دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

از دفتر خاطرات یک مطلب

دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ب.ظ

یکشنبه ساعت نه صبح:

من مطلبی هستم که هنوز به ذهن نویسنده نیامده‌ام. چهار ستون بدنم سالم سالم است و ملالی نیست جز غم دوری شما.

یکشنبه ساعت هفت عصر:

اکنون به ذهن نویسنده رسیده‌ام. نویسنده مرا در ذهن خودش طرح ریزی می‌کند. در مورد من فکر می‌کند. ستون‌هایم را قالب ریزی می‌کند و گاه به این فکر می‌کند که اصلاً نوشتن من لزومی دارد؟ خلاصه که دست به گیرنده‌های خود نزنید. ایراد از فرستنده است.

یکشنبه ده شب:

نگارنده پشت لپتاپش می‌نشیند. به جان من می‌افتد. دیواره‌های اصلیم را شکل می‌دهد. در لپتاپش را می‌بندد و از پشت پنجره به بیرون خیره می‌شود. می‌خواهد ببیند آیا باران می‌آید؟ خبری از باران نیست. برای خودش چایی می‌ریزد و دوباره می‌نشیند پشت لپتاپ. ولی خیلی زود خوابش می‌برد.

دوشنبه ساعت هفت صبح:

نگارنده تقریباً مرا به طور کامل نوشته است. البته غلط غلوط زیاد دارم. برخی کلمه‌هایم را سبک سنگین می‌کند و می‌گذارد سر جایش. بعضی کلمات را بو می‌کند. برخی قسمت‌هایم را دچار خود سانسوری می‌کند. ولی در کل از من راضی به نظر می‌رسد. در لپتاپش را می‌بندد و می‌رود.

دوشنبه ساعت دو عصر: 

فکر کنم کم کم باید منتظر انتشار من باشید. امروز بعد از نهار نگارنده یکبار مرا از بالا به پایین خواند. یکبار هم از پایین به بالا خواند. یکبار هم از راست به چپ. یکبار هم از چپ به راست. در هر بار خواندن باز کمی دچار خودسانسوری شدم. ولی اکنون دیگر آماده‌ی آماده‌ام. 

دوشنبه ساعت دو و بیست دقیقه عصر:

رضایت را در چهره نگارنده می‌بینم. به نظر می‌آید از من راضی راضی است. ولی باز یک دور مرا به طور مرموزانه‌ای از ابتدا تا انتها می‌خواند. یکی دو کلمه را پس و پیش می‌کند و در نهایت نیم فاصله‌هایم را اصلاح می‌کند. به نظرم دیگر وقتش رسیده است. هیجان دارم.

دوشنبه ساعت دو و بیست و پنج دقیقه عصر:

درست وقتی که منتظر بودم مرا منتشر کند سر و کله‌ی موجودی با دو گوش و دو دست و دوپا و دو چشم و یک دماغ پیدا شد. موجود مرموزی است. نگارنده از جایش بر می‌خیزد تا فلاسکش را چایی کند. و در همین لحظه که حواسش به من نبود، آن موجود شرور کار خودش را می‌کند. صفحه لپتاپ به کلی تیره می‌شود. من دچار ترس از تاریکی می‌شوم. صفحه به کلی سیاه می‌شود. لحظاتی بعد دوباره خودم را در ذهن نگارنده حس می‌کنم. نگارنده خون خونش را نمی‌خورد. زیر چشمی به آن موجود دوپا خیره می‌شود. ولی چیزی بر زبان نمی‌آورد. به خودش لعنت می‌فرستد که چرا دکمه ذخیره پیش‌نویس را نزده بوده یا چرا مثل همیشه در ورد ننوشته و باز به خودش لعنت می‌فرستد. و باز به خودش لعنت می‌فرستد. و باز... 

دوشنبه ساعت دو و سی دقیقه عصر:

نگارنده از دوباره نویسی من منصرف می‌شود. حوصله نوشتن دوباره‌ام را ندارد. من را بر می‌دارد و دچار خودسانسوری می‌کند و پرتابم می‌کند داخل گنجه‌ی ذهنش. شاید روزی دیگر حوس نوشتنِ من به سرش بزند و من به وصال شما برسم. ولی تا آن روز به اجبار باید درد فراق را تحمل کنم.

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۰
آقاگل ‌‌

طنزنگاری

نظرات  (۱۹)

سلام مومن. جزاکم الله خیرا

دوشنبه ساعت 4:04 عصر:
مخاطب من را می خواند از اول تا آخر و در انتها، متوجه می شود سر کار رفته است. به همین خاطر از لجش! یه غلط املائی از نویسنده می گیرد و آن این است که از روی "هوس" سه خط املاء بنویسد(لبخند)

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام. :)
خب سر کار گذاشتن هم گاهی خوبه. بعلاوه که غلط املایی هم یه وقتایی مفیده. :دی  نمی‌خواین تست کنین.
یا علی.
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۶ بهارنارنج :)
وای این بزرگ ترین زجر ممکنه میفهممتون:|
پاسخ:
:)))
ولی تهش بزرگ میشیم یادمون میره. مثلاً الان دیگه یادم رفته.
چه باکلاس پست می نویسین :/
مام بزرگ همیشه می گه من موقع نوشتن مثل لشکر درحال جنگم. 
پاسخ:
ما اینیم به هرحال:دی 
باید یبار آینه بذارم مقابلم ببینم هنگام نوشتن چه شکلیم.
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۴ جنابــــــــ دچار
اینکه کلمه ی دچار را کنار سانسور تکرار کرده ای معنای خاصی داره؟!
پاسخ:
طبیعتاً بدون معنا نیست.
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۴ محبوبه شب
----_----
پاسخ:
:)))
 اون حوس چه کلمه ی شیک و مجلسی بود 
به واقع مراحل نوشتن من اینقدر پردازش نداره :| فی البداهه س 
با ۲۰ ویرایش بعد از پست (یعنی وقتی همه خوندن تازه آخرین نفر خودم یه بار دیگه میخونم و ویرایش میزنم)
چرا همه ش یه آقا گل خارجی طور متصور شدم تو این پست؟!
پاسخ:
آقاگل خارجی طور یعنی آقاگلی که خارج از وبلاگه؟ یا خارج از کشور؟ :)) 
فی البداهه هم می‌نویسم یه وقتایی. مثل همین متن دیگه. اعصابم از دست قبلی خورد بود اینو فی البداهه نوشتم.
انقدر که شما مراحل نوشتن و بالا پایین کردنش رو طول دادید و زمان برد وقتی متاسفانه موقع تولد اون اتفاق ناگوار براش افتاد اشک منم در اومد:| 
بزنید اون‌ موجود کوچک انسان نما رو با خاک یکسان کنید:))
یاعلی
پاسخ:
خوبیش اینه بزرگ میشیم یادمون میره. مثلاً الان حتی یادم نمیاد چقدر اعصاب نداشتم.
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۸:۴۵ ام اسی خوشبخت
خدا صبرتون بده :)
چون خیلی به ادبیات علاقه دارید باید همه خواننده ها به کلمه حوس گیر بدن, حق بدید بهمون, آخه حوس؟
پاسخ:
:))
من یه کانال دارم فقط غلط املائیامو داخلش می‌نویسم. متأسفانه کم نیستن. بچه‌های رادیو می‌دونن چی میگم. :دی
البته یه وقتایی غلط نویسی هم مفیده. 
۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۵ آشنای غریب
مردیم و زنده شدیم ، آخرش هم که ...
لااقل از موضوعش میگفتید تا خودمان تو ذهن بپرورانیم

ولی نوشته زیبایی بود و الحق که جان داشت
پاسخ:
موضوعش بی ارتباط به اون پست بابابزرگ انشاء بنویس نبود. :)

نگارنده خب اینقد تنبل نباشه :| مرسی اه :|
پاسخ:
نگارنده است دیگه. از بچگی تنبل بوده. نمیشه کاریش کرد. :دی
۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۵:۳۹ مترسک ‌‌
حال نگارنده رو چند روزه با تک تک سلول‌هام می‌فهمم :|
پاسخ:
به تک تک سلول‌ها سلام نگارنده رو ابلاغ بفرما. :)
:)))) جالب بود. اولش عنوانو متوجه نشدم و کلاً متوجه نشدم. بعد که متوجه شدم گفتم عهههههههههههههههه چه جالب!!!
پاسخ:
:)))
خلاصه که اینطوریا.
درود بر جناب آقا گل
خلق هر نوشته ای که می تواند از جمله های کوتاه و دل نوشته ها  و شعرها و سروده ها ، طنازی ها و مقاله ها گرفته ، تا زیبا ترین و بزرگ ترین رمانها ؛ برای خودش می تواند زاده شدن باشد .
که در میان آنها می توان عارف و عاشق و شاه و گدا و دزد و پارسا باشد تا شهره های افسانه ای و کشتی های پرنده و آدمهایی که می توانند به خانه ارواح راه پیدا کنند و دستهای معجزه گر و همه همه و همه
همهمه ای هستند که از ذهن ما تراوش می کنند و نویسنده  و خالق اثر دلش می خواهد آن را بنویسد و گاه به جهان نشان دهد اما افسوس که در دنیای کنونی یک غول ( آنهم نه از گونه افسانه ای اش ) می آید و یک قیچی بزرگ با تیغه های آتشین در دست ( به نام سانسور) همه را می دَرانَد و آتش می زند و دیگر از نه از تاک نشان بود و نه از " تاک نشان"
مانند همیشه پستتان فوق العاده بود و پر از محرکهای اندیشه ورزی
امیدورام در پناه حضرت دوست همواره تندرست و پویا و البته شاد باشد ( آمین)
پاسخ:
درود. :)
آره. بعضی وقت‌ها تیغ سانسور سر و ته یک مطلب رو طوری می‌زنه که چیزی ازش باقی نمی‌مونه. بعضی وقت‌ها هم خودمون دست به سانسور خودمون می‌زنیم. دومی به مراتب بدتره.
۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۲ حامد سپهر
این نتیجه ی سپردن کار امروز به فرداست نه تقصیر اون موجود ثانی

حوس ؟؟ واقعا
پاسخ:
:)))
بله. نتیجه بی‌تدبیری نگارنده هم هست. یعنی بیشتر نتیجه بی‌تدبیری نگارنده است اصلاً.
۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۲ یاسمین پرنده ی سفید
دلم برای مطلبه سوخت...
پاسخ:
روحش شاد و یادش گرامی :)
چه سناریوی آشنایی!
(:
پاسخ:
:)))
خیلی جالب بود منم میفهمم این حس تا حالا چند تا از پستام به دلایل مختلف پریده . چقدر وقت میزارید برای پست ها ادم وقتی میدونه انقدر وقت میزارید خیلی دلش میخواد کامنت بهتری بزاره ولی خب ما دهه هفتادی ها خسته ایم خیلی چیزا دلمون میخواد که براش تلاش نمیکنیم 
پاسخ:
خب وقتی می‌دونم وقت همه رو دارم می‌گیرم وظیفه خودم می‌دونم که با وسواس بیشتری بنویسم. لااقل اطمینان حاصل کنم وقت دیگران رو تلف نکردم. :)
۰۲ دی ۹۶ ، ۰۲:۰۴ آنالیز ..
لحن نوشتاری شبیه کتاب های خارجی  ترجمه شده بود :)) مثلا کتابای ایرانی نویسنده خاص مینویسه و طرز فکرش کاملا ملموس ولی یه نویسنده خارجی مترجم هر چقدر کار کنه و یه عالمه اصطلاحات ایرانی هم استفاده کنه بازم یه طرز فکر خارجی غالب هست
از این لحاظ منظورم بود :)

پاسخ:
دروغ چرا اول متن رو به انگلیسی نوشتم بعد خودم ترجمه‌اش کردم. تف تو ریا اصن:دی
خارجی شدیم رفت. :))
۰۸ دی ۹۶ ، ۰۸:۵۳ علی امینی
خداوند رحمتش کنه. حتماً قسمتش همین بوده.
پاسخ:
:))
حتماً

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">