دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز ششم

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۹ ق.ظ

و کسی از وی پرسید: چگونه‌ای؟

گفت: چگونه باشد کسی که عمرش می‌کاهد و گناهش می‌افزاید؟

و در معرفت چنان بود که سخن اوست که: ما رایت شیئا الا و رایت الله فیه. هیچ چیز ندیدم، الا که خدای را در آن چیز دیدم و از و پرسیدند: که خدای را می‌شناسی؟

ساعتی خاموش سر فرو افگند. پس گفت: هرکه او را بشناخت سخنش اندک شد و تحیرش دایم گشت.


تذکرةالأولیاء

ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه


***


نقل است که روزی حسن برحبیب آمد به زیارت. حبیب دو قرص جوین و پاره‌ای نمک پیش حسن نهاد. حسن خوردن گرفت. سائلی به درآمد. حبیب آن دو قرص و نمک بدو داد. حسن همچنان بماند. گفت: ای حبیب! تو مردی شایسته‌ای. اگر پاره‌ای علم داشتی به بودی که نان از پیش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی. پاره‌ای به سائل بایست داد و پاره‌ای به مهمان.

حبیب هیچ نگفت. ساعتی بود غلامی می‌آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره‌ای بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و حبیب سیم به درویشان داد و خوان پیش حسن نهاد. چون حسن پاره‌ای بریان بخورد، حبیب گفت: ای استاد! تو نیک مردی. اگر تو پاره‌ای یقین داشتی به بودی با علمِ یقین باید.


تذکرةالأولیاء

ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه



س.ن:

این پست رو در نهایت احترام تقدیم می‌کنم به خانم ام اسی خوشبخت؛ به این خاطر که دیروز روز جهانی ام اس بود. و ایشون به من و شما و خیلی‌های دیگه چیزهای زیادی در این مورد یاد دادند و ثابت کردند که با ام اس هم می‌شه خوشحال بود. امیدوارم همیشه همیشه موفق و موید و مظفر و منصور باشید. پست رو به سبک خودتون تموم می‌کنم: "ایام به کام."


نظرات  (۱۴)

سلام 
صبح بخیر 
لایک می کنیم برای قسمت س.ن👏👏❤❤
با علمِ؟ یقین... نفهمیدم ؟ 
پاسخ:
سلام. 
صبح شما هم بخیر.
.
حسن ابتدا حبیب رو به خاطر بی علم بودن نکوهش میکنه و میگه اگه علم داشتی میفهمیدی که نباید همه رو به سائل میبخشیدی. بلکه پاره ای رو به سائل میبخشیدی و پاره ای برای من که مهمان تو بودم کنار میگذاشتی. بعد در انتها حبیب حسن رو نکوهش میکنه و بهش میگه، تو آدم خوبی هستی درست هم میگی ولی اگه به جای علم یقین، پاره ای یقین داشتی به خدا بهتر بود.   
۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۱۳ گمـــــــشده :)

سی سحر سی دقیقه کتاب..

چه کار جالبی

آفرین

پاسخ:
:))
تشکر
داستان امروز خیلی جالب بود(و الحمدالله فهمش تا حدودی اسون)
بخش س ن هم تحسین میکنم و از طرف خودم تبریک میگم بهشون:)
یاعلی
پاسخ:
:)) 
الحمدالله.

۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۲ دایی ‌‌جان
دقیقا...

اینو قبلا هم خونده بودم که هرکی بیشتر خدارو میشناسه کمتر ازش حرف میزنه 
و اونی که زیاد از خدا حرف میزنه ،خدا رو نمیشناسه .


پاسخ:
آره دقیقا همینه.
هررکه را اسرار حق آموختن مهر کردند و دهانش دوختند.
چه خوبه که با این حرکتت آشتی دادی ما رو با این کتاب فاخر.
پاسخ:
:))
ارادتمند.
این انرژی مثبتایی که شما و بقیه دوستان میدید خیلی خوبه.
امیدوارم مفید باشه.
چه وبلاگ خوبی بهمون معرفی کردی ^_^
عالی
پاسخ:
:))
سلامت باشی.
ممنونم آقاگل بابت معرفی وبلاگ...
پاسخ:
خواهش میکنم :)
خیلی ممنون واقعا.
من با کتاب هایی با این نوع لحن و ادبیات دیر ارتباط برقرار میکنم، مرسی که تیکه تیکه اینجا و کانالتون مینویسین و مام مفیوظ میشیم من حتی برا بابامم میخونم :)

برا خانم ام اسی خوشبخت هم آرزوی موفقیت دارم، البته مشخصه که انرژی که شما توصیف کردین خودش نشان بر موفق بودنه.
پاسخ:
زنده باشن پدر جان. :)
.
ممنون
به لری سی سحر یعنی برای سحر :)




پاسخ:
بله :))
اگه لری معنی کنی یک ایهامی هم داره :دی
۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۵ ام اسی خوشبخت
سلام بر نویسنده گرامی :)
ممنون برای این پست های خوب که برای چند دقیقه هم شده ما رو وادار به تفکر میکنن.
ممنون برای این همه لطف و انرژی, خودم نمیدونستم دیروز روز ام اسه. ممنون برای دقت نظرتون و باز هم ممنون برای لطفتون. خوشحالم که اینجا دوستان خوب و خوش انرژی مثل شما همراهم شدن و با لطف همیشگیشون انرژی منو مضاعف کردن. براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم :)
از دوستان عزیزی که تو کامنت ها به بنده لطف داشتن هم ممنونم. و برای همه دوستان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
شادکام باشید :)
پاسخ:
سلا به شما :)
ارادتمندیم.
.
ما نیز خوشحالیم بابت این آشنایی با شما. :)
سلامت باشید. و موفق و موید.

این کتاب رو، روز تولد پدرم بهش کادو دادم، اما همش چون فکر میکردم نگارشش سخته سراغش نرفتم... ولی با پست شما فکر میکنم باید حداقل یک بار بخونمش
پاسخ:
:)
خبرنگارای رادیو باید دو بار بخوننش حتی! :))
زنده و سلامت باشن پدرجان. و سایه شون بالای سرتون باشه ان شالله.
یاد یکی از دوستانم افتادم که ام اس گرفت...
هیچ خبری ازش ندارم امیدوارم حالش خوب باشه..و همینطور حال بلاگر عزیزمون
پاسخ:
امیدوارم. :)
ان شالله.
منم‌ یکی از اقوام نزدیکمون که خیلی هم‌دوستش دارم ام اس داره ...
سالها پیش  که این خبر رو شنیدم تب کردم حالم بد شد اونقدر که از اون سال مشکل گوارشی پیدا کردم...
اون‌ ندونست من حالم بخاطر اون خراب شد و الی آخر...
من کم آوردم تا شنیدم که اون این شکلی شده 
ولی اون عزیز  محکم با بیماریش مبارزه کرده و میکنه...
و خوشحالم مبارزان قوی هستن ...
 واقعا آدم های محکمی هستند خیلی محکم که من در مقابلشون سر تعظیم‌ فرو میارم...
روزشون با تاخیر  مبارک...
پاسخ:
سلامت باشید. 

فرود :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">