دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

کوچزاد دیگرستان‌ها منم
ساکن آنسوترستان‌ها منم!

خان قشلاقات کوچستان منم
قله‌ی بی‌قوچ پوچستان منم!

من الفبای ادب را حمزه‌ام
از جگرخواران هند غمزه‌ام!

به مناسبت روز شعر و ادب

جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۵۸ ب.ظ

نتیجه تصویری


یادم نمیکنی و

ز یادم نمی‌روی..‌.

یادت بخیر

یار فراموشکار من.....


"استاد شهریار"


بیست و هفت شهریور روز بزرگداشت شهریار شعر ایران و روز شعر و ادب پارسی است.

ماجرای شهریار شعر ایران ماجرای عجیبی است. از عاشق شدن او در جوانی و مجرد ماندنش تا اواسط عمر و سرودن غزل معروف "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..." برای معشوقه‌اش در واپسین لحظات عمر و در تخت بیمارستان.

 ماجرای درس طب خواندنش که در نیمه راه رهایش کرد و بعدها در بانک مشغول به کار شد. 

یکی از خاطراتش مربوط به همان دوران دانشجوی پزشکی بودنش هست که می‌گفت در زمان دانشجویی مطبی در تهران دایر کرده بودم و مریض می‌دیدم. روزی دختری به مطبم آمد و گفت: "آقای دکتر دستم به دامنت پدرم دارد می‌میرد!" می‌گفت سریع وسایل پزشکی‌ام را برداشتم و از در مطب بیرون زدم. وقتی آنجا رسیدم دیدم خانه ی مخروبه‌ای است که کف  آن معلوم بود که گلیمی یا زیلویی بوده که از نداری برده‌اند و فروخته‌اند. یک گوشه اتاق پیرمردی وسط لحاف شندره‌ای دراز کشیده بود و ناله می‌کرد. پدر را معاینه کردم. و چند قلم دارو نوشتم و دست دخترک دادم و گفتم برو فلان جا از آشناهای من هست. این داروها را مجانی بگیر و بیاور. همه این کارها را کردم و نشستم بالای سر بیمار زار زار گریه کردن!

 می‌گفت صاحب مریض (همان دخترک) آمده بود بالای سرم دلداری‌ام می‌داد که : "عیب نداره آقای دکتر! خدا بزرگه، ان شالله خوب می‌شه!" می‌گفت خب من با این روحیه چطور می‌تونستم پزشک بشم؟

راست هم می‌گفت. سید محمد حسین بهجت تبریزی نیامده بود که دکتر باشد! آمده بود تا شهریار شعر ایران شود....

یادش گرامی باد.


+ تک بیت های بی‌مخاطب به روز شد.

++ به جای نظر، چند بیت از اشعار استاد را در این پست به یادگار بگذارید و برای شادی روحش فاتحه ای قرائت کنید.


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۲۶
آقاگل ‌‌

شعرنگاری

شهریار

نظرات  (۲۰)

قبل از اینکه متنو تموم کنم عجولانه مینویسم که شهریار مجرد نمونده بود! بچه داره :)
+ دمت گرم به خاطر وبلاگت... 
پاسخ:
ممنون بابت ذکر این مورد دایی جان :))
اصلاحش کردم.
.
+دمت گرم بابت حضورت رفیق شفیق قدیمی.
بیشتر باش دادا :)

یاد ان که جز به روی منش دیده وا نبود
وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

امروز در میان کدورت نهاده پای
آن روز در میان من و دوست جای نبود

کس دل نمیدهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آن روز چنین درد عشق بی دوا نبود

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده ی ما آشنا نبود

از من گذشت و منم از او بگذرم ولی
با چون منی به غیر محبت روا نبود

گر نای دل نبود و دم اه سرد ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
گر همره ترانه ساز صبا نبود...


پاسخ:
تشکر

آذری بلد نیستم ولی شعر یا ترجمه "خان ننه هایاندا قالدین "رو پیشنهاد میدم :)
پاسخ:
تشکر
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد: «دیوانه! من می بینمش!»
پاسخ:
تشکر
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


+ امروز ، روز منه :) این همه پست ادبیات ! تشکرات فراوان
پاسخ:
تشکر.
.
+ ارادتمند :)
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۰ گمـــــــشده :)

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

پاسخ:
تشکر
استاد مورد علاقم نیست اما یه شعر ناب داره که برای پدرش نوشته و هربار میخونمش یا میشنومش بیشتر شیفته‌ش میشم.

دیدی منت گذاشته‌ام بی پسر، پدر
رفتی تو هم گذاشتیم بی پدر، پدر

ای جان سپرده در وطن خویشتن غریب
وی مانده با همه پدری بی پسر، پدر

گفتم عصای تو باشم، ولی چه سود
پایم به گل فرو شده، خاکم به سر، پدر

ما را یتیم هشتن و ساز سفر چه بود؟
خوش می‌روی برو که سفر بی خطر، پدر

آهسته تا ببینمت این یک سفر، که نیست
آهنگ بازگشت تو از این سفر، پدر

من آرزوی دیدن روی تو داشتم
رفتی و ماند داغ توأم بر جگر پدر

تو آرزوی دیدن من می‌بری به خاک
من هم تو را به خواب ببینم مگر، پدر

چون باغبان به خون جگر پروراندیم
ای از نهال سعی نچیده ثمر، پدر

زخم زبان خلق شنیدی برای من
نفرین به خوی مردم بیدادگر، پدر

آوخ! که کرد بازی ایام غافلم
تا باخبر شوم، ز تو آمد خبر، پدر

اهل گذشت بودی و بخشنده و کریم
جرم پسر ببخش و ز من درگذر، پدر

جانم به ماتمت رود از جان به در، ولی
داغ توأم نمی‌رود از دل به در، پدر

کوه ار شوم به صبر و توانایی و شکیب
داغ تو کوه را بشکاند کمر، پدر

تنها نه من، که اهل هنر بی پدر شدند
ای بی پدر گذاشته اهل هنر، پدر

آن روز روزی من بی خانمان مباد
کآیم به خانه وز تو نبینم اثر، پدر

من بودم و امیدی و باقی ملال عمر
آن نیز هم تباه شد اکنون دگر، پدر

پر بر فلک گشودی و طوفان روزگار
کرد آشیان ما همه زیر و زبر، پدر

چون شمع با تبسّم شیرین گداختی
تا همنفس شدی به نسیم سحر، پدر

پیش از طلوع فجر شب قدر سوی عرش
روح تو با ملائکه بگشود پر، پدر

از تنگنای حادثه جُستی مفر ولی
داری فراز عالم بالا مقر، پدر

کی مرده‌ای که نام تو زنده است جاودان
ای در جهان به نیکی و بخشش سمر، پدر

پاسخ:
تشکر
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۲ عای عم بــــهـــــار D:

بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند

به گوشم ناله بلبل هزاران داستان خواند

به مرغان بهاری گو که این مرغ خزان دیده

دگر سازش غم انگیز است و آواز خزان خواند

دل وامانده ام بس همرهانش کاروانی شد

اگر خواند به آهنگ درای کاروان خواند

چه ناز آهنگ ساز دل که هم دلها به وجد آرد

اگر از تازه ها گوید و گر از باستان خواند

اگر تار دل و مضراب سوز جادوان داری

به سازی پنجه کن جانا که سیمش جاودان خواند

دلا ما را به خوی خوانده ست دکتر مرتضای شمس

نه آخر شمس ملا را به آذربایجان خواند

به پشت اشتران کن شهریارا بار مولانا

که شمست مرحبا گویان سرود ساربان خواند

...
پاسخ:
تشکر

حیدربابا گؤیلر بوْتوْن دوماندى‬‬

‫گونلریمیز بیر-بیریندن یاماندى‬

‫بیر-بیروْزدن آیریلمایون ، آماندى‬‬

‫یاخشیلیغى الیمیزدن آلیبلار‬‬

‫یاخشى بیزى یامان گوْنه سالیبلار‬


‫حیدربابا ، تمام جهان غم گرفته است‬


‫وین روزگارِ ما همه ماتم گرفته است‬


‫اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است‬


‫نیکى برفت و در وطنِ غیر لانه کرد‬


‫بد در رسید و در دل ما آشیانه کرد‬


پاسخ:
تشکر
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...
دادا اجازه هست یه چی بگم؟ در این‌که استاد شهریار شاعر بزرگی بودن و اشعار معرکه‌ای هم گفتن شکی نیست اما بهتر نبود روز «شعر و ادب فارسی» رو به جای تاریخ فوت ایشون، هم‌زمان با روز بزرگداشت فردوسی یا حافظ یا رودکی یا حتی عارف قزوینی (شاعر و صدای مشروطه) یا امثالهم می‌ذاشتن؟
پاسخ:
صاحب اختیاری :)
خونه خودته اصلا دادا.
والا من نمیتونم جواب این سوالت رو بدم. 
جوابی براش ندارم.
از متولیان این امر باید بپرسیم ببینیم چی عرض میکنن.
بی شک بی دلیل هم نبوده است.

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۸ مرتضی علیزاده
روحشون شاد
پاسخ:
ان شالله
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

پاسخ:
تشکر
:)
خواستم یه بیت بنویسم تا کلمه اولشو نوشتم بقیش پرید:)
پاسخ:
:)

گفتی: «به تو گر بگذرم از شوق بمیری»
قربان قدت ...بگذر و بگذار بمیرم
پاسخ:
تشکر

من عاشق این بیتم:

ما گذشتیم و گذشت انچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران،وای به حال دگران


ممنونم
یاعلی
پاسخ:
تشکر

یا علی
شهریار یدونس,اصلا!
پاسخ:
قطعا.

اصن شهریور پر از تولد مشاهیره 8)

چه داستان خوبی بود(((((:
پاسخ:
یقین شمام از مشاهیری؟ :دی

(((:چقد کامنتای این پستو دوست دارم
پاسخ:
:)
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۰ منتظر اتفاقات خوب

اوده بیر ایل آه چکرم خبر یوخ                               

اودن چیخان من اویانا یار گلیر                        

تای توشلاریم چوله چیخار گون چیخار              

من چیخاندا یاغیش گئله گار گلیر                      

یازیخ گوزوم آژلیغا دوز داریخما                            

بوگون صاباح بهار گلیر بار گلیر      

بیزه گله گلمیره بیر کال ایده    

گونشوموزا هیوا گلیر نار گلیر    

خان اوینه شر گلر گویروخ بولار   

بیزیم اوه کور ایت گلر هار گلیر                          

خلقه گوناخ گلیر گوزو سورملی                                

بیزیم اودن کور گتممیش کار گلیر                   

کده بیزی دویلر هاوار یوخ       

بیز بیر کلمه حق دانیش ساخ جار گلیر      

عشقین دوشوب یادمه گوزلر داشار               

بهار دا سئلر آتلانیر چایلار گلیر                      

چوخ شاعرین طبعی دونار بوز کیمین 

شهریارین  شعری دا گاینار گلیر    

پاسخ:
تشکر :)
با ترجمه میگذاشتی خب.


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
چشمه سار طبع من دیگر نمی جوشد ولی
جویبار اشکم آهنگ روانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
هر چه گردون می کند با ما نهانی می کند
دور اکبر خوانی ما طی شد اکنون یک دهن
از اجل بشنو که با ما شمر خوانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
شهریارا گو دل ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند

برقرار باشید دوست عزیز
پاسخ:
تشکر
همچنین شما :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">