دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

یک جرعه کتاب و چند توصیه به بهانه روز کتاب

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ق.ظ

گفته‌اند شبی دزدی با یاران خود به دزدی رفت، خداوند خانه بحسِّ حرکتِ ایشان بیدار شد و بشناخت که بر بام دزدانند، قوم (اهل خانه‌، همسر خویش) را آهسته بیدار کرد و حال معلوم گردانید، آنگه فرمود که: «من خود را در خواب سازم و تو چنان‌که ایشان آوازِ تو بشنوند با من در سخن گفتن آی و پس از من بپرس بألحاحِ(با اصرار و پافشاری زیاد) هرچه تمام‌تر که این چندین مال(این پول و مال را) از کجا بدست آوردی؟» زن فرمان برداری نمود و بر آن ترتیب پرسیدن گرفت. مرد گفت: « از این سؤال در گذر که اگر راستیِ حال با تو بگویم کسی بشنود و مردمان را پدید آید.(این راز فاش می‌شود) » زن مراجعت کرد و الحاح در میان آورد.(پافشاری کرد) مرد گفت: « این مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم، و افسونی دانستم که شب‌های مُقمِر(شب‌هایی که ماه کامل بود) پیشِ دیوارهای توانگران بیستادمی و هفت بار بگفتمی که "شُولَم شُولَم"، و دست در روشنایی مهتاب زدمی(دست به شعاع نور ماه زدم!) و به یک حرکت به بام رسیدمی، و بر سرِ روزنی بیستادمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم از ماهتاب به خانه در شدمی(با کمک شعاع نور ماه به داخل خانه رفتم) و هفت بارِ دیگر بگفتمی شولم. همهٔ نقود(اجناس قیمتی، نقد) خانه پیش چشم من ظاهر گشتی، بقدر طاقت برداشتمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم و بر مهتاب از روزن خانه بر آمدمی. به برکتِ این افسون نه کسی مرا بتوانستی دید و نه در من بدگمان صورت بستی. به تدریج این نعمت که می‌بینی بدست آمد. امّا زینهار تا این لفظ کسی را نیاموزی که از آن خطاها زاید.» دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شادی‌ها نمودند، و ساعتی توقف کردند، چون ظنّ افتاد که اهلِ خانه در خواب شدند مُقدّم(رئیس) دزدان هفت بار بگفت شولم، و پای در روزن کرد.(پا روی شعاع نور ماه گذاشت!) همان بود و سرنگون فرو افتاد!(همان شعاع ماه بود و پایین افتاد.) خداوند خانه(صاحب خانه)، چوب دستی برداشت و شانه‌اش بکوفت و گفت: همه عمر بَرو بازو زدم(زور و بازو ) و مال بدست آوردم تا تو کافردل پُشتواره بندی و ببری؟ باری، بگوی تو کیستی؟ دزد گفت: من آن غافلِ نادانم که دمِ گرمِ تو مرا بر باد نشاند تا هوسِ سجّاده بر روی آب افگندن پیشِ خاطر آوردم و چون سوختهٔ نِم‌داشت(پارچه کهنه‌ای که به کمک ان آتش روشن می‌کردند.) آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم. اکنون مشتی خاک پسِ من انداز تا گرانی ببرم!

"کلیله‌ و دمنه"

"باب برزویه طبیب"


س.ن:

آن‌قدر درگیر روزگارِ قدارِ کج‌مدارِ لاکردار بودم که روز کتاب و کتاب‌خوانی هم از یادم رفت. خواهش می‌کنم به بهانه این روز اگر توصیه‌ی کاربردی در راستای کتاب و کتاب‌خوانی دارید بنویسید. 

چند پیشنهادی که خودم دارم:

1- استفاده از کاغذهایِ رنگی چسبان(تلاش این بنده نگارنده برای فارسی سازی استیکر نوت!) در صفحه ابتدائی کتاب جهت یادداشت برداری یا نشانه گذاری نکات مهم کتاب.

2- مطالعه منظم و هدف‌دار، منظورم این نیست که حالا کتاب‌های خاصی رو بخونیم. منظورم اینه که حتی اگر خواستیم رمان بخونیم این رمان خوندن‌هامون منظم باشه. طوری که مثلاً اگر قصد داشتیم از نادر ابراهیمی کتابی بخونیم، بدونیم کتاب‌های مهم این نویسنده رو بخوندیم و نه کتابایی که برخی اوقات بی‌خود و بی‌جهت معروف هستند. 

3- استفاده از شبکه اجتماعی گودریدز هم می‌تونه پیشنهاد خوبی باشه. به این دلیل که به کتاب‌خوندن‌مون نظم می‌ده، وقتی دنبال یک کتاب با موضوع خاص می‌گردیم راحت‌تر پیداش می‌کنیم. اگر قصد تحقیق در مورد یک کتاب یا نویسنده‌ رو داریم به سادگی معرفیِ دیگران‌ رو در موردش می‌خونیم و نسبت بهش اطلاعات لازم‌ رو کسب می‌کنیم. اگه نکته‌ای در مورد کتابی که می‌خونیم بود می‌تونیم هم برای خودمون و هم برای استفاده دیگران ثبتش کنیم. و هزار و یک استفاده دیگه! 

همین.

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۲۸
آقاگل ‌‌

کتاب نگاری

نظرات  (۱۹)

توصیه که نه ولی دوست دارم به عنوان یک کتابفروش خواهش کنم که یک بار هم شده به جای کتاب های روانشناسی و موفقیت و علمی و تاریخی و سیاسی و ... داستان بخوانید. قصه ها بی نظیرن :)
پاسخ:
:))
چطوری کتاب فروش خانه نشین؟ :d
.
داستانا خیلی خوبن.
۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۱:۱۵ بهارنارنج :)
خوبین اقاگل؟:)
اخر داستان حرف دزد به صاحبخونه متوجه نشدم..
پاسخ:
دزد گفت: من آن غافلِ نادانم که دمِ گرمِ تو مرا بر باد نشاند تا هوسِ سجّاده بر روی آب افگندن پیشِ خاطر آوردم و چون سوختهٔ نِم‌داشت(پارچه کهنه‌ای که به کمک ان آتش روشن می‌کردند.) آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم. اکنون مشتی خاک پسِ من انداز تا گرانی ببرم!
.
دم گرم تو مرا بر باد نشاند: بر باد نشستن کنایه از خیال پردازی بیهوده کردن. 
تا هوس سجاده بر روی آب افگندن: سجاده بر آب افگندن هم باز خیال پردازی بیهوده و بی مورد کردنه.
سوخته‌ی نم داشت آتش در من افتاد: قدیمیا یه پارچه کهنه رو کنار هیزم ها میذاشتن و بعد با سنگ آتش زنه پارچه رو آتش می زدن و در نتیجه هیزم ها آتش می گرفت. میگه من مثل اون پارچه کهته بودم. حرف تو آتش در من انداخت و نتیجه شو دیدم و رنجش رو کشیدم. 
اکنون مشتی خاک پس من انداز تا گرانی ببرم: قدیما اگه پشت کسی آب می ریختن نشونه روشنایی بود و امید بازگشت طرف. و اگه خاک می‌ریختن به نوعی یعنی بری دیگه بر نگردی! 
خانه نشین😂
جراحی بینی و اینهمه دنگ و فنگ😂
پاسخ:
:)))

۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۵ هانیه شالباف
سلام :)
ممنون بابت نکات خوب‌تون. 

نکته‌ای که می‌خوام بگم تکمیل حرف شماست درباره‌ی گودریدز. به‌نظرم کتاب‌های «خوب»ـی رو که می‌خونیم + نقد و یه متن خوشگل برای معرفی بنویسیم و با یه عکس خوش‌رنگ توی اینستاگرام منتشر کنیم؛ چون از طریق پیج‌ سلبریتی‌ها و آدم‌های مشهور، خیلی کتاب‌های ضعیف و بی‌معنا و مفهوم معرفی می‌شن؛ و شاید این حرکت کمی بتونه خنثاش کنه...
پاسخ:
سلام :)
.
راستش به نظرم اینستا قابلیت تبدیل شدن به یه شبکه اجتماعی کاربردی رو نداره. بخصوص در حوزه کتاب. به همین دلیله که گودریدز رو پیشنهاد می‌کنم. چون یک شبکه مجازی کاملاً در رابطه با کتابه و عضو فارسی زبان هم کم نداره. بعلاوه نوشتن نقد و متن خوشگل به منظور معرفی کتاب هم داخلش می‌شه انجام داد. حتی قابلیت انتشار تصویر هم داره.

در ابتدا تشکرِ فراوان :)

من ولی مطالعه‌ی بی‌نظم و بی‌هدف دارم. :| مگه امتحانات مجالِ مطالعه‌ی غیردرسی میده؟! حجمِ مطالب هم بالاست و درس‌ها هم سنگین. -_-
پاسخ:
آقا ما به قول قدیمیا خودمون این آردا رو بیختیم. :)) اینکه امتحانات مجال نمی‌ده و درس و دانشگاه نمی‌ذاره. و ... اینا همه‌اش بهونه تراشیه برا اینکه خودمون رو راضی کنیم!(نه دیگران رو. خودمون رو) خودمون رو راضی کنیم که ما راهی رو اشتباه نمی‌ریم. که داریم از وقت‌مون بهترین استفاده رو می‌بریم. ولی وقتی با خودمون صادق باشیم می‌بینیم مثلاً روزانه فلان قدر از وقت‌مون رو در اینستا و تلگرام و راه و نیمه راه داریم هدر می‌دیم. و بعد نوبت کتاب که می‌شه وقت نداریم! 
این حرفا رو کلی گفتم و اول از همه مخاطبش خودمم. :) برداشت اشتباهی نشه.
پس بهش میگن شب های مقمر. نمیدونستم. جالبه :)

کاغذ های رنگی چسبان... نهههههه.. نههه :))
پاسخ:
مُقمِر :) ظاهراً ریشه‌اش همون قمر به معنای ماه هست دیگه. :)
.
پس چی باید بگیم؟
دزد نادانی بوده. :)
فعلا بتونم به توصیه های شما حتی شده اندکی عمل کنم شاهکاریه برا خودش.
پاسخ:
:))
می‌خوای قانون کلت تعیین کنم. و تهدید کنم که مجبور شی عمل کنی؟ :d
۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۶ פـریـر بانو
روزگار قدار کج مدار :))
منم یادم رفت اون روز پست بذارم :/
یعنی گفتم حتما یه پست بذارما ولی بازم فراموش کردم😑

چه توصیه های خوبی :)
مثلا تندتند و سرسری کتاب نخونیم. زیاد کتاب خوندن هنر نیست. خوب خوندن هنره :)

و چه حکایتی! شولم شولم :))
و خب طبیعیه این حجم از نادونی از یه دزد... اگه دانا بود که نمیرفت دزد بشه :/
پاسخ:
:) حوادث این چند وقت اخیر هوش و هواس‌مون رو برده. 
.
راستش سرسری خوندن رو قبول دارم. ولی تندخوانی بد نیست. اگر هنر تندخوانی رو داشته باشیم. :)

.
اتفاقاً یه وقتایی دزدا خیلی دانا هستن. فقط راه رو اشتباهی رفتن. :d
و یه توصیه ایمنی هم بکنم که لطفاً با کتاباتون تو اینستا و غیره، شوآف نکنید، با تشکر!
مرسی، اه :|
پاسخ:
:))
چه بی اعصاب. :d
البته دادا اگه قراره کسی ریا و شوآفی هم بکنه بذار تو همون زمینه کتاب باشه. عیب نداره.
آروم و عمیق بخونیم، یک فصل رو با یه کتاب دویست صفحه ای بگذرونیم، نه دویست کتاب تو یه فصل:|
.
حکایت خیلی خوب بود:) 
پاسخ:
خب راستش عمیق خوندن خوبه. ولی توی کامنت حریر هم گفتم اگه هنر تندخوانی داریم تندخوانی بد نیست. و اتفاقاً مفیده. :)

من دوست دارم ایده ای برای گسترش کتابخوانی دریافت کنم.
مدتیه دارم بهش فکر میکنم.
مثلا فکر کردم که این طرحی که یادم نیست از کجا خوندم رو پیاده کنم که یه کتابی بذارم تو اتوبوس یا مترو، روش بنویسم هرجا کتاب رو تموم کردی همونجا بذار بعدی بخونه.
یه همچین چیزی.
و یه سری کتابهایی که اینطور گسترش دادنشون ارزشمند باشه رو دوست دارم دوستان معرفی کنند و دلیلشون رو هم بگن. که گسترش مطالعه ی اون کتاب چه نفعی ایجاد میکنه!
ببخشید دیگه تریبون شما متناسب با کتاب بود من ازش سوء یا حسن استفاده بنمودم.


+ممنون که با حوصله حکایت نوشتید :)
پاسخ:
حالا تو ایستگاه مترو و اتوبوس شاید عملی نباشه ولی می‌شه با اطرافیان همین کار رو کرد. مثلاً یک کتاب رو بخونی و بعد همین‌طور بی مقدمه بدیش به یکی که می‌شناسی و بهش بگی این رو بخون و بعد از اینکه خوندیش بده به کس دیگه. :) ولی خب نکته اینجاست کتابی که انتخا می‌کنی باید مقبولیت عام داشته باشه. مثلاً چیزی که چند وقتی هست ذهنم رو مشغول کرده همین حرف علی بود. اینکه ما خیلی خیلی کم قصه می‌خونیم. و خیلی خیلی کم قصه بلدیم! در صورتی که قدیمیا پر بودن از قصه و حکایتایی که به فراخور فضا و زمان ازش استفاده می‌کردن. قصه‌ها پر از نکته هستن. نکته‌هایی که می‌تونه برای همه مفید باشه. از بچه تا بزرگ.  
آره :))
فعلا گفتم که من آماده دعوا شدنم در این موارد و استقبال هم میکنم پدربزرگ :)
پاسخ:
فضای مجازی که قابلیت دعوا کردن نداره. ولی می‌تونم مثلا مجبورت کنم هر هفته که نتونستی این نکته‌ها رو رعایت کنی و یک کتاب بخونی 10 هزارتومن بریزی به حساب من!:d
۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۸ هانیه شالباف
درسته؛ منم گفتم که... بیشتر برای مقابله با انتشار و تبلیغ کتاب‌های زرد می‌گم که توی اینستاگرام هم باید فعال بود. چون تعداد خیلی زیادی از مردم عضو اون هستن و معمولن آدم‌های خیلی کتاب‌خون و کتاب‌خوب‌بخون(!) عضو گودریدز هستن... 
پاسخ:
راستش اگر کاری هم باید بکنیم اینه که کاری کنیم همون اینستایی ها بیان سمت کتاب و کتاب خوندن. نمی‌گم فعالیت در اینستا مشکل داره. نه. ولی باید کاری کرد که از طریق همون اینستا ملت رو به سمت کتاب هُل بدیم. اندک اندک. از این جهت حرف‌تون رو قبول دارم پس.
استیکر نوت هم یکی مثل هزاران کلمه ای که اعتقاد دارم معادل فارسی ندارند
پاسخ:
اگه یه روزی اتفاقی افتاد و خواستن ازت اعتراف بگیرن باید ببرن بسپرنت دست یکی مثل جلال الدین کزازی :))

۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۰۱ آشنای غریب
یکمی هم منو دعوا کنید
تو تمام عمرم تا جایی که یادم میاد دو کتاب رو کامل خوندم :((
پاسخ:
من شیوه تنبیهیم این شکلیه که شماره حساب می‌دم هر وقت کتابی رو کامل نخوندین باید 10 هزارتومن واریز کنین به حساب من. قبوله؟ :d
زدین به هدف اصلا :)) 
من خیلی از کزازی میترسم . خیلی :| 

چرا اینقدر ترسناکه این بشر ؟ :(( 
پاسخ:
:)))
یحتمل ایشونم از شما می‌ترسه. بعید نیست این رابطه دو طرفه باشه.:d
۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۸ آشنای غریب
نمیدونم قبول کنم یا نه!

از کودکی علاقه زیادی به آشنایی با مثلث برمودا داشتم 
روزی از مابین کتب پدر کتاب مثلث برمودا رو پیدا کردم 
وبه اسرار گرفتم تا بخونم اون رو هم نصفه رهاش کردم

الان یه کتاب دیگه به ذهنم اومد که کامل خوندمش شد سه تا 

خلاصه میترسم قبول کنم و ورشکسته بشم D:
پاسخ:
خب پس اصل مشکل اینه که سمت کتابایی می‌رید که سخته. بیاید سراغ کتابایی که داستانه. یا قصه است. بعد خوندن و تموم کردن‌شون دلنشین تر می‌شه.
خلاصه که این پیشنهاد منه. می‌تونید قبول کنین می‌تونید نه. :))
۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۶:۵۶ آشنای غریب
خب شما واسه یه فرد بیست و چندی ساله یه کتاب معرفی کنید  ممنون میشم^_^
پاسخ:
خب این بستگی داره این فرد بیست و چندی ساله تو چه زمینه ای دوست داشته باشه کتاب بخونه. :)
اگر داستان دوست دارید من کتاب "یکی بود یکی نبود-محمدعلی جمالزاده" رو بهتون معرفی می‌کنم. به چند دلیل. یک اینکه چندین داستان کوتاه هست. پس دلهره این رو ندارید که کتاب رو ناقص رها کنید. درواقع هر داستانی رو که بخونید اون داستان تموم شده و می‌تونید سراغ داستان بعد برید. دو اینکه جمالزاده خیلی خوب و شیرین می‌نویسه. و مهم‌تر اینکه داستان‌هاش حرف برای گفتن داره. 
اگر رمان خواستید به نظرم رمان سووشون سیمین دانشور خیلی رمان خوبیه برای شروع.
اگر رمان خارجی هم بخواید می‌تونید برید سراغ امانوئل اشمیت. هم نثر ساده و روانی داره و هم رمان‌ها و داستان‌هاش حرف برای گفتن داره.
اگر داخل اون سایت گودریدز هم عضو بشید خیلی بهتر می‌تونید کتاب‌های مورد دلخواه‌تون رو پیدا کنید. :)
۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۸:۵۳ آشنای غریب
سپاس فراوان 
پاسخ:
خواهش می‌کنم :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">