دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
زیباتر آن
که در سرت
اندیشه نو شود...

حماقت های دردناک!

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۷ ق.ظ

وقتی سینوهه (از دانشمندان و طبیبان بزرگ مصر باستان) شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد. اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.


برده از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید. از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.


برده از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و  معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم نوشته اند را برای او بخواند.


سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم، مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم اکنون ازمعدن رها شده ام. شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند...


سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند: "او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود  او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."


در این هنگام برده شروع به گریه می کند و می گوید: "آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...! "


سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟


و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: "وقتی خدایان بر قبر او اینگونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم؟ "


و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند مینویسد: 

"آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد! "

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۲

نظرات  (۳۵)

جمله اخر جمله انیشتین نبود؟:دی
پاسخ:
:/
نه! شاید جمله شریعتیه! سینوهه گفته نقل قول کنم معروف شم!
خوندن سینوحه واقعا لازمه چون توی کتابش پره از این دست حماقت ها
اعتقادات به خرافات ...افکاری غلط...
پاسخ:
افکار غلط...
امان!
می‌تونم به جرأت بگم حماقت تو ذات بشره؛ ذاتیه :|
پاسخ:
همه یک مشت احمقیم حتی!
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۸ مرتضی علیزاده
هعیییییییی
پاسخ:
هعییی اقاگل هعییی
الان فهمیدم چه کتاب محشری ازدستم رفته!!!
پاشدم رفتم یه کتاب گرفتم به اسم سینوهه دویست صفحه خوندم دیدم اصلا اطلاعات پزشکی نداره بعد پرس و جو فهمیدم این سینوهه به سینوهه ی دیگس:/
پاسخ:
هیچوقت دیر نیست! باز برید بگیرید بخونیدش.
جدی؟ :|
نه، جدی؟؟:|:|
نـــــه ، جدی؟؟؟؟:|:|:|

پاسخ:
کاملا جدی جدی جدی |:|:|
دوبار کتاب سینوهه رو از کتابخونه گرفتم ولی نخوندم :/
الان شرمنده م از این بابت ...
پاسخ:
هیچوقت دیر نیست. 
باز برید بگیرید و بخونید.
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۷ مَهسا هَسدَم ツ.
:)))
پاسخ:
:)
سینوهه رو خوندندم:)البته اونطوری نبود که انتظارش رو داشتم اما به هر حال قسمت های خوبی داشت.
این متن هم واقعا قابل تامله اما نمیدونم چرا ازون کتاب یادم نمیاد این تیکش رو😅
پاسخ:
واقعا قابل تامل هست.
واقعا!
واقعا که این کتاب محشره !
و این قسمت که شما انتخاب کردی که حرف نداشت، حرف تلخِ حق! 

روح استاد انیشتین هم شاد که فرمود دو چیز انتها نداره : کهکشان و حماقت بشر:/
پاسخ:
حرف حق همیشه تلخه! ولی این تلخیه باید بچسبه! 

سینوهه هم رفت تو لیست کتاب هایی که اینده باید بخونم
پاسخ:
احسنت! فقط لیستت زیاد سنگی نشه حواستون باشه.
چه رقت انگیز ! البته باید این رو هم درنظر داشت که بشر اون موقع هنوز خیلی خام و نادون بوده و خیلی راحت این خزعبلات رو می پذیرفته . به نظرم پیشرفت علم خیلی تونسته به روشن تر شدن افکار مردم کمک کنه . 
پاسخ:
الان فکر میکنی حماقت نداریم؟ حماقت از بین نمیره بلکه از نوعی به نوع دیگه تبدیل میشه.

۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۶ مهــ ــدیه بانــو

ممنون از حضور گرمتون آقا گل


پاسخ:
:///
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۴ ماهیِ نفس کِش! :)
حماقت بشر تمامی ندارد...


کتاب سینوهه فوق العاده ست...من دوبار خوندمش...ی بار وقتی پنجم دبستان بودم و یه بار وقتی راهنمایی بودم...
وقتی برای اولین بار خوندمش ، خیلیا گفتن مناسب سنت نبود
من اونموقع حتی از صادق هدایت هم میخوندم

کتاب سن نمیشناسه :)
پاسخ:
کتاب سن نمیشناسه :)))
چه خوب بود این.

۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۷ بهار پاتریکیان D:
چقدر من دلم خواسته سینوهه رو بخونم و نشده :|
پاسخ:
خب حالا بخون.

اعتقادهای ماورالطبیعه ای همه شون جا دارند که به خرافه تبدیل شوند، هرافه های وحشتناک :-/
پاسخ:
این یک قسمتی از حماقت های بشری بود. چه حماقت های دیگه ای که هست. همین الان! 
البته ماور الطبیعه اصلا بحثش جداست! یک بنده خدایی رو گرفته بودن انداخته بودن زندان! این توهم خدا بودن داشت! به مریداش گفته بود دیگه خسته شدم از تو آسمون بودن. دیگه موقع اینه که من ظهور کنم! 

امیدوارم شخصا احمق نباشم و نشم 
پاسخ:
امیدوار باشین.
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۹ سعادت سلیمانی
با خوندن این متن دو مطلب به ذهنم رسید
اول اینکه سینوهه بودن و در واقع سینوهه های هر زمان چقدر درد میکشند میان عوام...
و دوم اینکه خیلی از ماهایی که با خوندن این داستان با سینوهه همزاد پنداری میکنیم همون برده ی احمق هستیم در داستان زندگی امروز...
پاسخ:
نکته دوم خیلی جذاب و جالبه!
مشکل ، 
حماقت مردم نیست.
مشکل واقعی ، 
آدم هایی هستند که با خوندن این داستان، آهی از جنس درک می کشند و همزاد پنداری می کنند با انسان پر مغز!!
در واقع ،
من شخصی را سراغ ندارم که با خوندن این متن با فرد مذکور ارتباط برقرار کند!
شاید ، تنها آدم احمق این شهر من هستم که اعتراف میکنم به این حماقت ها!
بله متاسفانه
این روزها ، خیلی از ماها هم داریم به سمت همین حماقت ها حرکت می کنیم ؛ منطقی که ما این روزها بهش مبتلا شدیم ؛ میگه اگر اقای x آقازاده بود ؛ پس آدم خوبی هست هرچند ، جلوی چشم ما انواع و اقسام جرم ها رو مرتکب بشه !

+ داستان سینوهه ، داستان خیلی زیبا و قشنگی هست ؛ افتخار این رو داشتم که بتونم یه بار بخونمش :)
پاسخ:
به قول شاعر:
گیرم پدر تو بود فاضل!
از فضل پدر تو را چه حاصل!
ربطی به پست نداره ها اما امروز یه جایی مخوندم
فیلسوف هم باشی گاهی شیطنت لازم است تا کودک درونت سرحال بشه :|
پاسخ:
حرف حساب بود. حتی اگه ربط به پست هم نداشته باشه.
:)
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۱ منتظر اتفاقات خوب
وای خدا...این سناریو فقط مختص اون دوره و اون سرزمین نبود. متاسفانه
پاسخ:
همین الان هم داریم متاسفانه!
میدونی چقدر خدا و پیامبر همین الان تو زندان داریم؟ :/

۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۱ آقای سر به هوا ...
حماقت جزوی از روحیات و اخلاقیاته بشره :|
پاسخ:
آره اصلا با پوست و خونش عجین شده! ولی مهم اینه که این حجم حماقت در چه زمینه ای باشه و چطوری مدیریت بشه!

چه جالب ، من سینوهه رو خوندم ولی کلا این واقعه اش رو فراموش کرده بودم :))
یعنی حافظه ام داغون شده ، داغون :)
پاسخ:
:))
کلا یک مشت ماهی تشکیل جامعه بشری دادیما دقت کردی!:دی 

۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۸ گمـــــــشده :)
منم سینوهه رو خوندم. ولی متوجه این قسمتش نشدم
معلومه چطوری کتاب می خونم؟
دی:
پاسخ:
نت برداری کنین از کتاب ها. اگه یک بار بخونید سری بعد فقط همون نت هارو بخونید کل کتاب یادتون میاد. از این استیکر نوت ها بچسبونید همون صفحه اول کتاب. حالا رمان باشه یا کتاب درسی فرقی نمیکنه. مهم اینه هر قسمتی رو که مهم دونستی و برات جالب بود رو صفحه و متنش رو تو اون استیکرنوت وارد میکنی. عجیب میچسبه اینجوری کتاب خوندن! تجربه اش کنین :)
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۹ سکوتـــــــــ پاییزی
بشر بدون حماقت داریم! !!!نه واقعاا داریم!!!:/
پاسخ:
والا اگه باشه!
ولی مهم اینه که این حماقت رو کجا خرج کنی! 
همون حماقت اگه جای درست خرج بشه اسمش میشه شجاعت! یا دلیری.
راستش الان که فکر می کنم میبینم حق با شماست  آدما به اقتضای زمانشون احمقن . شاید الان دیگه کسی مثل این برده فریب نخوره ولی میتونه تو یه زمینه ی معاصر احمق باشه . طوری که به قول دوستمون اگه چند قرن دیگه یه نفر در مورد حماقت های ما تو وبلاگش بنویسه .
پاسخ:
دقیقا همینه.
ولی باور کن همین الان هم توی زندان هامون بیش تر از 1000تا خدا داریم فقط! کسایی که اتفاقا پیرو هم داشتنا! جالبه اینا!
ولی به غیر از این دست حماقت ها حماقت های دیگه ای هم داریم.
حماقت های دوران معاصر! :(
مطلب زیبا بود
نظرات دوستان هم جالب
پاسخ:
نظر شمام جالبه! :؟؟؟///
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۳۸ محمود بنائی
یاد فیلم سفر قندهار افتادم وقتی طالبان یک خانواده را غارت میکنند و مرد میگه خدا را شکر ... ! خلایق هرچه لایق.
پاسخ:
خلایق هرچه لایق ! 
والا.
من اومدمااااااا ولی مطلبت طولانی بود فعلا نمیرسم بخونم!!!!! :دی
پاسخ:
:/
خسته نباشی دلاور
خدا قوت پهلوان

یکی از زیباترین کتاب هایی بود که خوندم . 

یه جمله دیگه تو کتاب هست که پادشاه اگه اشتباه نکنم کشور میتانی به سینوهه میگه ، میگه هیچ حالکمی به آزادی اعتقاد نداره ، و اگر هر حاکمی دم از آزادی بزنه برای عوام فریبیه و دروغی بیش نیست . 
پاسخ:
اصلا آزادی با حاکمیت در تضاده! حاکم؟ آزادی؟ نمیشه.
حیلی خوبه.

حماقتم ردکررررده

چقد زود میشه احم شد و گول خورد..
اصلا عقل ادم به چی بنده!!!!
پاسخ:
به تار مویی بنده فکر کنم:دی
عجب احمقی!
پاسخ:
خیلی!

عجب احمقی!
 جا داشته جاهای دیگشم میبریدن :D
شش مایتابه عقب افتاده :(
تشویق شدم الان برم بخونم رمان سینوهه پزشک فرعون رو
پاسخ:
برید بخونید. خوبه.
خوندمششششششششش ^______^

یه جور عجیبی اشاره به زندگی خودمون نداشت؟!!!!!!
پاسخ:
بارکلا. احسنت. لایک. موفق باشی! :دی
.
دقیقا حس میکنم زندگی ما رو به رخ خودمون کشیده. خیلی اشتباهه اگه فکر کنیم اینجور جهالت ها و حماقت ها مختص زمان قدیم بوده! همین الان هم هست متاسفانه! 
امان از این خدایان خودساخته.
پاسخ:
امان. الامان.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">