دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

نویسندگی کتاب

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۴ ق.ظ

اولین مرتبه ترم سه دانشگاه بود که همراه با امیدمان به فکر نوشتن افتادیم. گرفتن امتیاز نشریۀ خوابگاه و شروع به نوشتن برای یک نشریۀ دانشجویی اولین تجربۀ فراسررسیدی‌ام در نوشتن بود. بعدها برای چند نشریۀ دیگر هم در دانشگاه نوشتم. ارشد و دانشگاه باهنر اگرچه من را از دنیای نشریات دانشجویی دور کرد ولی باعث شد پس از یک مدت کوتاه دور بودن از فضای نوشتن، این بار وبلاگ را برای نوشتن امتحان کنم. یکی از دلایلی که این وبلاگ و فضای این وبلاگ را دوست دارم همین است. در همۀ این روزهای تاریک و روشن دور از وطن بودن، نوشتن جایی بوده برای زیستن. این جملۀ آخر را البته چند روز پیش به شکلی دیگر در جایی خواندم و به این فکر کردم که چقدر متناسب با زندگی ما وبلاگ‌نویس‌هاست. بگذریم. موضوعی که می‌خواهم از آن بنویسم نوشتن دربارۀ ایده‌هایی است که برای نوشتن کتاب دارم و یا داشته‌ام. صادقانه اعتراف کنم. من هم مثل بسیاری از شماها در پس ذهنم رؤیای نویسنده بودن را هرروز و هرروز پرورانده‌ام و تلاش‌هایی هم در این مسیر داشته‌ام. از داستان فرستادن برای جشنواره‌های مختلف، تا همین اواخر که به پیشنهاد محمدمهدی مدتی به دنبال مجله‌ یا سایتی بودم که بتوانم کمی جدی‌تر و هدفمندتر برای آن بنویسم. رؤیای نوشتن یک کتاب اما حرف دیگری است. اولین باری که به فکر نوشتن کتاب افتادم همان ترم‌های اول دانشگاه بود. مدتی بود شعرهای حافظ را حفظ می‌کردم. هفته‌ای یک یا دو غزل. ایدۀ دسته‌بندی حرف‌به‌حرف بیت‌های حافظ برای مشاعره از همان‌جا شکل گرفت. برای بیست، سی غزل هم این کار را انجام داده بودم که رسیدیم به فصل ناخوش امتحانات. افتادن سه واحد درسی و معدلی که نه چندان دلخواه بود؛ باعث شد آن ایدۀ اولیه به کلی فراموش شود. بار دومی که به فکر نوشتن کتاب افتادم به پیشنهاد یکی از دوستان فضای مجازی بود. ماه رمضان چند سال پیش، هر سحر یک دعای سحرگاهی را به همراه یک بیت شعر در فضای مجازی و همین وبلاگ نشر می‌دادم. یکبار دوستی پیشنهاد داد این مجموعه‌ دعاها را حفظ کنم و با کمی چاشنی ذوق و حذف و اضافه آن را به یک کتابچه تبدیل کنم. ایده‌ای که البته اگرچه از جانب آن دوست خیلی جدی مطرح شد ولی از جانب من چندان جدی گرفته نشد. شاید چون آن روزها درگیر پایان‌نامه و درس‌های ارشد بودم. 

این روزها هم اگرچه سخت می‌گذرد، و اگرچه فرصت آنچنانی‌ای برای رؤیاپردازی نیست، ولی در پس صندوقچۀ ذهنم همچنان رؤیای نوشتن را حفظ کرده‌ام. داشتن ایده‌ای برای نوشتن؟ نمی‌دانم. شاید یک روز عصر چشم باز کنم و ببینم داستان‌هایی که می‌نویسم می‌تواند برای دیگران هم جذاب باشد. خب آن روز قطعاً بیشتر به این رؤیاها فکر خواهم کرد. درحال حاضر اما همچنان به دنبال نشریه یا سایتی هستم که بشود جدی‌تر و متفاوت‌تر از وبلاگ در آن نوشت. (داخل پرانتز بگویم، اگر جایی را می‌شناسید معرفی کنید. ممنونم.)

ضمن تشکر از بانوچه و آقای صفایی‌نژاد، پای ماتی تی، دکتر سین و خانم هلیا استاد را به این چالش باز می‌کنم.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۷
آقاگل ‌‌

وبلاگ نگاری

نظرات  (۲۶)

حتی منم به نویسنده شدن به طرز عجیبی از دوران طفولیت فکر میکنم ولی هرچی میگذره ذوق نوشتنم کمرنگ میشه.
الانم که وطنمو بستم:/
فکر کنم سرند هنوز نویسنده بگیره
میفرستم آیدی و ایناشو
پاسخ:
 از این چاه ظلمانی برون شدی تا جهان بینی؟ :)
.
بفرست. مرسی.
درود بر شما
بامدادان شاد
انجمن قلم تهران
کانون نویسندگان
نشریه ها و مجله های هفتگی ( چه الکترونیکی و چه سنتی )
البته بهتراست نخست بدون دستمزد باشد
در پناه همر خداوند خرسند و تندرست و شاد باشید ( آمین)
پاسخ:
درود.
ممنونم بابت راهنمایی‌هاتون. آره به دستمزد کمتر فکر می‌کنم و مهم‌تر برام خود نوشتنه.
حتی من هم خیلی دوست دارم بنویسم اما چگونگی اش رو نمیدونم متاسفانه
پاسخ:
شروع کن به نوشتن ماجراهای مدرسه. اتفاقاً به نظرم خیلی جذاب از آب در میاد. 
کتاب داستان یا مجموعه خاطرات‌ها می‌تونه دلچسب و خوندنی باشه :)
۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۸:۴۰ هلیا استاد
چه صبح خوبی رو شروع کردم با این متن. همزمان خاطرات نوشتن خودم مرور میشد، آخرش هم که اسم خودم رو دیدم باید بنویسم ذوق کردم. :)
از چالش قبلی که به خاطر امتحانام عقب افتادم. این یکی رو حتما مینویسم.
پاسخ:
بدون هماهنگی دعوت‌تون کردم و حالا که از موضوع چالش خوشتون اومده خوشحالم بابتش. منتظر نوشتنتون هستیم :)

۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۸:۴۲ آسـوکـآ آآ
در پس ذهن هر مهندسی یه نویسنده نشسته. شک ندارم.
میدونید اونایی که ریاضیات خوندن ذهن خلاق تری برای نوشتن دارن؟
به چاپ برسونید تا ما بتونیم پزشُ (رو) بدیم:-)
پاسخ:
پایه حرف رو قبول می‌کنم. اینکه کسایی که ریاضیات خوندن می‌تونن ذهن خلاق‌تری داشته باشن. ولی خب دربارۀ خودمون؟ یه نگاه به سرتاپای نظام آموزشی انداختم و دیدم نه. واقعیت اینه که من حتی رشتۀ تحصیلی دورۀ دبیرستانم رو خودم انتخاب نکردم. و فقط به شیوه‌ای مهندسی شده برگزیدمش. همین. 
دعا کنید یک روزی به جایگاهی برسم که در خودم این رو ببینم. :)

من هم یک زمانی (خصوصا وقتی باهنر بودم) فکر نویسنده شدن به سرم افتاده بود اما حالا به این نتیجه رسیدم تا کتاب های درجه 1 رمان مثل بی نوایان، کتابای موراکامی، ادبیات بزرگ و عالی روسیه، تاریخ بیهقی، شرح زندگانی من و صد تا کتاب خوب دیگه رو نخوندم فکر نوشتن برای چاپ کردن رو از سرم بیرون کنم. چون 1: کتابم یه کار ضعیف میشه مثل 99 درصد کتابای توی بازار و 2: نمیتونم حتی به 30 درصد کیفیت وعمق کار امثال داستایوفسکی برسم. کما اینکه بهترین رمانای فارسی موجود هم نرسیدن و فقط جای قفسه ها رو برای کتاب های خوب تنگ کردن!
پاسخ:
اِ مثل اینکه یک باهنری دیگه هم پیدا کردم. :)
خب واقعیتش اینه که خوندن و دقیق خوندن و با برنامه خوندن خودش جزئی از همین مسیره. مسیری که هدفش تبدیل شدن به یک نویسندۀ خوبه ان‌شاءالله. و امیدوارم توی این مسیر موفق باشید.
۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۸ محیا ساعدی
بنویس که خوب می‌نویسی
پاسخ:
نظر لطفتونه :)
ممنون.
۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۴ باده پرست
سلام برادر
با آرزوی موفقیت برای شما و رسیدن به همه ی اهداف شیرین تون
اما نویسندگی برای ماهایی که حوصله ی خوندن بیش از 4 سطر رو نداریم باید خعیلی سخت باشه نه ؟ خخخخ
پاسخ:
سلام. 
یکی می‌گفت برا اینکه یک صفحه بنویسی باید دویست صفحه بخونی. :)
ممنونم.
بیرون ظلمانی تره آقا
دل بسته بودیم به وبلاگ و دوستای وبلاگی!
عبث بود.
داریم دل میکنیم:)
پاسخ:
یه وقتایی فکر می‌کنم شاید ما هستیم که عینک دودی زدیم. :)
.
عجب. عجب. عجب. حتی بازم عجب.
۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۰ ح م کامران نیرومند
ن* والقلم و ما یسطرون 

پاسخ:
ارادتمند آقا کامران.
ما هم دوست داریم بنویسیم ولی این قلممون هنوز خیلی باید تراشیده بشه تا به اونجا برسه:)
شما بنویس که گویا خوب تراشیده شده قلمت:)
پاسخ:
که دراز است ره مقصد و من نو سفرم :)

نویسنده شدن رویا نیست هدفه. برای هدفت بچنگ و ازش نترس.
پاسخ:
درسته. تا چند ماه پیش فقط یک رویا بود. ولی چند وقتی هست که به عنوان یک هدف بهش نگاه می‌کنم. برا رسیدن به بعضی از هدفا باید بجنگی، زخم برداری، شکست بخوری و بکشی. امیدوارم توی این مسیر زود تسلیم نشم.
۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۲:۱۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
گاهی شک میکنم که ما میریم دانشگاه تا به چیزهایی که میخواستیم برسیم یا ازشون دور بشیم؟!
پاسخ:
احتمالاً میریم که برسیم. ولی سیستم غلط آموزش طوری طراحی نشده که تو رو برسونه. تا وقتی خودت نخوای. تا وقتی برخلاف جریانش شنا نکنی.
بغض ما را ربود :) نکنید این‌کارا رو...آرزوی موفقیت بسیار دارم.

من با کتیبه‌ی نوین آشنام آقا :دی
 نویسنده می‌پذیره. کتابای چاپ شده‌شونو دید می‌زدم. جلدشون خوشگل نبود جز چهار پنج‌تاش :| ولی گویا خیلی به نظر نویسنده در طراحی جلد اهمیت می‌دن. خودشون بازاریابی می‌کنن. قیمتِ کاراشون هم متناسب بود. آقاگل با توجه به اینکه چند روزیه در روندِ کارم اگه سوالی داشتید در خدمتم :) باشد که مفید واقع شویم...
پاسخ:
ممنون. ما هم آرزوی موفقیت برا شما داریم.
چشم سوالی پیش اومد میام و مراحم میشم. :)

من دارم اولین کتابمو مینویسم:)))
با انگیزه ای که آقای فتاح عزیزم حدودا دوسال و خورده ای پیش بهم دادن و اوایل برای دوستم نگار مینوشتم ، باعث شدن نوشتن رو ادامه بدم و بفهمم استعدادشو دارم و با کمک های معلم ادبیاتم خانوم سلمانی هرچه زودتر که هروقت تموم کنم  کتابم رو چاپ خواهم کرد...
و جشن امضا و این حرفا😍😌🍃📖
پاسخ:
در جریان نوشتن کتابتون هستم کم و بیش. :)
امیدوارم زودتر مراحل چاپ و انتشارش رو پشت سر بذاری. و یکیش رو امضاء کنی و برای من بفرستی که بخونم. :)
۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۱ بهارنارنج :)
به امید چاپ کتابتون:دی
ولی بدجنسی کردید دست خطی ندادید به ما حداقل از نویسنده فاخر اینده یه یادگاری داشته باشیم برا پز:دی
پاسخ:
:))
ممنون.

۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۳ قاسم صفایی نژاد
ممنون از شرکت در چالش. البته آخر ایده‌تون رو لو ندادید :)

پاسخ:
خواهش می‌کنم. :)
چند وقت پیش یک ایده برای نوشتن یک داستان داشتم با موضوع جنگ. رمان‌ها و داستان‌هایی که به دفاع مقدس می‌پردازن اغلب یک نگاه ثابت رو دنبال می‌کنن. البته که بعضی‌هاشون کتاب‌های خوبی هستن. ولی حس می‌کنم در این زمینه ضعف‌هایی هست.
زمینۀ دیگری که بهش علاقه دارم نوشتن داستان‌هایی با موضوع اساطیر و قهرمان‌های شاهنامه و حتی کتاب‌های عیاری است. چون فکر می‌کنم خیلی کم‌رنگ شدن.
۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۶ قاسم صفایی نژاد
خب اینا رو داخل پست می‌نوشتید دیگه :)
پاسخ:
خب پست طولانی می‌شد. به علاوه باید چیزی برای پاسخ به کامنتا هم باقی می‌گذاشتم :)

بلی بلی شما میدونین:)))
هنوز کلی نوشتنش مونده ولی سعیم اینه کم کم بنویسم که خوب دربیاد..
حتماااا میفرستم براتون:))
پاسخ:
آره. اصلاً روایت داریم رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته برود. رهرو آن کسی است که هم تند و هم پیوسته برود. :)
خب خیلی کلیشه ایه که بگم این رویای منم هست که نویسنده بشم اما واقعا هست.
اما ابعاد نگارش کتاب برام مبهمه. دوستی داشتم که با همین رویا بالاخره در چندین و چند روزنامه و سایت مشغول نویسندگی شد و من در غبطه ماندم!
اما حقیقت اینه که نوشتن و فقط نوشتن هدف خوبی نیست. همین دوست من در اون سایتها و نشریات بیشتر خاطره نگاری میکنه و درسته که جذاب می نویسه اما این محتوا برای من به عنوان نویسنده جذاب نیست.
برای من خیلی مهمه که آدمی در پس خرید و مطالعه ی یک کتاب به یک چیزی برسه. یه نتیجه ای، یه نکته ی نغزی، گذراندنِ لحظات دلچسبی، چیزی. نه فقط خواندن. که مبادا روزی به پستِ "آخرش که چی" شما برسه! (هرچند که اون پست شما پر از مغز بود و قابل بحث در تمام شئونات زندگی)
در حقیقت خواندن ابزار است و هدف نیست و در نتیجه نویسنده باید هدفی داشته باشه که با ابزارِ خواندن، خواننده رو به سمت اون هدف سوق بده.
این شده که خودم با وجود ایده های بسیار هنوز در جمع اهدافم از نگارش موفق نبوده ام تا قلم به دست بگیرم و انشای خود را آغاز کنم.
پاسخ:
درسته حرفی که می‌زنید. راستی یادم افتاد به اون پست. بعدها یک جواب براش پیدا کردم. یادم باشه که به اشتراک بگذارمش. :)
.
با اینکه نویسنده باید خواننده رو به سمتی سوق بده موافقم. نوشتن رمان یا داستان یا متن، حتی اگر خیلی هم جذاب باشه. وقتی بدون درون مایه باشه از دید من ارزشی نداره. حتی اگر رمان یا داستان می‌نویسی باید سطح دانسته‌هات و حرفت از خواننده بالاتر باشه و چیزی برای عرضه به اون داشته باشی.
۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۵ خورشید ‌‌‌
آدم اگه می‌خواد بنویسه که نباید ایده‌هاش رو لو بده. :/
ننویسید آقا. نگه دارید برای خودتون.
پاسخ:
اول سلام. :)
به قدری حضورتون اینجا کم رنگ شده که فکر کردم نمی‌خونین دیگه. و یکبار به این فکر می‌کردم که چه دلیلی ممکنه داشته باشه؟ 
.
اتفاقاً فکر می‌کنم به اشتراک گذاشتن ایده‌ها می‌تونه به رشد ایده کمک کنه. :)
به به :) 
پاسخ:
ارادتمند :)
چقدر دوست داشته و دارم که به منم یه روز بگن «نویسنده» اما حیف که هیچ وقت بخت باهام یار نبوده که بتونم یه نویسنده واقعی بشم...
پاسخ:
ارادتمندیم دادا. امیدوارم یه روز با دستای خودت کتابت رو امضاء کنی و بهمون تقدیم کنی.
خب فرض رو بر این بگیرم که میدونستی من وب زدم و نفر اول منو دعوت میکردی به این چالش و میریم پست مرتبط رو بنویسیم :))

عمیقا مطمئنم انسان بزرگی میشی
نویسنده هم نشدی نشدی
توی یک زمینه دیگری حتما
اونم نشدی البته نشدی
بزرگ میشی یادت میره :)))
پاسخ:
اِ!!!
علی کجا بودی تو؟ دوباره رسیدنت بخیر.:)))))))
البته به قول مهشید به تکرر اکانت مبتلایی. کاریت نمیشه کرد. ولی امیدوارم عمر این یکی وبلاگ از قبلی‌ها کمی بیشتر باشه.
.
آره. در کل هرچیزی که بشه تهش بزرگ میشیم و یادمون میره.
.
آهان. چه پستی شد این پست. بعد از مدت‌ها تو اومدی. مهدیار اومد. خورشید اومد. :)
یادمه یه مدت کوتاهی که کلاسای نویسندگی بود استاد یکی از دوستام بهش گفته بود که نویسنده باید بتونه راجع به همه چیز بنویسه، حتی اگر اون چیز یه میخ باشه، و گفته بود که تو بنویس بالاخره از بین این همه آدم توی جهان یکی پیدا میشه که دنبال یه رشته فکری مثل تو باشه!
من متاسفانه نمیتونم کمکی در این راستا بکنم چون کسی رو نمیشناسم. فقط اینکه گفتین شاید داستانام واسه فقیه هم جالب باشه، خواستم بگم که هست :) بالاخره که یه نفر پیدا میشه
پاسخ:
ممنون بابت انرژی مثبتی که توی کامنت‌تون پخش بود. :)
امیدوارم واقعاً همین باشه و داستان‌هایی که نوشته میشه لااقل روی یک نفر تأثیر بگذاره.

۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۹ عینکی عینکی
آقای آقا گل سلام
الان باز میایی میگی اقاگل، نه آقا گل :))))

امیدوارم به زودی کتابی از شما که حق نصف بشریت رو خوردی بخونم :)
پاسخ:
شما همونی که من فکر می‌کنم آیا؟ یا نه. :))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">