دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

یک بیست‌وچهار ساعت با من

پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ

قصد دارم امروز از لحظۀ بیداری تا آخر شبی که به خواب می‌روم را همین‌جا روایت کنم. 

ساعت هشت:

تازه بیدار شده‌ام. با صدایی که مدت‌هاست نشنیده بودمش. صدای چرخ‌های خیاطی کارگاهی که حالا بیش از دو هفته از تعطیلی‌اش می‌گذشت. 

ساعت ده و چهارده دقیقه:

شروع به نوشتن این پست کرده‌ام. قیل از اینکه شروع به نوشتن کنم سری به تلگرام زدم. از تلگرام‌های وارده:«و گفت: خداوند را فرشته‌ایست که هر روز بانگ می‌زند: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی، و بسازید برای ویرانی. نهج البلاغه-حکمت ۱۲۷، کانال هاروت و ماروت»

 به این فکر می‌کنم که ادامۀ روز را در کتابخانه سپری کنم. سکوت کتابخانه و فضای آن را دوست دارم. چه برای کار و چه برای مطالعه. در حقیقت امروزم از حالا شروع می‌شود!

یک روز تراکتوری خواهم خرید و همۀ ماشین‌هایی که در خیابان دوبل پارک کرده‌اند را زیر چرخ‌های تراکتورم له خواهم کرد. 

یک‌بار سمیرم سوار تاکسی بودم. رانندۀ تاکسی از آشنایان و پیرمرد سرزنده و شوخ‌طبع بود. ترافیک خیابان اصلی شهر سنگین بود و خیلی سخت جلو می‌رفتیم. یکی از ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک کرده بود سعی داشت از پارک بیرون بیاد و به همین خاطر راننده‌ای که من سوار ماشینش بودم توقف کرد. رانندۀ پشتی دستش را گذاشت روی بوق و یکی دوتا بوق زد که یعنی:«زرد قناری چرا حرکت نمی‌کنی پس؟» پیرمرد شوخ‌طبع سرش را از پنجره برد بیرون و از آنجا که شهر ما زیادی کوچک است و همه همدیگر را می‌شناسند داد زد: «به آقای فلانی. مبارک ماشین صفرت. با بوقش خریدی؟» و طوری داد زد که همۀ ماشین‌های دوروبر و حتی مغازه‌دارها هم صدایش را شنیدند و زدند زیر خنده. امروز می‌خواستم برگردم به خانمی که پشت سرهم بوق می‌زد همین جمله را بگویم. دیدم ممکن است ناراحت شود اگر بهش بگویم «بَه آقای فلانی!»

12:55 کتابخانۀ فیض کاشانی

 ملامحمدمحسن فیض کاشانی داماد و شاگرد ملاصدرای شیرازی بود و از حکیمان و عرفای زمان صفویه. این را برای زیاد شدن اطلاعات عمومی‌تان گفتم و برای اینکه این پست هم زیادی بی‌محتوا نباشد! به هرحال، داخل سریال بیگ‌بنگ آف تئوری شلدون کوپر تنها یک جای خاص از خانه می‌نشست و به آن محل می‌گفت «مای اسپات». جای این بندۀ نگارنده هم در سالن مطالعه اولین صندلی گوشۀ سمت چپ است. به چند دلیل، یک اینکه گوشه است! و بندۀ گوشه‌گیر از گوشه‌ها خوشم می‌آید و دو اینکه پریز برق دارد و می‌شود از لپتاپ استفاده کرد. به جز این بندۀ نگارنده سه تن دیگر نیز داخل سالن مطالعه حضور دارند، نه چهار نفر. نفر چهارم پشت صندلی‌اش به خواب رفته بود و نمی‌دیدمش. یکی سر در گریبان گوشی موبایلش فرو برده و دو نفر دیگر هم ظاهراً کنکوری هستند. خب یکی از نفراتی که نشسته بود بلند شد و رفت تا رسماً سه نفر باشیم.

14:10 کتابخانۀ فیض کاشانی

درحال نوشتن خلاصۀ کتاب بودم که ناغافل خوابم برد. همه‌اش تقصیر همان نفر چهارمی است که روی صندلی خواب بود و به خاطرم آورد که می‌شود در این حالت هم خوابید. سر که بلند کردم هیچکس را ندیدم. همه رفته بودند. تنها صدای دو خانمی می‌آید که مسئول کتابخانه هستند. گویا بحث سر جلسۀ قرآن یا زیارت عاشورای همسایه و دختر خدیجه خانم است که، که اصلاً به من چه مربوط. مگر من فضولم؟  

3:40 کتابخانۀ فیض کاشانی

کتاب کوچک برای داستان‌نویسی، نوشتۀ فریدون عموزاده خلیلی را اگر روزی‌روزگاری دیدید بخوانید. و اگر جایی بود که می‌شد آن‌را خرید لطفاً خریداری کنید و برای من پست کنید! متأسفانه از سال 93 کتاب تجدید چاپ نشده و تنها نسخه‌های قدیمی آن موجود(نیست!) است.  کتاب را کانون پرورشی فکری برای نوجوانان و ردۀ سنتی«ه» چاپ کرده است. کتاب در صدوچهل صفحه به اختصار دربارۀ آنچه باید برای داستان‌نویسی دانست صحبت کرده و برخی نکات ضروری را بدون آب و تاب و با زبانی شیرین و گاهی طنز بیان کرده است. از سوژه‌یابی تا طرح و شخصیت و گره‌افکنی در داستان گرفته تا فضاسازی در داستان با استفاده از جزئیاتی مثل رنگ،بو، صدا و .... 

تعداد بالای تمرین‌های کتاب هم باعث درگیری ذهن خواننده شده و او را همراه می‌کند. همچنین نویسنده برای کسانی که(به‌خصوص نوجوان‌ها) به تازگی شروع به آموختن دربارۀ داستان‌نویسی کرده‌اند سرخط‌های خوبی ارائه کرده و در دل متن، نویسنده‌ها و کتاب‌های خوبی را معرفی کرده است. در کل با حجم کمی که داشت اطلاعات خیلی خوبی در اختیار من خواننده قرار داد.  فقط حیف که باید کتاب‌های امانتی را پس داد.

16:15 کتابخانۀ فیض کاشانی

پسرکی عطرزده وارد سالن مطالعه می‌شود. لازم به ذکر است بنده از بوی عطر متنفرم! و آدم‌هایی که شیشه‌های عطر را روی خودشان خالی می‌کنند بیشتر. خلاصۀ کلام به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته‌اش ایرادی ندارد. ولی به همین طعم چایی دارچینی قسم عطر به خودتان نزنید. نفسم تنگ شده، قفسۀ سینه‌ام درد می‌کند. با این حساب باید برگردم خانه. البته نخوردن نهار و گرسنگی هم دلیل دومم برای این تصمیم است.

ساعت 18:05 در اتاق

صدای گریۀ امیرحسین را می‌شنوم. لحظۀ اول به این فکر کردم که ممکن است چون مادرش نبوده که برود دنبالش خودش برگشته باشد و حالا پشت در خانه گیر افتاده و دارد گریه می‌کند. رفتم بالا و در خانه را باز کردم دیدم نه، صدا از توی کوچه نیست. از توی خانۀ خودشان است. نام‌برده به این خاطر که باباش به جای مامانش رفته و او را از مدرسه برگردانده دارد گریه می‌کند. دیدن بچه مدرسه‌ای‌ها در کوچه و خیابان و دیدن مشق نوشتن‌‌های امیرحسین یکی از لذت‌بخش‌ترین صحنه‌های این روزهاست.

ساعت 20:15 اتاق

نامبردۀ نگارندۀ این سطور خیلی بی‌نظم می‌خوابد و این از نقطه ضعف‌هایی است که داشتم و دارم. خوابم برد. بی‌خود و بی‌جهت خوابم برد. این روزها سردردها و سرگیجه‌های عجیبی دارم. چشم‌ها را که می‌بندم احساس می‌کنم همه چیز به چرخ می‌افتد. به لپتاپ نمی‌توانم خیره شوم و کتاب هم خیلی سخت می‌شود خواند. خواب؟ مگر اینکه از روی خستگی و به همین شکل باشد.

ساعت 21:10 اتاق

اینکه وقت‌هایی که در خانه هستم بیشتر وقتم در اتاق می‌گذرد یک حقیقتی است که نه زیاد آن را دوست دارم و نه از آن بدم می‌آید. واقعیت این است نوع کاری که این روزها انجام می‌دهم باعث شده بیشتر وقتم را پشت لپتاپ و پشت میز بگذرانم. رفتن به کتابخانه هم تنها بهانه‌ای است برای خارج شدن گاه‌به‌گاه از این فضا. بوی سوختگی تمام خانه را پر کرده. بیرون می‌روم و متوجه می‌شوم پدرجان دارد شام می‌پزد. در حقیقت گوشت‌کوبیده‌هایی که از ظهر مانده و کسی نخورده را پیچیده لای نون و آن‌ها را توی روغن سرخ کرده و شده چیزی شبیه سمبوسه که خب من سمبوسه را عاشقم! به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته چه فرقی دارد؟ ولی اگر قرار به خوردن غذای فست‌فودی باشد ساندویچ کثیف و یا سمبوسه را ترجیح می‌دهم!

22:20 اتاق

کمی با دوستان چت می‌کنم. کمی آهنگ گوش می‌دهم. اول عارف می‌خواند: «به پیری بگو پیری دست نگه دار گله دارم، حالا حالاها آرزو دارم؛ حالا حالاها آرزو دارم.» کمی وبلاگ می‌خوانم و این‌بار شماعی‌زاده دارد می‌خواند:«توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن» و بعد نوبت به اصغروفایی می‌رسد که بگوید:«عشق آمد و آتشی به دل برزد؛ تا دل به گزاف لاف دلبر زد. عشق آمد، عشق آمد» و بعد هم لابد خوانده:«آسوده بدم نشسته در کنجی، عشق آمد عشق آمد؛ آمد غم عشق و حلقه بر در زد...» و در نهایت هم «عقلش چو مگس دو دست بر سر» خواهد زد.

00:00 همچنان اتاق

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها... فردا شده و دارند توی سرم دمام می‌زنند. هزارتا سوار توی سرم می‌دوند. توی سرم رخت می‌شورند. سرم مثل سیر و سرکه می‌جوشد و دست آخر من از دست این سینوزیت‌های بعد از سرماخوردگی سر به بیابان خواهم گذاشت. این خط این هم نشان. 

ساعت 01:00

بابا فلاسک چایی‌ای که داشت را آورد توی اتاق. چایی می‌ریزم و می‌خورم. یکی، دوتا نه سومی را هم باید خورد. یکی از کارهایی که سعی کرده‌ام خودم را به آن عادت بدهم گوش دادن یکی از داستان‌های کانال صداخونه است. بهاءالدین مرشدی عزیز و صدای گرمش را دوست دارم. در این کار با یکی از دوستان هم شریکم. که خب ممکن است دوست نداشته باشد اسمش را بیاورم. این را نگفتم که بگویم من چقدر آدم اهل داستان‌شنویی هستم! نه، خواستم کمی کانال صداخونه را تبلیغ کنم. بالاخره گردن این بندۀ داستان‌شنو حق دارد. 

آن جملۀ«میشمرم هو میشمرم هه میشمرم هار» هم از داستان صداخونه نوشتۀ غلامحسین ساعدی است که بهاءالدین مرشدی آن را خوانده. دلیل دلبستگی‌ام به این جمله و داستان این است که فکر می‌کنم همۀ ما سربازیم و فرماندۀ بزرگ همین روزگار قدار کج‌مدار لاکردار است. داد می‌زند «قدم آهسته بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها. بشمار هت» و این ماییم که باید اطاعت کنیم و تکرار کنیم «می‌شمارم هه، می‌شمارم ها، می‌شمارم هت، می‌شمارم هو، می‌شمارم ها» و بعد فرماندۀ بزرگ، یعنی همین روزگار قدار کج‌مدار لاکردار فریاد بزند:«اوهوی نفر سوم صف پنجم، باز که نشد، باز که نشد!» و بعد لابد بگوید:«گمشو برو ته صف!» 

ساعت 02:18 اتاق

خسته‌تر از آن بودم که بخواهم کاری انجام دهم. حتی دست‌ودلم به فیلم دیدن هم نمی‌رفت. این شد که تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم. پس داخل درایو دی، پوشۀ pes را باز کردم و یک دور بلژیک را قهرمان جام ملت‌های اروپا کردم تا کمی مغزم استراحت کند. تا کمی دق‌ودلی‌ام را سر توپ و زمین سبز و دروازۀ تیم‌های مقابل خالی کنم! حالا با بالا بردن جام قهرمانی می‌روم که بخوابم. خواب که نه. می‌روم کمی کتاب بخوانم تا ببینم کی از خستگی چشم‌هایم بسته می‌شود.

احتمالاً تمام! 

+چالشی در کار نیست. فقط احساس کردم کار جالبی است. پس اگر دوست داشتید شماهم از یک بیست‌وچهار ساعت‌تان بنویسید. :)

موافقین ۱۴ مخالفین ۲ ۹۷/۰۷/۱۲
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۴۴)

۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۱:۳۶ مریــــ ـــــم
صبحانه نخوردی :|

پاسخ:
صبحانه رو فاکتور گرفتم. :)
دیگه گفتم بیست و چهار ساعت. ولی نمی‌خوام همۀ دقیقه‌هاش رو بنویسم که:d
پس یک روز با آقاگل :))
پاسخ:
آره. همراه باشین :))
منتظر ادامه ایم :)
پاسخ:
این قسمت دومش فعلاً :)
تقریبا یک ساعت دیرتر از من بیدار شدی. :)
الان یه قرعه پنج میلیونی گذاشتیم آخرین ماه برا من دراومد، تلافی قرعه قبلی که دوم شدم دراومد.
حس میکنم سکوت کتابخونه آدمو به حرف میاره.
پاسخ:
میگم وام نمیدی؟:d

۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۲ گندم بانو
احساس "خود مهم پنداری" کردی نه؟ :))) ^__*
پاسخ:
آره دقیقاً :)
البته راستش دلم خواست یه کم روزانه‌نویسی کنم. بهونه براش نداشتم. درنتیجه بهونه رو تراشیدم:d
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۳۸ شادوَرد __
یک بیست و چهار ساعت با آبا:)
پاسخ:
:))
آره.
من سالهاست هر روز تصمیم میگیرم این کارو بکنم اما پشیمون میشم...
یکی از علل موفقیت روزنگاریه...
پاسخ:
بیاین حالا که پیشنهادش مطرح شده شمام بنویسین از یک بیست و چهار ساعت‌تون. :)
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۶ اینتِرنال‌ْ آدِر
آقاگل، این رو تبدیلش کن به چالش! :)
ایده، ایده ی محشریه!
پاسخ:
آره می‌شه این کار رو هم کرد. 
الان پایین پست اضافه می‌کنم دعوت‌نامه رو. 
بنویسید شماهم. بعد لینکش رو بفرستید همین‌جا لینکارو می‌ذارم. :)

بیا: 
https://www.adinehbook.com/gp/product/9643916589

نوشته الان در انبار موجود نیست توسط سایت از مراکز پخش کتاب جور میشه 
قیمتشم من نمی دونم قیمت روز زده؟ مفته 
پاسخ:
نیست. من جاهای متفاوتی گشتم. یافت نشده. آدینه بوک و گیسوم هم ایضاً :/
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۱ آرزوهای نجیب (:
من این کتاب رو دارم. می‌خواید براتون پست کنم؛ ولی بعد از خوندنش مجدد بهم پسش بدید؟ 
پس دادنش کی باشه مهم نیست اما.
ها؟
پاسخ:
برای خوندن گرفتم از کتابخونه و خوندمش بالاخره :)
خیلی گشتم تا پیداش کردم البته. 
می‌خوام که داشته باشمش.
ببینید...بعضی‌ها برای پوشوندن بوی عرق، عطر می‌زنن...شما بین بوی عرق و بوی عطر کدوم رو انتخاب می‌کنید؟! :|
پاسخ:
طبیعتاً هیچ کدوم. کلاً با بو حال نمی‌کنم. حالا بگو بوی عطر یا بوی عرق :) یا حتی بوی کباب!

الان اون نوتی که تهیه از مراکز پخش معنیش چیه پس؟ 
پاسخ:
خب مراکز پخش هم ندارنش. نکته همین جاست :)
نسخه پی دی افش هم نبوده؟ 
نمیشه از سایت خود کانون بخواین پی دی افش رو بذارن حداقل؟ 
پاسخ:
نمی‌دونم تا حالا به فکرم نرسیده بود این کار :)
ممنون که گفتین.
متاسفانه من الان کل وقتم به بطالت میگذره 
بیشتر زمانم دارم فشار قلب و ضربان قلب میگیرم بالا نره :)
اما قطعا چالش خوبی میشه. 
پاسخ:
خب امیدوارم اول خدا سلامتی بده و دوم هم وقت آزاد بیشتر :)
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۴ خورشید ‌‌‌
چه قدر خوبه این کار. من شیفته روزمرگی آدم‌هام. 
کتاب کوچک داستان نویسی رو خوندید؟؟ به نظرتون آقای خلیلی معرکه نیست؟
چه قدر هیجان‌زده شدم یک باره. :دی
پاسخ:
آره خیلی خوب و فوق‌العاده است این مرد. :)
و این کتابش فوق‌‌العاده‌تر.

آخرای شهریور دقیقا یه همچین چالشی اومدم گذاشتم و قرار شد که ۲۴ ساعتشونو بنویسن و خیلیا گفتن که مینویسن و اما تهش هیشکی ننوشت و منم بیخیال شدم :|| 
پاسخ:
میشه این پست من رو شرکتت کننده در چالش خودت به شمار بیاری؟ :)
با تأخیر چند هفته‌ای.
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۸ گندم بانو
اون قسمته که نوشتی یک روز تراکتوری خواهم خرید رو واسه جو خوندم. میگه باید تانک بخری! با تراکتور نمیشه :)))
پاسخ:
خب تانک نمیشه برد تو شهر. وگرنه گزینۀ خیلی بهتری بود :))
نشد دیگه نیسان آبی می‌خرم.:دی
ان شاء الله بیست و چهار ساعت های خوبی داشته باشید
پاسخ:
ممنون :)
اواخر برج یازدهم ایشالا :) 
منم میخواستم چهارشنبه ام رو بنویسم ولی خواب سرظهرم زیادی طول کشید روم نشد بنویسم.
پاسخ:
اصلاً می‌خواستم بگم اگر کسی خواست بنویسه اول اینکه صادقانه بنویسه و دوم اینکه یک روز عادیش رو بنویسه. مثلاً من اگر امروزم رو می‌خواستم بنویسم روز عادی نبود. چون نشست داستان بود و قرار کوه هم بود. ولی مگه من هرروز میرم نشست داستان یا کوه؟ نه. :)

+جالبه که امروز همهههه یا اون پست رو تو کانالشون فروارد کردن یا به هر صورتی، یه جایی بهش اشاره کردن :))

+زرد قناری :)))) چه مودب :)) راننده‌های اینجا از حیوانات بزرگ جثه‌تری استفاده میکنن :))

+کلا سمبوسه عبارتست از محتویات نامعلومی که یحتمل از هفته‌ی پیش تا به حال تو یخچال موندن، به صورت بقچه پیچ. و تازه خوشمزه هم هست :)) یعنی مهم نیس چی توش باشه، اصلا ذاتش خوشمزه‌س 

+ایم. جسارتا بیگ بنگ آف نداره :دی مگه اینکه اون آف دلیلی داشته باشه که من متوجه‌ش نشدم

+پی اس برای شما حکم 2048 برای منو داره :))

+هوم. منم دلم خواس بنویسم
پاسخ:
+پست فؤاد رو؟ :) خیلی خوش موقع ارسالش کرد و خوبم بود.
.
+نه دیگه من از عبارت زرد قناری برای توضیح عمل بوق زدن استفاده کردم. اون فقط بوق می‌زد. :))
.
+تنها چیزی که مهمه اینه که بپیچیش توی نون و سرخش کنی توی روغن تا خوشمزه بشه. در همین راستا من یه وقتایی همین‌طوری نون سرخ می‌کنم می‌خورم و اونم باز عجیب خوشمزه‌ است. :)
.
+بی حواسی من بوده. :)
.
+قدیما که گوشی داشتم 2048 بازی می‌کردم. کیف می‌داد. بعد طوری می‌شد که چون تموم نمی‌شد نمی‌بستمش. نگهش می‌داشتم فردا دوباره ادامه بدم. بازی روی مخی بود انصافاً. :دی
.
+بنویسین. باحاله. هم خودت میاد دستت که چه اتفاقایی تو روز برات می‌افته و بهش بی‌توجهی. هم الان حس می‌کنم این پست نشون دهندۀ منه. یکی پست رو با جزئیات بخونه کلیت من میاد دستش یه طورایی. :)
۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۵:۵۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
الان من بخوام منتظر یه روز پر سوژه باشم که چنین پستی بندیسم، آب از آب تکون نمی‌خوره:/
پاسخ:
من دقیقاً یه روز معمولی رو نوشتم. سوژه هم همۀ اتفاقات روز خودش سوژه است دیگه. حتی نذری آوردن زن همسایه هم سوژه است. یا سمبوسه پختن بابا با غذای ظهر یه اتفاق عادیه ولی میشه نوشتش. :)
با کمال میل ^___^ 

راستی یه سوال! بازی بارسا و تاتنهام رو ندیدین؟؟ 
پاسخ:
خلاصه بازیش رو دیدم فقط :)
به جز بازی‌های پرسپولیس تقریباً هیچ بازی‌ای رو کامل ندیدم این چند وقته.
الان دلم خواست برم کتابخونه، قبل از شروع تابستونتصمیم داشتم برم کتابخونه کتاب غیر درسی بخونم، باید خیلی خوب باشه ولی خب تنبلی کردم و نرفتم:/
ایده‌ی پستتون هم جالب بود :)
سمبوسه^_^
چایی زیاد ضرر داره، به قول مامانم"کم بخور، همیشه بخور" :)
 الان بازی با کامپیوتر ورزش حساب میشه؟! حتما کالری سوزی و تعریق و اینا هم داره؟ :))
پاسخ:
بچه‌ها می‌گفتن نرم‌افزار طاقچه هم بخش کتابخونه‌اش رو راه انداخته. یعنی یه پول عضویتی رو میدی و بعد می‌تونی کتاب قرض بگیری و در یک مدت محدودی بخونیش. :)
ایرادی که کتابخونه‌های عمومی دارن اینه که کتاب‌هاشون خیلی قدیمی هستن. ولی درعوض کتابخونه‌های خصوصی به روزتر هستن. 
سمبوسه خودش یه سبک از زندگیه:دی
.
منم همیشه می‌خورم دیگه. :)
دیگه در این حد اون وقت شب ازم برمی‌اومد :دی
۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۶:۵۹ آسـوکـآ آآ
18:06 آقا مشق نوشتن ممنوع شده هاااااا.
پاسخ:
مشق که میگم در حد مثلاً دوتا خط از اینا "| | |" نوشتنه. :)
قدیما به ما می‌گفتن دو تا صفحه | | | بنویس. دوتا صفحه ___ ____ ____ از اینا بنویس. دوتا صفحه c c c c بنویس. دوتا صفحه ن ن ن بدون نقطه بنویس. 
خلاصه همه یه جور پیچوندن که ننویسن. انقد کلا دلیل پروریم ما. 
پاسخ:
:)
آره. همه یه جوری خودشون رو رد دادن رفت.
۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۷:۵۹ گندم بانو
ورزشت منو کشششششت!! :)))
پاسخ:
آدم باید ورزشکار باشه بالاخره ^_^
و اما یک روز با آقاگل :) روز خوبی بود به ما که خوش گذشت . اما دیگه درین حد ورزش نکنید عضلات تون میگیرن !!
پاسخ:
دیگه از قدیم گفتن ز ورزش بود تن را راستی
 ز سستی کجی زاید و کاستی :دی

من امروزم رو صادقانه مینویسم منتها وقتی سرم خلوت شه. :) احتمالا وقتی برم خونه.
پاسخ:
:)
سالم برسی ان‌شاءلله.
چه چیزا می‌رسه به ذهن مردم:))
پاسخ:
می‌بینی؟ ذهن نیست که. نابغه است طرف. :))
۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۸ مصطفی فتاحی اردکانی
بین 14:10 و 16:15 چرا یهو رفتید 3:40؟؟؟
هر چی کامنت ها گشتم یکی اینو گفته باشه که من نگم کامنتی پیدا نشد.

منم دیروز که از سر کار برگشتم یه کم ورزش کردم. در حد سه چهار تا بازی از لیگ

به دوستان عزیز باید این نکته رو متذکر بشم pes یه بازی هست که بهش میگن پِس. و PS یه کنسول بازی است که بهش میگن پی اس

آقاگل من می نویسم.  شنبه (به شرط اینکه یه روز معمولیم باشه)
پاسخ:
همون 15 منظورم بوده دیگه :)
ورزشی مفرح‌تر از بازی پس نداریم اصلاً:d
.
امروز شنبه است :)

اگه خوب در اومد منتشرش میکنما :)

پاسخ:
سعیت رو بکن :)
هیچ وقت کتابخونه رو نمیتونم به عنوان محلی برای کتاب خوندن تحمل کنم :))
من عادت دارم توی سکوت اتاق خودم کار کنم، بنویسم و بخونم. کتاب خونه برای دورهمی ها خوبه، برای جلسه، نشست های کتابخوانی، امانت گرفتن کتاب، چرخ زدن توی مخزن، حتی برای خوردن ساندویج کثیف :)
من اگه بنویسم خیلی چیز چرتی از آب در میاد گمونم ....
پاسخ:
من توی کتابخونه هم مطالعه می‌کنم هم یه وقتایی کارم رو می‌برم اونجا. سکوتش خوبه و کیف میده :)
ولی خب متأسفانه نمی‌ذارن ساندویچ کثیف بخوریم. :/
.
اتفاقاً خوندن یک روز از یک معلم خیلی جذابه‌ها.
۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۴ ام اسی خوشبخت
وقتی گفتید ساعت 2 نصف شب، سراغ ورزش رفتید داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم که خب نجاتم دادید :))
پست 24 ساعت زندگیم رو تقریبا یه سال پیش نوشتم و موند تو پیش نویس ها، نمیدونم چرا نتونستم تکمیلش کنم! شاید یه روزی تکمیل کردم، یه روزی که تو 24 ساعتم نکته آموزنده ای باشه مثل پست شما :)
پاسخ:
من نکته‌های آموزنده رو تقریباً به زور قالب کردم به پست:دی 
به شخصه منتظرم ببینم کی تسلیم میشین و دوباره به دنیای وبلاگ‌نویسی برمی‌گردین :)
مثل کتابخونه‌های عمومی، فقط من‌ طاقچه رو شنیدم ولی استفاده نکردم، کتابخونه‌هاشون‌ کجاست؟ یعنی از کجا باید بری قرض بگیری؟:)
کتابخونه‌ی ما هم کتاب‌هاش قدیمیه من یه لیست ۶۰تایی کتاب بردم یه تعداد ۱۰،۱۵تاییش رو اونجا پیدا کردم:/ گفتن باید اسم کتاب رو بگید اگه کتابخونه بودجه داشت براتون میخره که مسئولش گفت ولی چون بودجه نداریم بعیده:|

شما همیشه میخورید ولی کم نمی‌خورید :))
پاسخ:
طاقچه کتابخونۀ مجازیه. با انتشاراتی‌ها قرارداد دارند و نسخۀ الکترونیک کتاب‌ها رو توزیع می‌کنن. مثل فیدیبو. ولی طاقچه جدیداً بخش کتابخونۀ مجازیش رو هم راه انداخته گویا. نرم‌افزارش رو میشه نصب کرد و از کتاب‌های کتابخونه‌اش استفاده کرد. :)
برا جستجوی نام کتاباتون توی کتابخونه‌های عمومی کشور از اینجا استفاده کنین:
.
دیگه پنجاه درصدم پنجاه درصده:d
آها من فکر کردم کتابخونه‌اش کتاب کاغذی میدن دستمون :))
ممنون بابت توضیح :)
بله از این لینکی که دادید استفاده میکنم‌ گاهی، و چون عموما کتاب‌ها رو نداره بیشتر ناامید میشم:/
پاسخ:
خواهش :)
پنجشنبه و جمعه سرم شلوغ بود و نشد بیست و چهار ساعتمو بنویسم بجاش لینک یه پست تاحدودی شبیه به این پست رو میفرستم اینجا.

http://dinky28.blog.ir/post/579
پاسخ:
دم و بازدمت گرم :)
ولی این شکلی نویسی هم بکن. جالبه.
۱۵ مهر ۹۷ ، ۰۷:۳۶ مصطفی فتاحی اردکانی
به لطف خدا شنبه ام به شدت غیر عادی بود....
پاسخ:
:)
به خیر بوده ان‌شاءالله.
چند روز طول کشید تا یک روز شما رو بخونم.
جالب بود ^_^
پاسخ:
:)
چه روز پروپیمونی بوده پس.

۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۹ مصطفی فتاحی اردکانی
بله، صد البته
پاسخ:
:)
۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۷:۱۴ صبورا کرمی
آقا گل حتما به سلامتیتون اهمیت بدین.  
پاسخ:
سعی می‌کنم. :)
ورزش رو نه روزانه ولی هفته‌ای یکبار رو کوه میرم. خوبه. هم شادی‌آفرینه و هم ورزش دوست داشتنی‌ای هست.
http://dinky28.blog.ir/post/693

نوشتم. :)
پاسخ:
دم  و بازدمت گرم :)
سلام 
فقط اون تیکه که گفتید شیشه عطر رو روی خودشون خالی میکنند. خدا وکیلی خفه میشی ..خفهههه ...فکر کنید توی اتوبوس های  شلوغ دانشگاه هستید و بغل دستیتون شیشه عطرشو خالی کرده روی خودش -_- من سر درد شدید میگیرم.
پاسخ:
سلام :)
منم دقیقاً همین مشکل سردرد رو دارم. برام یه عذاب بزرگه. دلم می‌خواد در لحظه طرف رو بگیرم و بزنم. ولی خب یه وقتایی خانم هستن نمیشه. یه وقتایی هم آقا هستن و زورم نمی‌رسه. 
عزیزم چه زندگی کسل و بی هدف و بی معنایی داری
معلومه که هنوز دنیاتو نشناختی فقط داری نفس میکشی
خیلی از جوونامون مثل تو زندگی بی هدف و یکنواختی دارند
امیدوارم که به حقلیق دنیا برسی! 
پاسخ:
از یه بیست و چهار ساعت به این نتیجه رسیدی؟ دمت گرم :)
۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۴۸ محمدبوژمهرانی
فکرش قشنگ بود
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی