دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

رزم‌نامه‌ی رستم و اسفندیار پرده‌ی پنجم

يكشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ

یاری رساندن سیمرغ رستم را و چگونگی مرگ اسفندیار:

گفتیم که رستم زخمی و دل‌خسته به سرای خود رفت. رودابه و زواره و فرامرز به پیشواز او رفتند و بر پیش وی گریستند. زال در او نگریست و چون حال پسر را بسیار آشفته دید گفت:«من اکنون کار تو را تدبیر خواهم کرد.» پس سه نفر را فرمان داد تا با سه مجمر به جایی بلند بروند. پری از سیمرغ را بر روی آتش نهاد و سیمرغ در دم پیدا شد. سیمرغ دلیل احضار خویش را از زال پرسید و او آنچه بر رستم رفته بود را شرح داد. پس دستور داد تا رستم و رخش را به بالینش بردند. سیمرغ با منقار خویش پیکان تیرها را از تن رستم بیرون کشید و بال خویش بر جای زخم‌ها مالید. سپس پری از خویش کند و به زال داد و گفت این پر را بر روی جای زخم‌ها بمالید تا التیام پیدا کند. بعد بر بالین رخش نشست. و تیرهای بسیاری را از بدن او خارج ساخت. و بال خویش بر جای زخم‌های رخش کشید. اسب از جای جست و شیهه‌ای بلند سر داد. آنگاه رو به رستم کرد و گفت: «ای پهلوان نامدار از چه روی به جنگ اسفندیار رفته‌ای؟ بدان که او رویین تن است. و پهلوانی است دلیر و پر آوازه. و هم او بود که جفت مرا کشت.(کشتن سیمرغ توسط اسفندیار در خان پنجم صورت می‌گیرد. در شاهنامه به جز سیمرغی که در البرز کوه زندگی می‌کند و پرورنده‌ی زال است و دو بار به یاری او می‌آید. از سیمرغ دیگری نیز سخن به میان آمده که اهریمنی است و اژدهاسان است. و این همان سیمرغی است که اسفندیار در خان پنجم با او روبرو شده و با تله‌ای او را گرفتار می‌کند و می‌کشد.) و آگاه باش که تو اگر به او صدمه‌ای وارد کنی بعد از آن دچار نفرین خواهی شد. و نیک‌بختی از تو روی خواهد بست و شوربختی به تو روی خواهد آورد. و زندگانی‌ات کوتاه خواهد شد و پس از مرگ به عذاب گرفتار خواهی آمد. حال اگر سر این داری که به جنگ اسفندیار بروی بر رخش بنشین و در پی من بیا». رستم بر رخش نشست و سیمرغ بر هوا می‌رفت. تا آنکه به کنار درخت گزی رسیدند. سیمرغ گفت: «از این درخت شاخه‌ای برگیر و آن را راست کن و بر سر آن دو پیکان قرار بده و آن را در زهر شستشو بده. که هلاک اسفندیار در آن است. فردا چون اسفندیار به میدان جنگ درآمد اول سعی کن از در پوزش و دوستی درآیی و از او بخواه جنگ را رها کند. و سخنان نیکو با او بگوی. و از جنگ تا می‌توانی دوری کن. ولی اگر او همچنان برقرار خود باقی ماند کمان خویش به زه کن و این تیر را به چشمان او بدوز.» رستم بازگشت و آنچه سیمرغ گفته بود را به انجام رسانید. و چون آفتاب بردمید سوار بر رخش به لب رود بیامد. سواران اسفندیار را خبر دادند که اکنون رستم در میدان نبرد است و تو را می‌طلبد. اسفندیار رو به پشوتن گفت: «گمان نداشتم که با آن زخم‌ها به سرای خود برسد. و اگر امروز چنین تندرست است از مکر زال جادوگر است.» پس لباس جنگ بر تن کرد و سوار بر  اسب سیاه خویش به میدان نبرد رفت. و گفت:«گویا آنچه دیروز اتفاق افتاد را فراموش کرده‌ای که دوباره به میدان جنگ بازگشته‌ای. گمان می‌کردم اکنون باید در خاک خفته باشی ولی با مکر زال جادوگر شفا یافته‌ای. امروز راه حیله را بر تو خواهم بست و تنت را آنچنان سوراخ سوراخ خواهم کرد که دیگر کاری از دست زال نیز برنیاید.» رستم اما از در دوستی درآمد و گفت: «امروز من برای جنگ نیامده‌ام. و سر جنگ ندارم. آمده‌ام تا از تو درخواست دوستی و صلح کنم. و از تو بخواهم تا چند روزی را به سرای من بیایی و مهمان سفره‌ی من باشی.» و سخنانی از این دست بر زبان راند. اسفندیار اما همچنان بر حرف‌های گذشته‌ی خود پافشاری می‌کرد و دعوت رستم را نشنیده می‌گرفت. رستم وقتی اوضاع را این‌چنین دید دست به زه کمان برد و آن را آماده کرد. اسفندیار درحال خنده‌ای مستانه سر داد و دست به کمان خویش برد. در همین حال رستم تیر گزی را که آماده کرده بود در کمان گذاشت. خدای را سپاس گفت و از او به خاطر راهی که در پیش گرفته بود طلب عفو و مغفرت کرد. سپس چشمان اسفندیار را نشانه گرفت و تیر را رها کرد. تیر بر چشمان اسفندیار نشست و جهان به چشمان او تیره شد. از اسب فرو غلتید و بی‌هوش بر روی زمین افتاد. چون به هوش آمد تیر از چشمان خویش برکشید. پشوتن و بهمن برسیدند و چون او را در آن حال دیدند جامه‌های خویش بردریدند و به زاری نشستند. پشوتن پیوسته خاک بر سر می‌ریخت و گشتاسپ را مورد ملامت قرار می‌داد و او و تخت شاهی را لعن و نفرین می‌کرد که اینچنین باعث تیره‌ روزی اسفندیار شده‌اند. اسفندیار رو به آن دو کرد و گفت: «بیش از این زاری نکنید. زیرا که پایان هرکسی را مرگی است. و پایان کار من نیز چنین بود و تقدیر من این‌چنین نوشته شده بود. و بهره‌ی من از تاج و تخت پادشاهی این بود که اکنون رخ داد. من سال‌ها در شگوفایی دین بهی رنج بردم تا بنیان آن استوار شد. و اکنون ارزوی تاج و تخت مرا بر زمین زد. باشد که آنچه اینجا کِشته‌ام در سرای پایدار درو کنم. به این چوب بنگرید و بدانید که پسر زال امروز مرا به نیرنگ و با راهنمایی سیمرغ هلاک کرد.» رستم که در نزدیکی آنها ایستاده بود و تماشا می‌کرد گفت: «تو را نه تیر گز که دیو درونت کشت. او بود که پیوسته تو را فریب می‌داد. و تو هرگز پندهای من را نشنیدی.» اسفندیار رو به رستم کرد و گفت:«اکنون به نزدیک بیا و وصیت من را بشنو.» رستم از رخش پایین آمد و به او نزدیک شد. اسفندیار گفت:«ای پهلوان نامدار مرا نه تیر تو کشت و نه مکر سیمرغ. مرا نیرنگ پدرم گشتاسپ به کشتن داد. با آنکه خود نمی‌خواستم و او نیز به حقایق آگاه بود مرا به جنگ تو فرستاد. و این مرگ تقدیر من بود. ولی اکنون از تو خواهشی دارم. بهمن تنها فرزند من است. و نور دیدگانم است. اکنون او را به تو می‌سپارم. بپذیرش و او را با خود به زابلستان ببر و همچون پسر خویش با او رفتار کن و او را بپروران و آیین پهلوانی و شاهی بیاموز.» رستم دست بر سینه خویش گذاشت و در پیش اسفندیار قسم یاد کرد که بر سر پیمان با او باقی بماند. آنگاه اسفندیار رو به برادرش پشوتن کرد و گفت: «برادر، چون جان من برآمد لشکر را به نزد پدر بازگردان و به او بگوی اکنون به آرزوی خویش رسیدی. اکنون تو را تاج شاهی است و مرا اندوه و غم. تو را تخت پادشاهی است و مرا تابوت و کفن. مرا به کام مرگ فرستادی. اکنون شاد باش و به شادی بگذران. فردا در نزد دادار خواهیم ایستاد و از او داوری خواهیم خواست.» پس چون سخنانش به پایان آمد نفسی بلند برکشید و جان خویش تسلیم کرد.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۰

نظرات  (۱۶)

۱۰ دی ۹۶ ، ۱۵:۱۱ ستاره جان
وای وای وای 
:/ 
یعنی اون آخرش منو کشته که بچه شونو میدن دست رستم :/ 
البته قصه رو تو شاهنامه قبلا خودم خوندم 
پاسخ:
منم از این متعجب بودم. ولی خب فکر کردم وقتی می‌بینه پدرش خودش رو به کام مرگ فرستاده ممکنه پسرش رو هم به کام مرگ بفرسته. برای همین اون رو به رستم می‌سپره. چون به حسن نیتش ایمان داره.
کلا ادبیات کهن ما، تو کار غم و ناراحتیه

حتی موسیقی سنتی ما هم یه جورایی محزونه

بیچاره بهمن!

----------
شادی بگزران؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
از دستگاه چهارگاه گوش کن :))
موسیقی سنتی ما ترکیبی از همه‌ی حالت‌های درونیه. و این رو قبول ندارم که محزونه. گوشه و دستگاه‌هایی داریم که مخصوص غم و حزنه. دستگاه‌هایی هم داریم که مخصوص موسیقی‌های شاد و حالات شادی‌آوره. 
ادبیات کهن رو هم قبول ندارم که محزونه. ما در همین ادبیات کهن کتاب‌هایی داریم که میشه ساعت‌ها خوند و باهاش لبخند زد. نمونه‌هاش گلستان و بوستان شیخ. یا حتی مثنوی. یا حتی قابوس نامه. لطایف الطوائف. و ... این چیزی که داری در موردش میگی بیشتر شامل حال تراژدی و حماسه است. و نه گونه‌های دیگه ادبی.
.....
.....
بعضی کلمات رو از ابتدایی تا همین الان گاهی وقتا اشتباه می‌نویسم. ممنون که گفتید. :)
۱۰ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۹ ستاره جان
به حسن نیت رستم آخه چوجوری ایمان داره آخه؟ :/ 
پاسخ:
سخت نبود براش که بفهمه رستم سر جنگ باهاش نداره. حتی خودش هم سر جنگ با رستم رو نداشت. تنها دلیلش برای جنگ فرمان پادشاه بود. فرمان پادشاه مساوی با فرمان الهیه. رد کردن فرمان الهی هم مساوی با آتش دوزخ. خودش هم میگه که من گشتاسپ رو مقصر مرگ خودم می‌بینم و نه رستم رو. و خب بین گشتاسپ و رستم پسر رو به رستم می‌سپاره.
۱۰ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۱ ستاره جان
ولی رستم همونه که پاش بیفته میره توخط نیرنگهای اینچنینی 
چه بدبخت بی کس و کاری بوده اسفندیار :/
پاسخ:
آره اسفندیار خیلی تنهاست.
۱۰ دی ۹۶ ، ۱۷:۰۶ مترسک ‌‌
این چه سریه که شاهنامه رو حتی اگه برای بار اِن‌ام بخونی باز هم جذابه؟
پاسخ:
ببین من خودم دارم می‌نویسما ولی وقتی می‌خونمش باز برام جذابه:d
۱۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۴ آسـوکـآ آآ
خدایی اینا هندی ترن یا سلمان خان
تیر رفته تو چشش
بیهوش شده
به هوش اومده
تیرو در آورده؟
چرا آخه :D
پاسخ:
یه بخشی از شاهنامه اساطیری بودنشه. و خلاف باور بودنش. مثلاً همین سیمرغ یا رویین تن بودن اسفندیار در داستان.
-شیون حضار-
پاسخ:
بخش شیونش مال وقتیه که اسفندیار رو بر می‌گردونن به دربار گشتاسپ. یعنی پست بعد که میشه پست آخر ان‌شالله.
۱۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۳ محمد مهدی
به سلااااام آقاگل  . خوبی؟ چه خبر؟😆
تلگرامو میبندن مردم رو بیکار میکنن مجبوریم بریزیم تو ویکیپدیا یا اینجا یا وبلاگ خودمون :)))))) 
پاسخ:
بیا بریز همینجا. هم خدا راضیه هم من. هم خودت ان‌شالله :)
۱۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۶ محمد مهدی
یک سوالی هست همیشه تو ذهنمه اینکه چرا از شاهنامه یک "کمیک " نمیسازن ؟! رستم هم اون زمون برا خودش سوپرمنی بوده ها 😅😆
پاسخ:
راستش منم به این فکر کردم. ولی بعد دیدم بهتر که نمی‌سازن! البته کتاب‌های زیادی پیدا کردم که برای بچه‌ها و کودکان و حتی بزرگ سالانه و نقاشی‌های زیاد و قشنگی هم داره.
۱۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۰ محمد مهدی
تو ویکی پدیا درباره رستم یک چیزایی نوشته بود😮نوشته بود مثلا اهل زابل نبوده ؟! 
پاسخ:
به این جهت رستم رو زابلستانی یا سیستانی می‌خونن که بر اون مکان حکومت می‌کرده.
درود و سپاس بر جناب آقا گل گرانقدر و نیک اندیش
داستانهای شاهنامه یک به یک زیبا و خواندنی است و پر است از درس و آموزش و اینکه سرنگونی آدمهای قدرتمند درست از همان جایی آغاز خواهد شد که او مغرور می شود و مرگش درست از جایی است که نقطه ضعف دارد .
اندیشه و قلم زرین تان همواره پویا و توانمند و در سایه سار لطف خداوند همیشه سربلند - تندرست و البته شاد باشید ( آمین )
پاسخ:
درود به شما.
درست گفتید. نکته‌ی جالب توجهی است. اینکه مرگ اسفندیار دقیقاً از نقطه ضعفش بود. هم در ظاهر و هم در باطن.
سیرغ نر بود یا ماده؟
همسرش اژدها بود بچه هاشون چی شدن؟ شاخدم مجارستانی؟
پاسخ:
همسر سیمرغ اژدها بود؟ من همیشه فکر می‌کردم باید ققنوس باشه! 
.
نمی‌دونم جنسیتش چی بوده دیگه.
۱۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۷ یه مسافر
الان پدرش پسرش اسفندیار رو فرستاد که پایه های حکومت خودش رو محکم کنه؟!!!!!!!
پاسخ:
آره دقیقاً به همین منظور اسفندیار رو فرستاد به جنگ رستم. چون می‌دونست که مرگ پسرش در سیستان اتفاق می‌افته.
آقا شما گفتی اون یکی سیمرغه از اژدهایان بوده من که نگفتم :دی من اصن فکر می کردم مجرد بودن ایشون :دی
+البته الان که دقت می کنم جوجه داشت. قاعدتا تنها تنها نمیتونست جوجه داشته باشه. :دی
پاسخ:
منظورم همون اهریمنی بودنش بود. :) 
ضمن اینکه این دوتا باهم نسبتی نداشتن. فقط هم نوع بودن.
.
+طبیعتاً دیگه:d
۱۳ دی ۹۶ ، ۰۹:۱۰ آسـوکـآ آآ
میدونم
ولی چون من هیچوقت خیال پرداز نبودم
همیشه برام عجیب بوده که اصلا چطور فردوسی به اینا فک کرده
پاسخ:
:))
یک جایی می‌خوندم که انسان‌های گذشته تخیل خیلی قویی داشتن چرا؟ چون علمی وسازوکاری و منطقی برای فکر کردن به این صورت که الان ما باهاش درگیریم نبود. و به همین دلیل تخیل جایگاه بالایی داشت.
۱۴ دی ۹۶ ، ۰۱:۲۲ شادوَرد __
شاهنامه^_^
به خاکستری بودن شخصیت ها ایمان بیاوریم:) و اینکه قضاوت نکنیم:) ولی خداییش اسفندیار خیلی خوب بوده و البته تنها و مطیع:(
.
یکی از قشنگ ترین چیزهایی که تو دنیا می شناسم همین خیال و تخیله، بدون مرز...
پاسخ:
نمیگم خیلی خوب بوده. ولی زیاد مقصر نیست تو این جریان. به نوعی سادگی اسفندیار و غرورشه که باعث مرگش میشه. 
.
تخیل خیلی خوبه. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">