روز دوری از وطن دلم برای همه جای ایران و شهرم تنگ شده بود. حتی دلم برای سربازهایی که فارسی باهم حرف می‌زنند تنگ شده بود! برای راننده تاکسی‌ها که کلیه روابط خارجی و داخلی رو برات نقد می‌کنند! برای فوتبال! برای مردمی که روز به روز انگار به این امید از خواب بیدار می‌شوند که همدیگر رو بجوند! خلاصه کلام خیلی سخته که توی یک کشور خارجی باشی و زبانشون رو نتونی به خوبی صحبت کنی.

 روز آخری که قرار بود برگردیم به بچه‌ها گفتم من نذر کردم دیگه غذا نخورم تا بریم ایران! همچین بریم ایران با کارت بانکی یک بیسکویت هزارتومنی بخرم و بزنم به بدن! سفرمون تا مرز از ساعت چهار صبح شروع شد و حدود ساعت های شش و هفت عصر بود که رسیدیم به مرز چذابه. از مرز که خارج شدیم اولین دغدغه بچه‌ها پیدا کردن ماشینمون وسط این حجم از ماشین بود! که البته این بنده نگارنده بر حسب اینکه هرچی که باشه چهارتا پیرهن بیشتر از این جوون‌ها پاره کردم! و موها سفید کردم در این آسیاب روزگار غدار کجمدار! حواسم جمع بود و روز اول یک نشانه خوب برای جای پارکمون گذاشته بودم. و عکس هم گرفته بودم!(طبعا انتظار نداشتین من پیرمرد بعد از ده روز یادم مونده باشه که!؟-توضیح از این بنده نگارنده) البته که این هم باعث نشد به راحتی از پارک در بیایم چون بین چندتا ماشین گیر کرده بودیم و طبیعتا صدا زدن ماشین تندر نود سفید رنگ به شماره پلاک ایران11 و سمند نوک مدادی به شماره پلاک ایران 23 داخل بلندگوهای پارکینگ هم جوابگو نبود! این بود که هم رزمان جوان طی یک عملیات یدی ماشین‌هارو عقب و جلو کردند تا بالاخره تونستیم ماشین رو از پارکینگ خارج کنیم. ساعت هشت شب از پارکینگ خارج شدیم و تا شهر آمدیم و کنار جاده برای اینکه فلاسک مون رو پر کنیم و راه بیفتیم ایستادیم. که از قضا پرایدجان خاموش شد و هرچه کردیم روشن نشد که نشد! و این بود که تقریبا چهار ساعت انتظار کشیدیم تا تعمیرکار امدادخودرو از راه رسید و بعد از یک بررسی نیم ساعته گفت فلانی! سوئیچت رو بده! حالا از ما اصرار که سوئیچ روی ماشین بود و از وی انکار که نه! این نه! سوئیچ اصلی ماشین رو بده! دادیم و با یک نیم استارت ماشین روشن شد! خلاصه که فهمیدیم همین پراید خودمان که در کشور دوست و همسایه جزء ماشین‌های فقیرانه و در حد سه چرخه محسوب می‌شود و عملا قیمتی ندارد سیستم امنیتی پیشرفته‌ای داشته که به جز با سوئیچ‌های کارخانه روشن نشود! و اینجور مواقع از کلید زاپاس پنج هزارتومانی هیج کاری بر نمی‌آید!(دوست جان به این خاطر که سوئیچ خودش متعلقات زیاد داشت و سنگین بود سوئیچ زاپاس رو داخل استارت کرده بود!) 

باری، با اینکه ساعت دوازده شب بود و بچه‌های با صفای بستان حتی اصرار داشتند که به منزلشان برویم و شب بخوابیم یا حتی توی چادر موکب شان بخوابیم ولی تصمیم گرفتیم که حرکت کنیم.و نتیجتا یکی از رفقا که الحق راننده قابلی است پشت فرمان نشست و یک سره کل این مسیر ده ساعته را به تنهایی راننده‌گی کرد! و البته ما سه نفر هم از ترس اینکه نامبرده خوابش نبرد هر طور که بود مقامت کردیم و چشم بر هم نگذاشتیم و تا خود صبح برایش چایی ریختیم! حدود ساعت ده یازده صبح بود که رسیدیدم به دیار با صفای خودمان و یک به یک هم رزمان را دم در خانه‌ها پیاده کردیم! و خودمان نیز رفتیم و رسیدیم.

 این را هم ذکر کنم که تا قبل از روشن شدن هوا هیچ کدام از دوستان به خوانواده‌ها اطلاع نداده بودیم که در حال برگشتن هستیم! و تازه شانس یارشان(مان) بود که چهار ساعتی ماشین بیخود و بی‌جهت خراب بود و ساعت شش صبح نرسیدیم!

و هرچه که بود بالاخره بازگشتیم. و دست پخت مادرجانی که الحق حرف ندارد:دی  بخصوص که این بنده نگارنده مزاجش به غذاهای عربی خوش نیامده بود و چند روزی بود که گرسنه بود.

پایان روز آخر!


این هم یک نوعش هست دیگر! همه سفرنامه‌ها که نباید از روز اول سفر شروع شود! 



سد کارون سه- طلوع آفتاب-چایی و فلاسک همایونی نشان این بنده نگارنده!


س.ن:

گذشته از این موارد تک تک دوستان رو دعا کردم. تک تک لحظه‌ها به یادتون بودم و دعاگوی همه. اینکه چه قدر مورد قبول حضرت حق واقع شود رو دیگه نمی‌دونم و راستش از اختیارات من خارجه. ان شالله روزی تک تک دوستان بشه این دیدار. خیلی خوب بود. خیلی. سختی‌های زیادی داشت ولی فوق العاده شیرین. شیرین به اندازه ای که نمی‌تونم وصفش کنم و به قول عرفا شنیدن کی بود مانند دیدن... 

و اینکه گفته بودم می‌نویسم از حال و هوای این روزها ولی واقعیت این که اونجا نت نداشتم! گوشیم همون روز اول خراب شد و این شد که بد قول شدم. به بزرگی خودتون ببخشید.

سعی می کنم بعضی از خاطرات رو تا جایی که این بیماری آلزایمر اجازه بده بنویسم تا از خاطرم نرفته. 


شکوائیه:

آخه دادا، آخه بامرام. قربون اون شکل ماهت با اون پوشالای زرد قناری طور و اون جوجه کلاغای مزرعه ات. بی خداحافظی آخه؟ کجا گذاشتی رفتی یهویی؟ بلاگستان بی تو چه صفایی داره؟ اصلا عرفا و قدما هم گفتند: بلاگستان بی مَتَر به چه ماند؟ به زنبور بی عسل!

اگه صدام میاد و تصویر هم هست تا بگم که کلی به یادت بودم تو این سفر. ولی اگه جواب ندی و با زبون خوش بر نگردی دعا می‌کنم همون جوجه کلاغ نور چشمیت کچلی بگیره! بازهم میل خودت.



۶۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۶
آقاگل ‌‌




حالاتمام دغدغه‌ام این شده حسین

این اربعین،کرب و بلا می‌بری مرا،حسین..؟


اگر همه چیز خوب پیش بره امشب ان شالله حرکت می‌کنیم. اگر قابل باشم و لیاقتش رو داشته باشم تک تک تون رو دعا می‌کنم. برای اینکه اسم هیچ کسی رو هم از قلم نیندازم از این پست اسکرین گرفتم. یک سری دوستان رو هم خودم لیست کردم.  

چون آخرش هم نفهمیدم چطوری با گوشی پست بنویسم و عکس ضمیمه کنم! یک کانال تلگرامی ساختم برای نوشتن از حال و هوای این روزها...



کلیک کنید:

لینک کانال




یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...


موافقین ۳۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۵
آقاگل ‌‌

متن خبر:


"ناشر مجلات نیچر ۵۸ مقاله دانشمندان ایرانی را بخاطر جعل علمی! و دستکاری! توسط نویسندگان تعلیق کرد!"





یاد مقاله "قهر مش مراد با برادرش" افتادم! که چندین سال پیش در همایش علوم رفتاری پذیرش گرفته بود! تصویر یک-تصویر دو-تصویر سه- تصویر چهار - تصویر پنج-تصویر شش


حرفی نیست! فقط اینکه یک استادی داشتیم(حفظه الله!) نام جالبی برای این مقالات دانشگاهی گذاشته بود. SMC  که مخفف ضرب المثل شاش(S) موش(M) چال(C) کردن است! (در مثل جای مناقشه نیست و ببخشید خلاصه!) و کنایه ایست از کار بیهوده انجام دادن!

 


۲۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۳:۴۵
آقاگل ‌‌

یک عادتی که نام برده‌ی نگارنده‌ی این سطور دارد این است که صبح پس از گذشتنِ گارانتیِ هر وسیله‌ای که باشد دست به آچار پیچ گوشتی برده، به جانِ آن دستگاهِ بخت برگشته افتاده، به کوچکترین بخش‌ ممکن تجزیه‌اش کرده! و مجدد سرهمش می‌کند! 

گارانتی لپتاپ همایونی نیز چون دیروز به اتمام رسید پس شد آنچه شد!

حس می‌کنم وزن لپتاپ نزدیک به نیم کیلو کم شده! یعنی اینقدر وزن گرد و خاک‌ها موثر بود؟ 


یاد همه ساعت‌هایی افتادم که در سنین کودکی نابود کردم و یک به یک سر به نیست شدند! و تلوزیون 21 اینچ قدیمیی که برای همیشه خراب شد و هیچکس نفهمید چرا! 


+نظرات پست قبل رو تا شب جواب می‌دم. ولی نظرات پست های قبلش رو "به این بنده نظرات جواب نده‌ در پست های اخیر" ببخشید. :)

۳۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۱
آقاگل ‌‌

نامبرده نگارنده این سطور طبق وعده خود که گفته بود خبری دارد خوش. هم اکنون اعلام می‌دارد در روزهای آینده عازم سفر کربلای حسینی است و بسیار خوشحال و خرسند می‌باشد. و خبر خوبش همین بود. 

لازم به ذکر است که نام برده نگارنده این سطور نیک می‌داند که خبر خوب از جانب هر شخص می‌تواند خبری باشد. برای شخصی هدیه تولدش. برای مادری بازگشت پسرکش از سربازی. برای فردی شروع پاییز، برای جوانکی ازدواج، برای خانمی مادر شدنش! ولیکن خبر فوق برای بنده که در ایام گذشته روزهای خوبی نداشته و به غایت خسته است خوبترین خبرها بود.


بیت:


من گفته‌ام به همه اربعین حرم هستم

این تن بمیرد آبرویم را نبر حسین....




و ایضا:


اربعین نیست حدیثی که فراموش شود

شعله‌ی عشق نه آن است که خاموش شود!


و ایضا:


عشق یعنی کربلا یعنی من و تنها حرم!

عشق یعنی عکس سلفی یادگاری با حرم!


ای خدا این روزها شش گوشه می‌خواهد دلم

عشق یعنی اربعین پای پیاده تا حرم...



نام برده نگارنده این سطور از همه دوستان و خوانندگان و خاموشان(خدا زیادتان کناد!)! درخواست حلالیت داشته و قول می‌دهد همه را دعاگوی باشد. به شرط آنکه چون به دشت رسید دامنش از دست نرود! و همچون آن صاحبدل نشود که سر در جیب مرافقت فرو برد و چون برآورد محبی به وی گفت از آن بوستان که بودی چه تحفه کرامت کردی؟ و گفت: "به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!" البته که نام برده نگارنده این سطور می داند که نه آن صاحبدل بلکه بنده فقیر الحقیر گنهکار خداوند است و بس! ولیکن خوب می‌داند که اگر آن صاحبدل به درخت گل رسید نگارنده به گلستان‌ترین بوستان‌ها رهسپار است!



بیت:


از توبه چهل روز گذشته ست ولیکن

ماییم و چهل سال گنه کار تر از قبل!

 

تمت

۵۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۰
آقاگل ‌‌

منصور پورحیدری عزیز هم رفت...

تسلیت به جامعه فوتبال دوستان ایران

خدایت رحمت کند مرد...


۲۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۸
آقاگل ‌‌

خدایا درست که بعد هر سختی آسانی هست و بعد از هر مشکلی گشایشی. درسته که گفتند خدا ار به رحمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری. ولی خداجونم من رو با ایوب نبی مقایسه نکن. من کم طاقتم خدا. به من به اندازه صبرم سختی دادی. بسه دیگه. درست. هرچی بشه میگم شکرت خدا. ولی منو از این دربدری نجات بده. دل بنده هات رو نسبت به من مهربون تر کن خدا. میدونم بنده خوبی نبودم تو این یک سال. می دونم از دنیا و زندگی بریده بودم. می دونم نه فقط به تو که خیلی از بنده هات هم مدیونم برای یک سال گذشته. ولی خدایا. بسمه دیگه. قول میدم بشم همونی که همیشه دوست داشت صد باشه. همیشه دوست داشت یک باشه. قول میدم تلاشم رو چندبرابر کنم. قول میدم برگردم به اون مسیری که تو می خواستی. همون مسیری که من نافرمانی کردم و نرفتم. کفر ورزیدم و نرفتم. بی مهری کردم و نرفتم. دونستم که صلاحم در اونه و نرفتم. 



خدا به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به هرآنچه بودم دوباره برگردان

به کد خدایی آبادی به دور از عشق 

نه این رعیّت خانه خراب و سرگردان

خدا بریده ام از عشق و زندگی دیگر  
به آیه آیه توبه به جان الرحمن...


کرمانم. برای همین فرصت جوابگویی به نظرات رو ندارم. خلاصه که روی هم رفته ببخشید. از طرفی دلم نمیاد نظرات رو ببندم!

+ تو دل همه این سختی ها یک خبر خوب هم دارم البته، بعد میگم.


 

۴۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۵
آقاگل ‌‌