دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

کوچزاد دیگرستان‌ها منم
ساکن آنسوترستان‌ها منم!

خان قشلاقات کوچستان منم
قله‌ی بی‌قوچ پوچستان منم!

من الفبای ادب را حمزه‌ام
از جگرخواران هند غمزه‌ام!

چی شد که وبلاگ نویس شدیم؟+الحاقیه

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۲۰ ق.ظ

عکس زیر تصویر وبلاگ های به روز شده است که همین چند دقیقه پیش گرفته شد.

احتمالا خیلی از این دوستان رو ب می شناسید و هر روز با روشن شدن ستاره هاشون بهشون سر می زنید.



همه حرفم داخل همان عنوان پست نهفته است.

"چی شد که وبلاگ نویس شدیم؟"

واقعا این همه تولید محتوا با سرعت نور برای چیست و چرا؟

 خواهش می کنم تعریف کنید: "چی شد که تصمیم گرفتید وبلاگ نویس شوید. و یا در مسیر وبلاگ نویسی قرار گرفتید؟

اگر صلاح دونستید به این پرسش در وب خودتون پاسخ دهید.


لینک مطلب باران خانم، در مورد اینکه چرا و چطور وبلاگ نویس شدند. با تشکر ویژه از ایشون که خیلی خوب و جامع نوشته بودند.

لینک مطلب آقا صابرمون در مورد اینکه چرا و چطور وبلاگ نویس شدند. دستی هم بر شعر دارند ایشون :)

لینک مطلب من و خدا دو تا دیوونه ایم در مورد اینکه چرا و چطور وبلاگ نویس شدند.

لینک مطلب بهار خانم پاتریکیان که البته خیلی وقت پیش ها نوشته بودند که چی شد وبلاگ نویس شد. امیدوارم همیشه روحیه ات پاتریک طور بمونه :)

لینک مطلب خانم فاطمه.ح در مورد اینکه چرا و چطور وبلاگ نویس شدند. امیدوارم روز به روز بزرگتر شده و تجربیات جدیدی کسب کنید. :)

نظرات  (۳۵)

واقعا نمیدونم چی شد که شروع به نوشتن کردم... 
اما هرچی که هست خوبه:-)
پاسخ:
سوال من همینه؟
چرا خوبه؟
چی این جا خوبه؟
مخاطباش؟
نظر دادن بقیه در مورد حرف هات؟

همه رو لو میدم، شما رو هم لو میدم ، فکر کردین میتونین راحت توی خونه هاتون بشینین و پست بزنین
شما مسلمون نیستین

پاسخ:
دوران میگم میگم تموم شده ها.
الآن در دوران پسابرجائیسم هستیم.
اولش پیشنهاد بابام بود:)برام یه کتاب خریده بود..اول برای اموزندگیوتبادل اطلاعات بود..بعد کم کم دست به قلم شدم:)البته نه که حرفام خوب باشه نه:)بیشتر مضمونشون اجتماعی بود...بعد عاشقانه...وبعدتصمیم گرغتیم برا خدا بنویسیم تا شایدیکی خوندو اروم شدیکی حالش خوب شد:)والان هم هم عاشقانست..هم برای خدا:)توی دو وب مجزا..وشاید تنها دلخوشیام:)
پاسخ:
کتاب وبلاگ نویسی؟
بعد چی شد که فکر کردین باید اجتماعی بنویسین و مهم تر اینکه دست به قلم بشین؟
اون اول اولش منظورمه.
اینکه بعدها تصمیم گرفتین برای خدا بنویسید. چرا حس کردید شما باید این کار رو بکنید؟ دواقع بگم چطور حس کردید صلاحیتش رو دارید؟ 
بی احترامیی نباشه این لحنم. صرفا سوال هائیه که میخوام از بینشون به یک نتیجه برسم. که شاید موضوع پست بعدی باشه. صاحب اختیارید در پاسخ دادن یا ندادن.
:)
چشم حتما
پاسخ:
لطف می  کنید:)
آقا چرا اون موقع که من به روز شدم نه بهروز :دی چرا عکس نگرفتین بلکه معروف شدیم :)))))

+
تو وبم جواب میدم هر چند قبلا جواب دادم ولی خوبه دوباره بگم :))

پاسخ:
:)
با عکس تو وب بنده حقیر بعید میدونم معروف می شدید آخه:)
کسی اینجا نمیاد زیاد.
.
ممنونم ازتون.

حرف هایی که شنونده ای نداشتن. تنهایی با وجود این همه آدم اطرافم. علاقه به یادگیری نوشتن. دوستان خوب وب. همه ی اینا دلیلیه که وبلاگ نویس موندم. اما اینکه چیشد که شدم.. کاملا اتفاقی و به درخواست یکی از دوستانی که وب داشت برای درارتباط بودن با هم. از وب های اغلب کپی پیست مزخرف!! اما بعد از یکسال کم کم نوشتم و دیدم این فضا میتونه گاهی یه مرهم باشه حتی!!
پاسخ:
پس اون لحظه اول یک اتفاق بود.
 ارتباطات اون موقعی که وبلاگستان ها دایر شده بود کلی توسعه یافته بود. از چت روم ها بگیر تا ایمیل.
.
اغلب مون بعد از یک مدت خوبی های این فضا رو دیدیم. و موندیم.
ولی چرا؟
دوستان وبلاگی چه ویژگیی داشتند؟
چرا بیرون از اینجا تنهایی و داخل اینجا پر دوسته برای اغلب ما؟

من اول از همه کسی که میگفت عاشقمه گفت وبلاگ بزن.ما که نمیتونیم کنار هم باشیم ولی بذار بیام تو وبلاگت و حرفات رو بخونم.وقتی یه روز میومد تو وبلاگم و میدید پست نذاشتم میگفت تروخدا یه چیزی بنویس به یه امیدی میام که مطلبی نوشته باشی و بخونم و ببینم حال و احوالت چجوریه..ولی وقتی میبینم چیزی ننوشتی حالم خیلی گرفته میشه..
ولی الان دیگه اون نیست و پسم زد.
الان واسه این مینویسم که فشار عصبی روم رو با نوشتن کمتر کنم..جاییکه مال خودمه
پاسخ:
خب اگه صرف حرف زدن با یک مخاطب بود که ایمیل یا چت روم ها مناسب تر بودند؟ این طور نیست؟ این شکلی میشد مطمئن بود حرف ها جای دیگه ای درز پیدا نمیکنه.
.
اینکه نوشتن اینجا باعث میشه سبک بشیم هم نکته خوبیه. ولی چرا باید حتما وبلاگ باشه؟ داخل نت های گوشی هم میشه نوشت. یا داخل یک برگه کاغذ.

به نام خدا
یک فروند (!) رفیق ناباب؛
مقداری اینترنت پرمحدودِ ناسرعت (!) ؛
میزان نامتنابهی عقل که البته فقط دندونش به ما رسید؛
عشق به نوشتن به مقدار لازم؛
تمامی این‌ها را داخل میکسر ریخته و حاصلش پدیده‌ای شد به نام مترسک الممالک!
تا دستور پخت یک مترسک دیگه، خداوند یار و نگهدارتان، باد :|
پاسخ:
نچ!
نه خیر قبول نیست دادا.
اجازه بدین قانع نشم.
درواقع شما یکی از کسایی هستی که منتظرم کاملا جدی بنویسی که چرا وبلاگ نویس شدی مترسک الممالک ما :) ؟
بخصوص که تجربه ات خیلی بیشتر از ماست در این امر :)

خیلی چیزا حاصل فکر نیست حسه...
گاهی احساس فکرو در جهتی میبره که میخواد..بی اختیار...چیزی که بنظرم میرسید دغدغه هایی که میدیدم دردای پوچ جامعه اطرافم:)چیزایی که مارو درگیر خودش میکرد
صلاحیت:)اگه منظورتون خوب بودنکه نه نیستم...اما خدا برخلافه هرکس دیگه ای بدوخوب نمیکنه...نمیگه توبدی توازمن نگو:)تنهاکسیه که بودنش برای کمک کردن به ماست همونکه گاهی برای ارامش فقط باید بتونی حسش کنی بهت یاداوریشه..
خواستیم یاداوری کنیم..واینکه تو راه اون قدم برداشتن..پاداش بزرگی داره:)معامله باخدا خوبه:)
پاسخ:
خب خوشحالم که شما یکی از افراد دغدقه مندد این جامعه اید :)
ان شالله در این امر موفق باشید. که البته با قرار گرفتن جزء وبلاگ های برتر امسال ثابت شد که وبلاگ موفقی هستید.
معامله با خدا عالیه.

از باران به 
avangard.b
سلام ببخشید من کامنت شما رو خوندم به عرضی داشتم خدمتون البته با اجازه خودتون و گل آقا میگم :)
خانم 
avangard.b
فقط بدونین ایشون لیاقت شما رو نداشتن همین ! اینو هیچوقت نگین که پس تون زدند !!
خداوند همیشه حواسش به همه چیز هست و قطعا خداوند بهتر از ایشون سر راهتون  قرار خواهد داد !
ایشون  ببخشید میگم قطعا لیاقت شما رو نداشتن و نمیتوستن خوشبخت تون کنن !
برای همین رفتن که رفتن ...
بازم ببخشید که دخالت کردم :)
امیدوارم خدا بهترین شخص رو وارد زندگی تون کنن ! آمین :)


+
جناب گل آقا ببخشید بابت اینکه کامنت ایشون رو اینجا جواب دادم :)
ممنون 

++
نه اختیار دارین :)
ممنون بازم :)
پاسخ:
خواهش میکنم.
ما هم امیدوارمیم خدا بهترین شخص رو وارد زندگی تک تک دوستان اینجا کنه.
و امیدواریم همگی موفق و موید باشید.

شاید برای پیداکردن یه همدرد...
من پاسخاتونو خوندم...
توی دنیای واقعی..کسی ازکسی نباید انتظار زیادی داشته باشه..دنیای واقعی شده مشغله...چیزی باعث میشه ادما به هم حق بدن برای دوری واینکه نباشن پیشت..
برای گفتن دردایی که به اشنانمیتونی بگی میخوای بگی اروم شی اما اشنابودن باعث میشه نتونیی حرف بزنی..
اینجا کسی حرف از مشغلش نمیزنه..اینجا همه ازخودشون میگن همه انگار همو میفهمن..اینجامیفهمی همه درد دارن حتی اونیکه وبش شاده...اینجامیفهمی تو تنها نیستی:)
مینویسی..خالی میشی...تسکین پیدا میکنی..
اما چرا وبلاگ..
چون سالم ترین جای ممکنه...سالمه محیطش:)اروم..
امیدوارم توضیحات مفید باشه:)
پاسخ:
میدونید از چی میترسم؟
با این وضع چند وقت دیگه دنیای وبلاگی میشه پر از آشناهای غریبه! و غریبه هایی که آشنا شدند. 
اینکه همین الآن چندنفر رو در جمع بیانی ها می شناسم و میدونم که ایشون فلانی هست. ولی داره هویتش زو پنهان میکنه.
دیر نیست زمانی که بر حسب اتفاق وبلاگی رو بخونی و ببینی چه جالب این قسمتی از اتفاقیه که امروز برای من افتاد! و ندونی نویسنده اش برادر خودت بوده یا همسر خودت بوده.
:)
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۵ عارفه (بانوی دی ماه)
زمانی با فضای وب اشنا شدم که دوم راهنمایی دبیر ریاضی خواست بهمون کارباوب رو یاد بده ..کار وبلاگ نویسی از 7 سال پیش شروع کردن تو پرشین وبلاگ دیدم چقدر لذت بخشه نوشتن و خوندن زندگی بقیه ..چون تنها بچه خانواده بودم احساس تنهایی می کردم حس کردم با وبلاگ میشه یکم ازاسن انزوا و تنهاییم کم کنم ...بعدم که بلاگفا رفتم و کلی دوست پیدا کردم و بعدازاون اتفاق فجیح بلاگفا اومدم بیان......من عاشق نوشتنم وبلاگ روهم خیلی دوست دارم
پاسخ:
این هم نکته جالبیه.
اغلب ماهایی که وبلاگ داریم به نوعی در دنیای واقعی تنهائیم.
جالبه.
نیست؟

صرفا خوندن یه نفر نبود.اول اون بود.بعدش هم آشنا شدن با دنیای دیگه.من اینجا از زبون بچه ها زندگی های مختلفی رو شنیدم و واسم جذاب بوده..درس گرفتم.یا خندیدم یا شاد شدم.یا گریه کردم باهاشون .و فهمیدم که چقدر آدما شبیه همدیگه هستند.
من اینجا دوستای خوبی پیدا کردم.وانگیزه...واسه بهتر کردن شرایط.
در مورد نت هم بگم که من وقتی حرفای درگوشی باخدا دارم توی برگه مینویسم.حرفای خیلی خصوصی دارم توی برگه مینویسم.
ولی وقتی بخوام بدونم بازتاب بعضی کارام چجوریه نه.
اینجا از زندگی میگیم و از زندگی میشنویم.درسته همه مجازییم ولی دنیای واقعی داریم..
و خوبی اینجا اینه که کسی من رو یا بقیه اعضا رو با احتمال زیادی نمیشناسه واین یه احساس راحتی میده که بتونی حرف بزنی و خودت باشی..اینجا همه خودشونن.فیلمی وش نیست
پاسخ:
در مورد اینکه اینجا همه خودشونند.
چند مورد نام ببرم که طرف خودش نیست؟
درواقع به نوعی ظاهر نمایی میکنه و بعضا سیاه نمایی.
در مورد اینکه کسی مارو اینجا نمیشناسه. یکی از ترس های آینده من همینه. تصور کن یک روز وبلاگ های به روز شده رو باز کنی.
یک مطلب رو شروع کنی به خوندن.
 و بعد  ببینی این خود تویی!
داستان زندگی تو هست که نوشته شده.
ولی صاحب وب رو نشناسی؟

خیلی سوال جالبیه.. و اینکه خیلی دوست دارم جوابای بقیه رو بدونم!
من خودم واقعا نمیدونم چی شد؟!  اما میدونم از الان که این وبلاگو دارم خیلی راضیم و دوسش دارم :)
پاسخ:
همه ما الآن اینجارو دوست داریم.
یک جورایی خونمونه.
شده یک سر پناه.
ولی چی شد که اینجوری شد؟
اینه که مورد سواله.
خیلی جالبه سوالتون...
حدود 5ساله ک تو دنیای مجازیم و وب دارم...
الان بعضی وقتا ک بش فک میکنم باخودم میگم کاش هیچوقت نمیومدم..
پاسخ:
خب شما یکی از کسایی هستید که دوست دارم به این سوال جواب بدید.
چون سابقه تون خیلی بیشتر از ماهاست.
چی شد  که وب نویس شدین؟
و چی باعث شد 5سال وبنویس باقی بمونید؟
ممنون میشم اگه در وب خودتون برامون بنویسید ماجرای پنج ساله وبلاگ نویسی تون رو.
:)
من دو تا وبلاگ داشتم 
یکیش که همین فوتوبلاگه و نوشتنی در کار نیس
فقط واسه سرگرمیه
اما وبلاگ دوم رو به خاطر این شروع کردم که تمرینی باشه برای حرف زدن، که شاید بتونم خودمو متقاعد کنم حرفام رو به زبون که نه، به انگشت بیارم و حداقل اینجایی که کسی منِ حقیقی رو نمیشناسه بگم
اما موثر نبود ...
پاسخ:
وبلاگ=سرگرمی.
ایده خوبیه.
و البته طبیعتا دنبال محک خوردن هم بودید.
مهم بوده که عکس هاتون دیده بشه  و نظر بقیه رو در موردش بدونید؟
.
این منه حقیقی یکی از معضلات اینجاست در آینده ای نزدیک
من یک دختر دوازده ساله ی اول راهنمایی بودم که وب رو از دوستم یاد گرفتم و تصمیم داشتم خاطراتم رو بنویسم و تا سوم راهنمایی من و دوستام خاطره نویسی میکردیم تو وب هامون...بعد اون دیگه دلم نخواست ادم های دنیای واقعی م وبلاگم رو بخونن و اینجوریه که من اینجا م و هر روز این صفحه رو مینویسم....:)
پاسخ:
حکایت جالبی بوده.
اینکه خیلی زود با وبلاگنویسی آشنا شدید.
جدن چرا ما فراری هستیم از آدم های واقعی؟

کلن خوبه  واعتیاد داره
پاسخ:
:)))
خوبه و دلچسب هم هست.
ولی روز اولی که فرم ساخت وبلاگ رو پر میکردیم؟
اونموقع چی شد؟
چرا همچین تصمیمی گرفتیم؟

نوشتن تو وبلاگ یه حس خوبی میده
وبلاگ مثه هیچ شبکه‌ی اجتماعی دیگه نیست ..
آدم توش احساس آرامش و امنیت میکنه
برا من مثه یه دفترخاطراته ک دوتا خوبی داره
بالاخره یکی میخونتش
میتونی اونجوری ک دلت میخواد درستش کنی (فضاش منظورمه)
ولی خب بدم هست
اینجا احساس تنهایی می‌کنم :(
اصن شاید خیلی کم تر بنویسم دیگ
رو کاغذ نوشتن رو ترجیح میدم ..
پاسخ:
اون حس خوب رو قبول دارم.
ولی قبول دارم ممکنه یک روزهم یک حس بد بیاد سراغت! آیا باید وب رو بست؟
به دلیل این آرامش و امنیت اینه که کسی از آشنایان نمیخوندش  درسته؟
خب چرا با این وجود داخل وبلاگ مینویسیم که کسی بخونه؟ درواقع چرا خونده شدن توسط بقیه مهمه؟

۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۴۷ گمـــــــشده :)
اوایل فکر نمی کردم از پس این کار بربیام.
می خواستم بی خیالش بشم. ولی خب شروع کردم. چون دنبال یه تجربه جدید بودم
می خواستم از روزمرگی فرار کنم
یه چیزی برام مهم باشه
از تنهایی دربیام
اینا همه اش مال زمانیه که تو دوران رکود زندگیم بودم.
تو اون روزها تنها جایی بود که تنهاییمو باهاش پر می کردم.
حالا می گم اون روزا فکر نکن چه مشکلات بزرگی داشتم!!! نه نداشتم. فقط سردرگم بودم. خیلی سردرگم بودم. هدفی نداشتم. تو حال خودم نبودم. نمی دونستم باید چه غلطی تو زندگیم بکنم. وبلاگ کمکم می کرد از دنیای واقعیم دور باشم. و کم کم دوباره باهاش آشتی کنم. دوستان خوبی هم داشتم که واقعا کمکم کردن.
کاری رو که الان دارم به لطف ناخواسته ی یکی از همون دوستانه.
الان که کمی اوضاعم بهتره دیگه نمی تونم از وب نویسی دل بکنم.
پاسخ:
احسنت.
توضیح خوب و جامعی بود.
ممنونم ازتون.
امیدوارم این وبلاگستان هنوزهم بتونه براتون مفید باشه.

من واسه این وبلاگ زدم که عشقم به نوشتن رو فراموش نکنم و بدونم که روزی می خواستم نویسنده ی بزرگی بشم ( خخخ که زود فهمیدم نمیشم چون هنرش رو ندارم :))) )
پاسخ:
عشق به نوشتن.
ان شالله که در آینده موفق خواهید بود.
:)

۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۴ بهار پاتریکیان D:
من قبلا نوشتم :))
تو وبم هست ولی بلد نیستم لینکشو بدم بهتون :-"
پاسخ:
عنوانش رو بگو سرچش میکنم میزارم لینکش رو:دی
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۲۰ بهار پاتریکیان D:
عنوانش دقیقاً همین عنوانِ شماست ،
چی شد که وبلاگ نویس شدم ؟!
:)))
پاسخ:
خب پس می گردم پیداش میکنم.
:)
واقعا هدفت عکس دار شدن کامنتا بود؟ 
کاملا پاتریکی طور بوده پس:دی
:)

مرسی بابت معروفیت وبم :))
ولی حیف که خواننده های من خاموشن :))

+
مرسی :)
در ضمن ایشالا به حق همین روز پرسپولیس قهرمان نشه :))))))))آمین :)))
پاسخ:
خواهش می کنم.
کاری نکردم.
من از شما ممنونم که قلمتون رو به خاطر بنده به حرکت در آوردید.
:)
ان شالله به همین روز عزیز خاموش ها هم روشن بشن :دی

آقاگلِ جان [با مکثی به سبک محمد صالح اعلا خوانده شود]
فقط به خاطر گل روی اسمت یه پست می‌ذارم با همین عنوان :))
پاسخ:
دستت درست دادا :)

:دی
وااااییییی
خجالت کشیدم که ^___^

پاسخ:
دستتون درد نکنه.
:)

نمیگم:/
پاسخ:
:/
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۹ دختریمی که رفت ...
ایشاالله بعد کنکورم مینویسم میدم همین جا لینکش می کنین !!! 
الان نه حسش هست نه وقتش ... شرمنده ها ...
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۳ بهار پاتریکیان D:
مرسی ، لطف کردین :)))
ببخشید زحمتتون دادم :-"
پاسخ:
:)
با عرض سلام 
حق و حقیقت معرفتی است که باید در سایه ی او دنیا را تفسیر و در مسیر او قدم برداشت، حق از حقوق معرفتی همه ی انسانهاست و تبعیت از ان جزء حقوق عملی اوست لکن عده ای محروم و در گوشه ای نشسته اند و خود را غنی و غنی فقیرند به دلیل فقدان این حق در فکر و عمل لذا از طریق وبلاگ مطالبی در راستای انسانیت و در طریق کمال به همه تقدیم می شود تا شاید انسان غنی ای که فقیر است از ان بهره ای برد و غنای خود را به فقر در مقابل غنای بالذات هستی ترجیح دهد. 
موفق و مؤید باشید 
پاسخ:
با عرض سلام.
موفق و موید باشید.

۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۱ آقای سر به هوا ...
منم بنویسم ؟ :دی
پاسخ:
حتما بنویسید آقا مسعود :)
خوشحال میشیم.

چه شد که این که شدیم 
ادبیات می خوندم و داستان می گفتم و .... ، از سال 85 شروع کردم ، دقیقا مرداد 85 بود ، با این مقدمه که به جنگل رفتم چون سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم تا سال 89 با این اختتامیه که دور خواهم شد از این خاک غریب بلاگم رو بستم و رفتم توی سرویس وردپرس و از فلسفه و اجتماع نوشتم ، حالام که کمتره از 6 ماهه تو بیان می نویسم باز از فلسفه و اجتماع و خودم و گاهی هم تکنولوژی. ولی جرقه اصلی نوشتنم همین جمله بود
چون سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم
پاسخ:
چه جمله جالبی بود"سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم" 
با این حساب از با تجربه ها و پیشکسوتان  دنیای وبلاگستان هستید. غریب به ده سال وب نویسی. کم نیست. 
ان شالله حضورتون در بیان مستمر باشه. و ما جوونترهارو از این همه تجربه مستفیض کنید.
این جمله تون رو برای همیشه به ذهنم سپردم: "سر ان داشتم که آگاهانه زندگی کنم" خیلی به دلم نشست این حرف.
ممنونم بابت حضورتون.
یاعلی
به بهانه ی پست شما بالاخره وبلاگ من هم آپدیت شد!
کار خوبی کردید!!!
ماشالله چقدر هم استقبال شده!
یک تنه دارید کل بیان را زیر سلطه در میارید!

امپراطوری قلمتان پایدار... :)
پاسخ:
ممنون که نوشتید در این مورد.
پپس با اجازه لینک مطلبتون رو میگذارم همینجا.
:)
.
نه آقا مارو چه به امپراتوری و سلطه.
وبلاگ ما شبیه یک روستای کوچیکه تو این کلان شهر.
:)
 

ما را چه به اجازه و این حرفها...؟!
خجالت میدید که...!
:)
پاسخ:
:)
لطف دارید.
آقاگل جان، به بعضی از مخاطبان وبت شعور و فهم یاد بده. دستت طلا :)
پاسخ:
من بابت این موضوع عذرمیخوام آقا صابر.
واقعیت اینه که من اون لینکی که گذاشته بودم رو الان مطلبش رو خوندم!
اون روز سرم شلوغ بود. فقط لینکی که ارسال کرده بودند رو با دیدن عنوانشون گذاشتم داخل این متن.
اگر خطایی هم هست از بنده بوده.
که عذرخواهم برادر.
ببخشید بابت این بی دقتی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی