دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

دلم برای نوشتن یک پست زرد لک زده

چهارشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۱۶ ب.ظ

نشستم و فکر می‌کنم چطوری یک متن زرد بنویسم؟ مقادیر فراوانی فکر کردم تا ببینم چی بنویسم که زرد باشه؛ ولی به نتیجه‌ای نرسیدم. 

پس بیاید و مخاطب‌های خوبی باشید و این پست رو به عنوان یک پست زرد قبول کنید. حقیقت دلم برای نوشتن یک پست زرد لک زده بود.

.

اگر فیه‌مافیه رو از شب بیست و هفتم ادامه ندادم، به خاطر بی‌حوصلگی بود. برای آدم بی‌حوصله هم نرفتن سمت کتاب بهتره.

و اینکه: چه خبر؟ (هیچی-سلامتی- خدا رو شکر و ... بگید می‌فرستم هرزنامه!)

و بعد اینکه: دیگه چه خبر؟

موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۹۸/۰۳/۱۵
آقاگل ‌‌

خود نوشت نگاری

نظرات  (۵۵)

امتحان های پایان ترم از هفته بعد شروع میشه ترم وحشتناکی بود نگران معدلم هست دو ترم آخرم هست و جای جبران نداره برای معدل کل 
پاسخ:
دو سه ترم آخر دانشگاه هم میاد و میره. باور کن. اصلاً این خط اینم نشون. اینم کلاه زرنشون.
دربارۀ معدلم امیدوارم به اون حدی که دوست داری برسه. :)

سلام علیکم
از فیه ما فیه که می‌نوشتید می‌خواندیم و لذت می‌بردیم، اما سطح مطلب بالا بود و جای نظر دادن من نبود. خدا خیرتان دهد!
خبر هم که خودتان بهتر می‌دانید پرسپولیس قهرمان شد، لیورپول قهرمان شد و دوباره پرسپولیس قهرمان شد. خلاصه هر چند روز یک بار، یک جام قرمز شد. :)
پاسخ:
سلام. :)
اینقدر که این چند وقت جام گرفتن پرسپولیس رو دیدیم، تلوزیون یوسف نبی پخش نکرده:دی
راستش اصلا نتونستم با فیه ما فیه ارتباط برقرار کنم :|

ولی در هر صورت خداقوت

پاسخ:
زنده باشین. :)
چه خبر؟

سلام 
عیدتون مبارک. (عید همگی مبارک)
فکر نمیکردم کسی درباره ی نوشتن پست زرد به بن بست بخوره :) 

فیه ما فیه خیلی خوب بود. مخصوصا که گاهی توی کامنت ها درباره ش بحث میشد. و منتظریم حوصله تون که سر جاش اومد، بازم پست های خوبی ازتون ببینیم.
پاسخ:
سلام.
عید شمام مبارک :)
.
ذهنم قفل کرده. یاری نمیده. :))
.
خب خدارو شکر که خوب بوده.
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۵۳ خورشید ‌‌‌
فیه ما فیه خوندن این یک ماهه یکی از بهترین تجربه‌های همراهی با کتاب بود برای من. قبول باشه ان شاء الله.
پاسخ:
ان‌شاءالله. :)
.
چه خبر؟
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۵۴ زری الیزابت
منم نمی‌دونم چجوری یه پست بنویسم که زرد نباشه :)
پاسخ:
سری بعد میام آموزش می‌بینم :))
چرا هیشکی به سؤال چه خبر جواب نمیده؟:دی
سلام و درود آقاگل عزیز

نماز روزه ات قبول حق باشه و عیدت هم مبارک

من که لذت بردم از مرور این کتاب و هر پست اگر لایک نکردم شما به بزرگواریت ببخش

آقاگل جان شما هم از پوست و گوشت و استخوانی و ربات نیستی و برخی روزها هست که انسان حوصلۀ هیچ کاری رو نداره که امیدوارم چنین روزهایی در زندگیت کم و کمتر بشه 
بازیِ لیورپول رو که میدیدم نمیدونم چرا بیادت افتادم (شاید بخاطر پیراهن های قرمز توی بازی بود)  :)
این رمضان هم تموم شد و زحمتت قابل ارج و تقدیرِ

امیدوارم روزی بتونم جبران کنم جوون ـ تنت سلامت و دلت شاد
پاسخ:
سلام رفیق. :)
.
نماز و روزه‌های شما هم قبول باشه و حال دلت خوب. ممنون که می‌خوندین و همراهی می‌کردین.
.
قرمزهای آنفیلدی. جالبه که من توی لیگ انگلیس بیشتر هوادار چلسی هستم تا لیورپول. البته که لیورپول برام همیشه قابل احترامه. خصوصاً با مربی خوبش.
.
همینکه همراهی می‌کنین و دلگرمی می‌دین حله.
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۱۹ احمدرضا ‌‌
سلام. از خوندن فیه ما فیه خیلی کیف کردم با شما.  البته اینکه کامنت نمیدانم به این خاطره که حرفای مولوی کامنت خور نیست. آدم باید بشینه فقط گوش کنه (یا بخونه)
عیدتون مبارک
پاسخ:
سلام احمدرضا :)
از این حرفا که بگذریم. چه خبر؟
عید شمام مبارک.
سلام عیدتون مبارک :)
خبر این که از صبح لوله‌کش اومده خونه‌مون بساطی داریم :))

خوندن فیه ما فیه تو این چند وقت لذت بخش بود برام، مچکرم :)
پاسخ:
سلام. عید شمام مبارک. :)
همینکه جواب چه خبر رو دادی حله.:دی. 
اینم شانس شما بوده. دقیقاً روز عید و لوله‌کش؟ :)))
.
زنده باشی.
از درد گلو و سرفه های بی محابا مجالی برای نفس کشیدن نمانده است!
خبر امروز نیست البته یک هفته است که درگیرم:/
ما هم فیه مافیه را دنبال میکردیم البته
دیدم تو پستا هی گفته بودن گفتم منم بگم زشت نباشه
اتفاقا همین دیروز یک نفر اومده بود برام پست گذاشته بود که کاش یه چیز محتوا دار تو وبلاگت مینوشتی و من کلی غصه خوردم
خلاصه که...همینه روزگار!
پاسخ:
درد گلو سرفه اونم وسط گرمای زودرس تابستون خودش مصیبته. با این حساب خدا صبر ایوب بده فقط. :)
.
 اگر بحث روزانه نویسی باشه، من خودم یکی از هوادارای روزانه نویسی بودم و هستم. دوست دارم خوندن روزانه‌ها رو. ولی مسئله اینه که همون پست روزانه هم چفت و بست داشته باشه. سر و ته داشته باشه. مثلاً تو می‌تونی بگی بابا آب داد. می‌تونی هم بگی: بابا لیوان گل گلی روی سرویس را برداشت. آن را زیر شیر آب سرد گرفت و بعد در حالی که لبخند می‌زد به سمتم گرفت. هردوتاش داره یه تصویر رو شرح میده. ولی کدوم یکی رو ما بیشتر دوست داریم؟ فکر کنم منظورم رو رسونده باشم:دی

۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۳۶ بهارنارنج :)
ها اقاگل چی شده اعصابتون قاطیه...😅
طاعات عبادات قبول راستی

پاسخ:
ان‌شاءالله که قبول باشه. :)
.
یه کم قاطی پاتی هستم. ولی نه خیلی. 
از بس غیر زرد بوده پستات دیگه نمیتونی :)))) بیا خودم بهت یاد میدم چجوری زرد بنویسی D= 
.
من فکر کردم خواب میموندید که نمی‌نوشتید '_' 
.
بذارید من به سوال چخبر پاسخ بدم :دی امتحانات حوصله‌مان را سر برده و حس و حال خواندن دیگر نداریم :| فوتبال هم دیگر ندارد بلکم یکم از پوسیدگی در بیایم :/ و اینکه دیگر خبر خاصی نیست جز دوری شما دوستان بلاگر :دی :)))) 
.
عیدت هم کلیییییی مبااااااارررررککککک ^__^
پاسخ:
کلاس‌های تابستونی برگزار کن :))
.
نه. امشب فقط سه بار پیش اومد که سحر خواب بمونم.
.
جداً چیکار کنیم با دو ماه بی فوتبالی؟ ظلم از این بالاتر آخه؟ فوتبال‌های ملی هست البته. ولی نمی‌چسبه.
.
ایضاً عیدت مبارک. :)
بله دیگه، شانس زیبای ماس :))
شما الان  لیورپولی هستین؟ 🤔
پاسخ:
بحث هواداری اگه مطرح باشه، همیشه هوادار میلان بودم و هستم. ولی بین تیم‌هایی که نوع بازیشون رو می‌پسندم، لیورپول و کلوپ قطعاً یکی از سه تای اوله. همینطور که مثلاً از بازی آژاکس هم خیلی خوشم می‌اومد. :)

۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۶ بهارنارنج :)
هان برا خبرم اینو بگم که ماه رمضان امسال نزدیک چهارکیلو لاغر شدم..یعنی هرچی در طول سال زحمت کشیده بودم بل ورزش و خوردن شست برد
پاسخ:
با این حساب شدین یه مشت پوست و استخون یعنی؟ :)))
تابستون و گرما هم در راهه تازه. 
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۲۷ آرزوهای نجیب (:
اول اینکه عیدتون مبارک (:

دوم اینکه از دیشب که عید رو جشن گرفتیم هی با خودم گفتم: دیدی آخرش تموم شد زهرا سادات. بیا اینهمه غر زدی که اگه ماه رمضون نبود ال می‌کردم و بل می‌کردم بیا ببینیم توی این یازده ماه چه می‌کنی. 
خبر اینکه: از دانشگاه انصراف دادم. به‌جاش می‌خوام عربیم رو قوی کنم. الان کلاس عربی می‌رم. با یه کتابفروشی تصمیم گرفتیم که تابستون رو باهاشون کارهای فرهنگی کنیم (بیشتر توی حوزهٔ ادبیات کودک) دلم می‌خواد برم دورهٔ آموزش مربیگری. قراره با یکی از دوستای وبلاگ‌نویس یه پروژه رو جلو ببریم (دربارهٔ شاهنامه و بیهقی هست پروژه). باید برای این پروژه برنامه‌ریزی کنیم که ان‌شاءالله تا اسفند تموم شه.  می‌خوام از شنبه بکوب برم کتابخونه و بخونم و بنویسم فقط. 
دعا کنید بتونم موفق شم.

راستی شما چه خبر؟
پاسخ:
عید شمام مبارک. :)
.
برنامۀ زندگی رو نسبت به ماه رمضون می‌چینین؟ جذاب میشه این شکلی. :))
.
امیدوارم این مسیری که داخلش قدم گذاشتین پر از تجربه‌های خوب و جلو برنده باشه. و امیدوارم این شنبه، مثل شنبه‌های من زمون دانشجویی و مدرسه نباشه. :دی
.
اِ. چه خوب. یکی پیدا شد این سؤال رو از خودمم بپرسه. :) 
من هم چند روز گذشته رو فقط به فکر و خیال گذروندم. بی‌حوصله و بی انگیزه برای دست زدن به هرکاری. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم شروع کنم یکی از کتاب‌هایی که دربارۀ اسطوره‌هاست رو بخونم. اسطوره‌ها همیشه برام جذاب و نجات دهنده بوده. دیگه اینکه تا شنبه رو به خودم کامل استراحت بدم. سعی کنم برم اینور اونور. تا جایی که امکان داره پیش خونواده باشم. از شنبه هم کلی برنامۀ خوب دارم. دوست دارم امسال یک دورۀ ویراستاری رو بگذرونم. دوست دارم با پیشنهاد یک رفیق وبلاگ‌نویس پروژۀ جذابی رو شروع کنم و امیدوارم که وقتی به انتهای مسیر این پروژه می‌رسم کلی خوشحال باشم. امیدوارم از شنبه سروتاب رو یک پله جلوتر ببرم. و دیگه اینکه کار تولید محتوا رو جدی‌تر پیگیری کنم. اینا برنامه‌های طولانی مدته. 
برنامه‌های کوتاه مدت هم دارم. یکیش اینکه تو هفتۀ پیش رو قراره یک معرفی کتاب جذاب بنویسم. یه تصویر داستانی هم چند وقتیه توی ذهنم در حال رفت و آمده و دوست دارم نوشتنش رو شروع کنم. فعلاً همینا. :))

۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۴۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من پست‌های سحرگاهیتون رو دوست داشتم. دستتون درد نکنه
خبر اینکه یه هفته دیگه امتحانات شروع میشه! من بی صبرانه منتظرم این یک ماه سنگین رو رد کنم و به تابستون سلام کنم:/
پاسخ:
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد و اینا پس :))

این نجفی هم که شیک و مجلسی زن دومشو کشت شیک و مجلسی تر رفت کلانتری نشست چایی خورد. انقد آرامش داشت منم تصمیم گرفتم زن دومم رو بکشم از الان که زن اولم خوشحال بشه حداقل. که خب زن اولم ندارم پس میشینم خونه شیک و مجلسی چای قندمو میخورم. خواستم از بهنوش بختیاری و مهناز افشار و تهمینه میلانی هم بنویسم گفتم زردش قهوه ای میشه دیگه بی خیال شدم. 
پاسخ:
می‌گم از همون اول نمیشه زن دوم گرفت؟ جذابتره. هیجانش هم بیشتره انگار.
بعد دیگه همینکه چایی رو با قند می‌خوری دو-هیچ از اونایی که چایی رو با پولکی و نبات و ... می‌خورن جلویی. 

هیچی خدا رو شکر سلامتی 

😂😂😂



نه نفرستین نفرستین هرزنامه 

بعضی شبهای فیه ما فیه خیلی خوب بودن بعضیاشم نمی فهمیدم 



عیدتون مبارک 
رنگ زرد خیلی هم قشنگه 
مخصوصا گلهای زردرنگ 
پاسخ:
اگر تعارف نبود الان می‌گفتم هیچی و درد. :))
.
مهم‌تر از اون، رنگ برگ‌های پاییزی حتی.
امسال که درگیر کنکور میشم، اما اگه دوستان برگزار نکردن، ایشالا سال بعد میتونی بیای شاگردیمو بکنی D= (اوه پسر فکر کن به آقاگل بگی بیا شاگردیمو کن =)) )
.
دارم فکر میکنم چه شکلی میشه امشب سه بار سحر خواب موند؟ '_' 
.
واقعا واقعا ظلمه :(( فوتبال‌های ملی فقط جام‌جهانی یا بازی‌های حساس‌تر. این بازی دوستانه‌ها واقعا نمی‌چسبه -_- 
.
راستی امسال از نمایشگاه فوتبال علیه دشمن رو خریدم. البته میخواستم روزی‌ روزگاری فوتبال رو هم بگیرم ولی وقتی خانم گفت میشه ۱۰۰ تومن خیلی شیک پس دادم و همون فوتبال علیه دشمن رو برداشتم '_' بعد ضربه بزرگ رو وقتی خوردم که به داییم گفتم فتبال علیه دشمن رو خریدم و اون رفت از کتابخونه‌ش همون کتاب رو درآورد و گرفت جلوی صورتم :| یعنی اگه اون یکی رو خریده‌بودم الان هر دو تا رو داشتم :(
پاسخ:
چیه این کنکور؟ هرکی رو می‌بینی درگیر کنکوره. بابا من رو ببینین. عبرت بگیرین و سمت دانشگاه نیاید. :))
.
هر دوتا کتاب‌های خوبی هستن. سایمون کوپر یک کتاب جدید هم داره که تازگیا ترجمه شده. علی امیری‌فر ترجمه کرده. اما هنوز چاپ نشده.
از کتاب‌های صدر پسری روی سکوها و پیراهن‌های همیشه هم خوبه.
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۰۸ بهارنارنج :)
خب همون یکمشو چرا قاطی کردین؟

اره یجورایی:|
پاسخ:
یه پستی گندوم نوشته بود دربارۀ سختی‌ها و پدیدۀ خستگی در علم استاتیک و عمران. الان منم چند وقتیه دچار پدیدۀ خستگی شدم. :)

سلام، عید مبارک
خبر اینکه کتابم داره به آخراش میرسه، چند تا داستان هم نوشتم و از یکیشون خیلی خوشم اومده. قراره از هفته‌ی بعد کوه رو دوباره بذاریم تو برنامه. کلاس سه تار هم قراره برم به سلامتی و اگر خدا قبول کنه، چند تا سفر در پیش دارم. کلاس داستان نویسی برای بچه‌ها گذاشتیم از اول تیر شروع میشه و امیدوارم بچه‌ها استقبال کنن. کلاس‌های داستان خودمون هم هست با جوی صمیمانه تر و فضایی تخصصی. در حال جمع خوانی کتاب سوم مون هستیم با عنوان حرفه داستان نویس.
فعلا همینا
پاسخ:
سلام. عید شمام مبارک. :)
.
پس امیدوارم زودتر به دست زوج‌های جوان برسه. 
کلی خبر خوب توی چنته دارینا. حسودی کنم، نکنم؟ :)
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۴ قاسم صفایی نژاد
:))
پاسخ:
آقا شما چه خبر؟

سلام، عیدتون مبارک عزیز.
فیه مافیه، رو که نوشتید، کلاً پست های فیه ما فیه دارتون رو نخوندم، چون دوست
نداشتمشون.
پاسخ:
سلام.
عید شمام مبارک. :)
امیدوارم یه روزی حس خوندنش برگزده و بیای بخونی. 

هیچی، خبری نیست الا سلامتی خدا رو شکر :دی

مردم تلاش میکنن پستشون زرد نشه شما تلاش میکنی برعکس باشه؟! :)
نماز و روزه ات قبول آقاگل، خصوصا اون روزهایی که سحر خواب می‌موندی :))

خبر هم، فقط مهمون و کار و درس  + نجفی و زن دومش و بحث‌ها سر عید فطر سیاسی، همینا دیگه خلاصه :)


پاسخ:
آدمه دیگه. یه روزایی دلش می‌خواد سحر خواب بمونه. یه روزایی دلش می‌خواد زرد بنویسه. یه روزایی هم دلش می‌خواد کامنت‌هایی که در جواب چه خبر میگن سلامتی رو بفرسته هرزنامه. :)))
.
گرما، گرما رو جا انداختین.
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۶ زری الیزابت
آخه ما بچه محصلا چه خبر دیگه‌ای جز درس و امتحان ترم کنکور و ... می‌تونیم داشته باشیم آقاگل؟

پاسخ:
اصلاً همۀ خبرا دست شما بچه محصلاست. ما خودمون یه عمر بچه محصل بودیم. می‌دونیم. :))
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۶ مــحــدثــه ...
خبر این که هوا شرجیه. پرده رو کنار زدم و پنجره‌ی اتاقم رو باز کردم، کوه رو به راحتی می‌تونم ببینم، کلی ابر پشمکی تو آسمونِ آبی کم‌رنگ شهرمون هست. درخت‌های پشت دیوار خونمون قدشون از دیوارمون بلندتر شده و این که چقدر چوب‌سیم‌ها گند می‌زنن به زیبایی درخت‌ها و کلا طبیعت. همین دیگه :)
پاسخ:
بعد میگن چرا تا دو روز تعطیل میشه همه میان سمت شهر ما. :)))
خب این آب و هوا و این همه زیبایی رو کجا پیدا کنن وسط تابستون؟

سلام
عیدتون مبارک، طاعات و عبادات قبول :)
یه ماه رمضون دیگه با پست های سحرگاهی شما تموم شد و بقول شاعر صدحیف که ماه رمضان رفت. ممنون برای پست های عالیتون :)
یه سر میزدید وبلاگ من یه الگوبرداری کوچیک میکردید، یه پست زرد عالی میشد :))
فکر کنم فصل بی حوصلگی کتاب خوناست، یکی از دوستان کتابخونم دیشب میگفت بی حوصله هستم و با بی حوصلگی نمیشه سمت کتاب رفت.
پاسخ:
سلام. :)
عید شمام مبارک.
واقعیت اینه که کتاب خوندن به نوعی راهی برای فرار از خستگی‌های زندگیه. حالا یه وقتایی اینقدر خسته‌ای که سمت کتاب هم نمیری. خلاصه ببینین چه وضعیتیه اون موقع.
۱۶ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۰ چنگیز سیبیل
اصرارت بر دریافت خبر خیلی مشکوکه ... شبیه اینا که یه گندی زدن بعد هی از بقیه میپرسن چه خبر که ببینن بوش در اومده یا نه؟😁
پاسخ:
چنگیز :)))))
به قول بچه‌ها از اینجا تا خود دماوند پرانتز.
چند تا از دوستان نوشتند که بعضی از متن ها رو نمیفهمیدن یا اینکه دوست نداشتن  :(
با این حال با اجازۀ آقاگل عزیز منم یکی از داستانهای همین کتاب رو ساده تر میگم که امیدوارم خوششون بیاد 
این داستان به صورت شعر در همین کتاب فیه ما فیه هست و دربارۀ جوان عاشقی ست که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به اون طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا اون رو از این کار منع نمی‌کرده  
دوستانش همیشه اون رو ملامت و سرزنش میکردن اما اون جوان عاشق هرگز گوش به حرف اونها نمی‌داده و دیدار معشوق اونقدر برای اون انگیزه بوجود می‌آورده که تموم سختی‌ها و ناملایمات رو بجان می‌خریده . 
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا میگذره و به معشوق میرسه همینکه معشوقه اش رو میبینه با کمال تعجب میپرسه : چرا این چنین خالی در چهرۀ خود داری ؟
معشوقه هم جواب میده : این خال از روز اول در چهرۀ من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای !
جوان عاشق میگه : من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز اون رو ندیده بودم .
لحظه‌ای دیگه جوان عاشق باز هم با تعجب میپرسه : چی شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است ؟
معشوقه هم میگه : این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی ست و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی ! 
جوان عاشق میگه : خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز اون جراحت رو ندیده بودم .
لحظه‌ای بعد جوان عاشق باز میپرسه : چه بر سر دندان پیشین تو اومده ؟ گویی شکسته ؟
معشوقه جواب میده : شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکیم رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دونم چرا متوجه نشده بودی !
جوان عاشق باز هم همون پاسخ رو میده . 
جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بینه و بازگو میکنه و معشوقه نیز همون جواب‌ها رو میده . بهر حال هر دوی اونها شب را با هم به سحر میرسونن و مثل تمام سحرهای قبل اون جوان عاشق از معشوقه خداحافظی میکنه تا به منزلش برگرده . معشوقه‌اش میگه : اینبار باز نگرد ، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی ست !
جوان عاشق با لبخندی میگه : دریا از این خروشان تر بوده و من اومدم ، این تلاطم‌ها نمیتونه مانع من بشه .
معشوقه‌اش میگه : اون زمان که دریا طوفانی بود و میآمدی ، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد . اما دیشب بخاطر هوس اومدی ، بهمین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من رو دیدی از تو درخواست میکنم برنگرد زیرا در دریا غرق میشی . 
جوان عاشق قبول نمیکنه و برمی‌گرده و توی دریا غرق میشه .
مولانا در تفسیر داستان میگه :
تمام زندگی شما مانند این داستانه ـ زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل میده . اگر نگاهتون‌ ، مثل نگاه یک عاشق باشه ، همه چیز رو عاشقانه می‌بینید . اگر نگاهتان منفی باشه همه چیز رو منفی می‌بینید . 
آدمهای خوب و مثبت رو در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید . دیگه اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب رو متوجه بشید . اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور بشه تمام بدی‌ها رو خواهید دید و خوبی‌ها رو متوجه نخواهید شد . 
نگاهتون اگر عاشقانه باشه بدی‌ها رو هم میتونید به خوبی تبدیل کنید .

پاسخ:
نیازی به اجازه نیست. بزرگوارید :)
.
راستش مشخصه که اغلبمون کمتر سراغ کتاب‌های کهن میریم. اتفاقی که باعث شده بین ما و بخش بزرگی از ادبیاتمون فاصله بیفته. ادبیاتی که اتفاقاً حرف‌های زیادی هم برای گفتن در زیرشاخه‌های مختلف داره. امیدوار بودم و هستم که با کتاب‌خوانی‌های این شکلی، تا حدودی باعث ارتباط برقرار کردن دوستانم با ادبیات کهن بشم. چقدر موفق بودم، نمی‌دونم.
گفتید گرما ، عرضم به حضورتون که همین الان، در این هوایی که دور از جونتون خر سقط میکنه ما با تعدادی از خانواده(البته به اصرار بچه کوچیک‌ها) صبحانه اومدیم لب ساحل :|  گلبول‌های سفید آدم تبخیر میشه:)))


پاسخ:
لب ساحل رو باید ظهر رفت. چایی هم برد. :))
3تا امتحان مونده .. شنبه زیست!!! هر کدوم از قبلی سخت تر:/
فقط امیدوارم این تلاش و بیدار موندنای شبا به نتیجه خوبی برسن!!
پاسخ:
بعدش هم باید منتظر رسیدن روز کنکور باشی؟ نه؟ :))

۱۶ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۲۷ مــحــدثــه ...
نه آقا گول نخورین، شهر ما از اون شهرها نیست :)) دریا نداریما ولی شرجی دریا رو داریم :/ 
من خودم به شخصه از بهار که می‌شه دلم می‌خواد از دست گرماش فرار کنم و متواری بشم :دی نمی‌دونم مسافرهای تابستونی به چه امیدی واقعا پا میشن میان شهر ما تو این گرمای ذوب‌کننده :))
پاسخ:
:))
دیگه دریا نداشتن و شرجی هوا رو داشتن ظلمه. مثل ما که گرمی هوا رو داریم، تابیدن نود درجه‌ای آفتاب رو داریم. ولی روی مرزهای استوا نیستیم. 
سلام!
خبر اینکه بعد چند ماه امشب دارم از خوابگاه میرم خونه:)خرسندم
گفتم شما رو هم در این حس خاطره انگیز شریک کنم:)
پاسخ:
سلام. :)
خوش بگذره خونه. امیدوارم یعنی.
الان من فیه ما فیه رو تو گدوریدز جزو خونده‌هام بذارم؟! :)))

والا سلامتی... هیچی... این دو سه روز یه کم به مغزمون استراحت دادیم تا دوباره بعد تعطیلات بریم بیوفتیم به جون ساختمونای این شهر! :))))
مهمونام هم زنگ زدن گفتن هفته بعد میان. بهشونم گفتم مشکل بنزینوها... رفتن چندتا کارت سوخت جور کردن! :/  و بهشونم گفتم هوا گرمه‌ها... خندیدن! :((((
ناهارم نپختم! گشنه‌مونم هست! دیگه همینا :)
پاسخ:
:))))
ریویوو بنویس. بعد هم لینک بده بگو از اینجا خلاصه‌هاش رو خوندم. :دی
.
فعلاً نمی‌فهمن گرمی یعنی چی. وقتی رسیدن پی می‌برن ان‌شاءالله. ولی خب دیگه اون موقع پشیمونی سودی نداره :)))
.
امیدوارم بالاخره یه روز بیای بگی مشکل ساختمون حل شده.
هیچی
سلامتی
 خدا رو شکر.
:D
آقا گل بیا جوانمرد باش و تو یکی زرد ننویس. :))
خوب من برم ببینم تو هرزنامه هات چه خبره
پاسخ:
حیف که نون و نمک خوردیم. :)))

زرد نویسی؟؟!!! از اقاگل؟!!! هیهات ما کذا الظن


چه خبری از این مهمتر که اقاگل واسه زردنویسی دلتنگ شده ؟
پاسخ:
خب دیگه. آدم یهویی دلش تنگ میشه. :)))

زرد نویسی چیه؟واقعا نمیدونم :|
خبر اینکه فرجه های ما تموم شده و من برگشتم خوابگاه امروز هم اولین امتحان عملی رو دادم رفت :)
پاسخ:
فکر کنم بعضیا با خودکار زرد می‌نویسن. :)
.
چشم به هم بزنی امتحانا تمومه. بعد شما می‌مونی و تابستون پیش رو.
۱۸ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۵۰ פـریـر بانو
خبر؟ خبر فرارسیدن ایام پرفشار و جون‌کم‌کن امتحانات! 
شما چه خبر؟
پاسخ:
:)))
امیدوارم بتونی به مرحلۀ بعد راه پیدا کنی.
.
هیچی.
سلامتی!
:دی

سلام 
خبر اینکه دندون عقلم داره در میاد سه روزه بی‌تابم کرده 
البته بیشتر دردم از اینه که تازه فهمیدم چه بی عقلی بودم‌. سر پیری دارم عاقل میشم :(
پاسخ:
سلام. 
دندون عقل بدون شک بی‌عقل‌ترین موجود روی زمینه. :))

۱۸ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۹ פـریـر بانو
ان‌شاءالله به یاری حق تعالی و کوری چشم اساتید سخت‌گیر گروه‌های آموزشی دیگه‌ای جز ادبیات که از جبر زمانه باید باهاشون واحد بگذرونیم، به این مهم دست خواهیم یافت!

خب... پاسخ کامنتتون رو راهی هرزنامه کنیم آقای هیچی سلامتی؟ :|
پاسخ:
به امید خدا :)
.
.
مگه پاسخ رو هم میشه فرستاد هرزنامه؟ :))

تردید غریبی تو جملتون بودا!
پاسخ:
خب خودمم یه مدت دانشجو بودم. می‌دونم توی فرجه‌ها خبری از خوشی نیست. بخوای درس بخونی که فقط وقتت صرف درس میشه. درس هم نخونی، پیوسته عذاب وجدان درس‌ها همراهته. :)

یعنی گررررررمه‌ها! حالمون داره بد میشه! :)))
بیان دهنشون سرویس میشه :)))
پاسخ:
اینجا هم گرمه. طوری که انگار پیوسته وایسادی روبروی تنور. آفتاب هم با زاویۀ 90 درجه می‌تابه. :|
:)))
بله بله!
البته بیشتر تمرکزم روی امتحان نهایی بود...حالا به خوبی بگذره با دعای دوستان :دی ، میریم مرحله بعد برای کنکور-_-
پاسخ:
دیگه وقتی نمونده :))
تموم میشه و میره به زودی.
آخ آخ گفتی ؛ صفای خاصی داره تو اون وقت روز و البته با چایی داغ  -_-

براتون همین شرایط رو ارزو کنم دیگه؟! :)))
پاسخ:
یکی از آرزوهای من اینه که برم روی سکوی نفتی و وسط ظهر چایی بخورم. :))))
همین الان وسط کویر زندگی می‌کنیم ما. 
یه ضرب‌المثل زیبایی داریم که میگه " نرفتی بهمن که بگی وای بر من!" الان وصف حال شماست :// 
سکو ، تابستون ، ظهر و چای اخه؟! خودکشی چرا پیرمرد؟ :))

همین که شرجی ندارید ۵_۰ از ما جلوید! لامصب جهنمیه برای خودش :(

پاسخ:
:)))))
آره دیگه. فعلاً چون نرفتم برام امکان پذیره.
آخ از شرجی هوا. پارسال بود که یک هفته‌ای شمال بودیم. نفس نمی‌شد بکشی.
@حریر بانو

اساتید غلطه، چون استاد یک کلمۀ فارسیه، و قاعدتا جمع مکسر نمی‌تونه داشته باشه، بگیم استادها، استادان.
پاسخ:
الان اگر بیان نیم‌نگاهی به پویش بچه‌ها داشته باشه، پیگیری می‌کنه که حریر بتونه مستقیماً متوجه فراخوانی شما بشه. 
متأسفانه فعلاً که چنین امکانی نیست. امیدوارم در آینده به وجود بیاد.
میگم پست زرد چیه؟
و اینکه.هیچی والا سلامتی D: نفرستین هرزنامه ادامه داره :دی
هیچی والا.نشستم تو وبلاگ.منتظر اینم یکی نظر بزاره یا یکی جواب نظرامو بده.بپرم رو کیبورد.و همچنین دارم فیزیک میخونم.فردا امتحان نهایی شیمی دارم.پس چرا دارم فیزیک میخونم.
خب.چه خبر از شما.زندگی چطوره.هوا؟

پاسخ:
پستی که سر و ته نداشته باشه. چیزی به مخاطبش اضافه نکنه. :)
.
منم روزا رو پیش دو سه نفر که هم سن شما هستن سر می‌کنم. با امتحان نهایی شیمی و حسابان و ... :)))

اصلا پست زرد طرفدار زیادی هم داره
از اینور ما هی میومدیم میدیدیم فیه ما فیه بود و خب من باب علاقه مون نبود و سر در نمیاوردیم و میرفتیم :(
پاسخ:
پای پست‌های زرد بهتر می‌شه نشست و گفت و گو کرد. کیف میده :))

۲۰ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۴ مصطفی فتاحی اردکانی
خبر اینکه فقط 11 روز از بهار مونده.
اینقدر به هوای خوب بهار امسال خو گرفتیم که الان که هوا تازه داره میشه مثل هر سال گر گرفتیم.
خبر که تو سطح جامعه ریخته راست و دروغ قاطی هم. منم با خبراشون کار ندارم. تا جایی که الان میخوام بدونم اینه که برانکو میمونه یا نه؟

در مورد نثر و نظم کهن هم آقاگل دلم خونه. یعنی الان طوری شده که حتی گروه های کتابخوانی هم شدن موج سوار. اونوقت وقتی ادبیات غنی ایرانی یا خارجی رو نخوندن میان از شاهکار بودن بعضی کتاب ها حرف میزنن.
پاسخ:
کدوم هوای خوب؟ از همون وسطای اردیبهشت بود که ما وارد تابستون شدیم. خوبه که شربت خاکشیر هست فقط. :)
.
می‌مونه. می‌مونه. بد به دلت راه نده.
.
سر این فضیه که داستان داریم همیشه. ان‌شاءالله خدا به راه راست هدایتمون کنه.
خب بازم کامنت بزاریم.چرا این قانون نانوشته وجود داره که فقط یه کامنت بفرستیم و صفحه روببندیم.من میشکونمش.
مگه معلمین؟از صلیبب سرخ اومدین مارو ببرین؟کاش یکی میومد میبرد!
الان متوجه شدم لپ تاپم جای هنزفریش خراب شده.هورا.چه صبح نیکویی!
پست زرد... حقیقتن که الان همه تو خط پست زردن با این توضیحی که دادین.کلا ادم با پست زرد راحت تر ارتباط برقرار میکنه.
فیه مافیه عالیه.فقط اونجاش که حضرت مولانا میگه : در عیب های بقیه نظر کن تا عیب های خودتو ببینی.
البته ایطوری نمیگه.یه طور دیگه میگه.خب.اینطوری برداشتش کردم.
پاسخ:
هر چندتایی که دوست داشته باشی میشه کامنت گذاشت. کخلاصه به قول همون مولانا هیچ ترتیب و موالاتی مجوی :)
نه به اون صورت. ولی یه وقتایی تدریس هم دارم. به غیر اون دو تا برادر احتمالاً هم سن شما دارم که دارن امتحان نهایی میدن.
.
بعد دیگه اینکه جای هنزفری به این راحتیا خراب نمیشه. با هدفون یا یه هندزفری دیگه تست کن، شاید جواب داد. ممکن هم هست که ایراد سخت افزاری نباشه. در کل هم که چه صبح نکویی.
.
روزانه نویسی منظورم نیستا. روزانه نویس خوبم داریم ما. زردنویسی میشه اینکه جمله‌هات بی ربط استفاده کنی. نتونی یه انشاء ساده بنویسی حتی.
.
دربارۀ فیه ما فیه هم مهم همون برداشت خودته. گزیدۀ سحرگاه پنجم فکر می‌کنم از همون بخشیه که اشاره کردی. 
.
همین. :)
مولانا خیلی زیبا این حرفو زد.میدونین.کاش میشد یکم از عقاید مولانارو پیاده کرد.الان دارن با بچه های انسانی چیکار میکنن؟میان فلسفه و عرفان رو باهم ترکیب میکنن.بعد بهشون میگن.مولانا خدابیامرز میگفت هیچ ترتیب و موالات نجوی.یعنی نرو سراغ ترتیب این راه مال شخص شخیص توعه.هرکی از یه دری میره سالک راه حق میشه.بعد چجوری میان برای مسیر های عرفان ترتیب قائل میشن.چجوری میان فلسفه!نگرش و عقاید یه علم عقل پندار انسانی رو  قالب میکنن به وجود عرفان.چرا اینکار میکنن.
اره درست شد.این همیشه وقتی هنزفری میزاشتم بعد به صورت عاجلانه هنزفری رو میکشیدم بیرون صداش خفه میشد.بدبخت فکر میکرد هنوز داره بین سیمای هنزفری موسیقی جا به جا میکنه.الان درست شد.
اها...اینطوریه... زرد نویس ندیدم تاحالا.اگر پستی داشتی که زرد نویسی رو توش به عمل!رسونده بودین بگین!
پاسخ:
راستش متوجه بخش اول صحبتت دربارۀ فلسفه و عرفان نشدم. 
.
حالا بندۀ خدا گناه نکرده که لپتاپ شده. یه کم با لطافت بیشتر باهاش رفتار کن خب :)))
.
اون اوایل که وبلاگ زده بودم سعی می‌کردم زرد نباشم. ولی بعد چند سال که رفتم سراغشون متوجه زرد بودنشون شدم. :))
خیلی از پست‌هام رو پیش‌نویس کردم. ولی شاید هنوز چندتایی ازش مونده باشه.
یادم رفت بگم برادراتون سالم باشن ایشالا و تندرست.
والا.من میگم فلسفه یه سری چینش عقلی داره.عقل پنداره.بلاخره این که  علوم طبیعی نیست.از مغز انسان اومده نشستن دور هم جمع شدن چیز میز گفتن.شده فلسفه.حالا درسته هرکسی دیدگاه فلسفیش متفاوته.چون ابزاریه برای یک نگرش جدید.اما یه ترتیب  و موالاتی داره.به صورت جامع.
اما عرفان اینطوری نیست.راه رسیدن به معشوق اینطوری نیست.هرکسی یه راهی داره.هرکسی یه جوریه.بی هیچ ترتیبی.و کاملن هم مخالفم که تو کتاب ادبیات میان درسای عرفان و سیر سلوکای عرفانی رو میارن.چون اینجوری دارن راه پیش فرض تعیین میکنن.حالا به کتب بچه های دوازدهم یه سری بزنین درس سی مرغ رو میبینین.
حالا فکرشو بکن اینارو بهم قاطی کردن (:
پاسخ:
زنده باشی.
.
خب اگر منظورت کتاب ادبیاته که خب فکر می‌کنم هدف اون کتاب رفتن شخص به سمت عرفان نیست. هدفش بررسی ادبیات عرفانیه. همین طور که فکر می‌کنم دربارۀ شاخه‌های دیگه ادبیات هم باید داخلش بحث شده باشه. از ادبیات حماسی گرفته تا ادبیات داستانی و دفاع مقدس و ... حالا ممکنه یه نفر علاقه‌مند بشه و بره بیشتر دربارۀ عرفان بخونه. اون دیگه بحثش جداست.
میدونی بیشتر قالب کردن رو به ادم القا میکنه تا یه فضای باز برای برسی.یه جورایی تو خیلی چیزها افراط و تفریط کردن.هول میخورن سمت هم.دانش اموز بدبخت له میشه وسط.تازه ما اینو متوجه نبودیم.دبیرمون اومد اینو بهمون گفت.که دانش اموز.پوستت داره کنده میشه خودت رو دریاب.
اخه رشته ی انسانی رو چنین کاری کردن خیلی زور داره.خداروشکر ما ریاضی ایم.بچه های انسانی چی میکشن اخه.چی میکشن اخه!اه!
درمورد شمس هم اطلاعاتی دارین؟
پاسخ:
خوب که نگاه کنی، درس و مدرسه واقعاً هیچی به ما اضافه نمی‌کنه. من خودمم ریاضی بودم. بحث که داری می‌کنی مدت‌ها دغدغه‌ای بوده که باهاش کلنجار رفتیم. کتاب ادبیاتی که مال دبیرستانه باید چکیده‌ای از ادبیات جهان و ادبیات ایران به ما ارائه بده. ولی واقعیت چیه؟ اینکه ما بعد از هفت سال راهنمایی-دبیرستان و پیش‌دانشگاهی محض رضای خدا نمی‌تونیم حتی یه غزل حافظ رو درست بخونیم. خوندن گلستان سعدی رو هم بلد نیستیم. بقیۀ متن‌های کهن خودمون که بمونه. از ادبیات جهان هم بیچر استو رو فقط می‌شناسیم و چندتا نویسندۀ پیش پا افتاده و گمنام دیگه. کتاب دستور زبا هم که یه شوخی مسخره بود. پر از اطلاعاتی که بعد شش سال گذروندن وقت توی دبیرستان هیشکی نمی‌دونست چرا رسم‌الخط برای ما اهمیت داره. چرا نباید به رو ب و که رو ک بنویسیم. یا هکسره چیه و چه موقع باید از ه استفاده کرد و چه موقعی باید از کسره بهره برد. عملاً هیچی بهمون اضافه نمی‌کنه که نمی‌کنه. 
.
کم و بیش.
موافقم.دید ادم باید به مدرسه صرفا خوش گذروندن باشه.اگر تو مدرسه بهت خوش نمیگذره نرو.واقعا این حرفیه که قطعا واسه نسل بعدم_اگر امریکا بمب نزنه بکشمون D: _ نگهش میدارم.اقا تو مدرسه تا جایی که میتونی اخلاق و تجربه جمع کن.بقیش چرت محضه.اگه بیشعور از در دبیرستانتون رفتی بیرون دیگه فاتحت خوندس.البته اگر ادمیزاد تو مدرسه های جدید پیدا بشه.
که اینطور
پاسخ:
خوش گذروندن رو توی دانشگاه هم همینه. :)))
به شخصه اگر برگردم عقب، حتی وسط کلاس حسابانم می‌شینم کتاب می‌خونم:دی
کار درستو میکنی (:  قطعا کار درستی میکنی.کاش میشد دوباره زندگی کنم_این اولین جمله ی به زبان امده از اینجانب بعد از اتمام دبیرستان است_
فک کنم دیگه این کامنت اخر باشه.مرسی.گفتگوی دلچسبی بود.
پاسخ:
خواهش می‌کنم. :)
برای من هم چسبناک و لذت‌بخش بود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی