دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

کوچزاد دیگرستان‌ها منم
ساکن آنسوترستان‌ها منم!

خان قشلاقات کوچستان منم
قله‌ی بی‌قوچ پوچستان منم!

من الفبای ادب را حمزه‌ام
از جگرخواران هند غمزه‌ام!


باز باران
با ترانه
با گوهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها
ایستاده:
در گذرها
رودها راه اوفتاده.

 

 

شاد و خُرم
یک دوسه گنجشک پرگُو
باز هر دم
می‌پرند این‌سو و آن‌سو

 

 

می‌خورد بر شیشه و در
مُشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی

 

 

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان:

 

 

کودکی ده ساله بودم
شاد و خُرم
نرم و نازک
چُست و چابُک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده

 

 

آسمان، آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من
روز روشن

 

 

بوی جنگل، تازه و تر
همچو می مستی‌دهنده
بر درختان می‌زدی پر
هر کجا زیبا پرنده

 

 

برکه‌ها آرام و آبی
برگ و گُل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی

 

 

 
سنگ‌ها از آب جَسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دم به دم در شور و غوغا

 

 

رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می‌زد . . . چرخ می‌زد همچو مستان

 

 

چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آن‌ها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی

 

 

با دوپای کودکانه
می‌پریدم همچو آهو
می‌دویدم از سر جُو
دور می‌گشتم زخانه

 

 

می‌پراندم سنگ‌ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می‌شکستم کردهِ خاله

می‌کشانیدم به پایین
شاخه‌های بید مشکی
دست من می‌گشت رنگین
از تمشک سرخ و وحشی

 

 

می‌شنیدم از پرنده
داستان‌های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی

 

 

هر چه می‌دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا
شاد بودم
می‌سرودم:

 

 

"روز! ای روز دلارا!
داده‌ات خورشید رخشان
این‌چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان!

 

 

این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می‌بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان"

"روز! ای روز دلارا!
گر دلارایی‌ست، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هر چه زیبایی‌ست از خورشید باشد..."

اندک اندک، رفته‌ رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران

 

 

جنگل از باد گریزان
چرخ‌ها می‌زد چو دریا
دانه‌های گرد باران
پهن می‌گشتند هر جا

 

 

برق چون شمشیر بران
پاره می‌کرد ابرها را
تُندر دیوانه غران
مُشت می‌زد ابرها را

 

 

روی برکه مُرغ آبی
از میانه، از کناره
با شتابی
چرخ می‌زد بی‌شماره

 

 

گیسوی سیمین مه را
شانه می‌زد دست باران
بادها با فوت خوانا
می‌نمودندش پریشان

 

 

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

 

 

بس دلارا بود جنگل
به! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه

 

 

بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

 

 

"بشنو از من! کودک من،
پیش چشم مرد فردا
زندگانی ـ خواه تیره، خواه روشن ـ
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا...!"


  مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دریافت

 

 

 

 

 

این شعر من رو از زندگی جدا می‌کنه و می‌بره به گذشته‌های دور. به روزهای اول که رفته بودم مدرسه جدید و محله جدید. من رو می‌گیره و پرت می‌کنه وسط ده سالگی و روزهایی که مسافتی بیست دقیقه‌ای رو باید طی می‌کردم برای رسیدن به مدرسه. راستش با این شعر پونزده سال جوونتر شدم...!

با هر بیت به این فکر می‌کنم که آخه چی شد این پونزده سال؟ چطور مثل برق و باد گذشت؟ و به آخر شعر که می‌رسم می‌بینم چقدر با امروز من همخونی داره.

پیر شدیم رفت و هیشکی بهمون نگفت آبا!

 

آبا* : تو شهر ما به پدربزرگا گفته می‌شه. به مادربزرگاهم می‌گیم ننه!

 
 
"بشنو از من! کودک من،
پیش چشم مرد فردا
زندگانی ـ خواه تیره، خواه روشن ـ
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا...!"
 
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۱۸

نظرات  (۳۱)

۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۳۴ بهار پاتریکیان D:
یادش به خیر چه شعر گوگولی ای بود ^_^
+
یه قسمتاییش واسم جدید بود ، فکر کنم تو کتابمون با اندک تلخیص و بازنویسی داشتیمش :دی
پاسخ:
یادمه از سر و ته شعر زده بودند بعد شده بود سه صفحه. ولی یادمه معلممون یکبار شعر کاملش رو برامون سر کلاس خوند و گفت بنویسیدش توی دفترتون. پنج شش صفحه شد با اون دست خط های ما:دی
:)
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۰ امیر بهزادپور
چقدر قشنگ بود...لایک
پاسخ:
:)
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۵ شادوَرد __
آبا
پاسخ:
چطوری نوه :))
باز باران
با ترانه
با گوهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ :|


+شعر خیلی حس خوبی داره.
ولی الان با اینکه پاییزه،حقیقتا اینجا هیچ بارونی نیس ک بخورد بر بام خانه :/

+با این حساب شما 25 سالته! همچین میگین پیر شدیم رف فک کردم 35 ای،45 ای چیزی :))


پاسخ:
شهر ما هم هنوز خبری از بارون نشده...
البته خب زود هم هست. بخصوص که همچنان فصل برداشت سیب هست. کافیه یک بارون بزنه تا زحمت باغدار پودر بشه بریزه زمین.
.
+ مهم اینه که در جوونی پیر باشی. در وقت پیری که همه پیرن:دی
واقعا به من قبل اینکه بگم میخورد 35تا45سالم باشه؟!
یا خدا!
+تو تبریز ب مادربزرگا میگن آبا :)) و گاها حتی اون نسل قدیم ب مامانای خودشونم میگفتن آبا.

پاسخ:
ترک های قشقایی طرف ما یک لفظ آبا و آتا دارند. نمیدونم مثل شما هست یا نه.

هرچیزی که آقاگلو جوون کنه دوس :))

آقاگل شما الان برا این شعره کودک دیروزیو مرد امروز !
نه پیرمرد امروز
پیش چشماتونم زندگانی هرچی باشه انشالله که زیباتر از دیروز باشه :)

به قول جمشید تو رادیو چهرازی : نگاه کن زندگی هنو خوشگلیاشو داره
پاسخ:
به. سلام علیک.  :)
آدرس رو عوض کردین.
.
برا همین هم گفتم آخر شعر رو الان بهتر حس میکنم. 
کودک دیروز مرد امروز و پیرمرد فردا! :دی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۵۳ مترسک ‌‌
من برخلاف بقیه دوستان نمیگم یادش بخیر چون... برام یادآور خاطرات خوبی نیست...
پاسخ:
دعا میکنم مثل خودم پیرمرد فردا که شدی وقتی به مرد دیروز نگاه میکنی دیگه این حرف رو نزنی و بگی یادش بخیر. این شعر رو تو وبلاگ دادا مون خوندیم. موقعی که مرد امروز بودیم. :))
ان شالله اگه دنیا بهت سخت گرفته تو این 20سال گذشته از این به بعد روی خوشش رو بهت نشون بده دادا. 
"انّ مع العسر یسری"
الهی...دیر نشده ک.چارسال دیگه بت میگن آبا.
راستش من هیچ خاطره ای از این شعر ندارم ولی یادمه کدوم ص از کتابم بوده.

پاسخ:
چهارسال دیگه بهم میگن آبا؟ یعنی به عبارتی من بعد محرم هم زن بگیرم و با فرض اینکه 12ماه دیگه یک بچه داشته باشم. باید دو ساله گی زنش بدم! و بعد اونم 12ماه بعدش یک بچه تو بقلش باشه! نمیشه ها! :دی
.
صفحه چند بوده اگه راست میگی؟ :))
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۸ شادوَرد __
آبای بلاگر :دی
پاسخ:
:))
ما همون بابا و حاجی بابا میگیم ب پدربزرگامون.البته ازین کوچه ب اون کوچه فرق میکنه حتی :دی
ولی تو تبریز آبا میگن.ب پدربزرگا هم آاا جان میگن(مخفف آقا جون)

+والا قبلنا من فک میکردم شما 32، 33 ای باشین.از حرفاتون برداشتم همین بود :)
پاسخ:
جالبه.
ممنونم بابت توضیح :))
.
+ 32-33سال سن داشتم که دیگه حتما آبا شده بودم :دی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۵ یک خبرنگار
سلام،
اول؛ ممنون از لینک نوحه ...
خیلی زیبا بود ...

دوم؛ 
به عنوان خواهر بزرگتر میگم:
این قدر روزگار جوانی رو خرج دوران پیری نکنید ...
ناشکری به حساب میاد ...

سوم؛
عالی بود این انتخاب ...
مثل سایر پُست های مفید شما ...

باز باران در گیلان معنی متفاوتی داره ...
در سرزمینی که اغلب ابری و بارانی ست ...
هر چه زیبایی‌ست از باران ست ...
هر چه زیبایی‌ ...

چهارم تا ششم هم ... :)
سپاس و آرزوی توفیق و التماس دعا ... 
پاسخ:
سلام.
خواهش میکنم :)
.
بیشتر از روی شوخیه وگرنه حالت جدی که خب هنوز اول جوونیمونه و کلی امید و آرزو داریم.
.
نظر لطفتونه. بیشتر سر بزنین بیشتر هم خوشحال میشیم. البته میدونم که سر میزنید. از نظر کامنتی گفتم :))
بارون خیلی خوبه خیلی.
.
چهار تا شش خیلی حرف ها هست :)) این چند وقت از فوتبال هم زده شدم! کلی حرف فوتبالی دارم برا زدن که حوصله گفتنشون نیست.
بخصوص در مورد این بازی پیش روی ایران کره.
.
سلامت باشید.
ارادتمندیم و محتاج به دعا.
چشم. حتما دعاگوییم.
بابا من تو همون پست اخر گفتم که یه جای جدید می‌نویسم و هرکی می‌خواد بگه که :))
شما نگفتی گفتم حتما نمی‌خواستی دیگه :)
پاسخ:
من حافظم ضعیفه :)
اینم مشکل منه کلا. هیچ وقتت تا حالا از کسی مستقیم چیزی رو نخواستم واقعیتش. چه دنیای واقعی چه دنیای مجازی. مثلا هیچوقت نمیشه به کسی بگم پست رمزدارت رو بده بخونم! یا آدرس جدیدت رو بده! معمولا اگه کسی بوده خودش اومده لطف کرده و بهم داده رمز رو :))
ارادتمندیم.
موفق تر باشید.
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۵ ɐɹɐɓol •_•
به نفعتون شد :) تو این دوسال به اندازه ده سال پیر شدین الانم ک پونزده سال جوون تر D:

شعر قشنگی بود البت من تا نصفش خوندم :))
پاسخ:
چه حسابگر! :دی 
در واقع میشه گفت الان سه سال نفع کردم.
.
کامل بخون خوبه. 
:)
ده به اضافه پونزده مساوی بیست و پنج!! ^____^
پاسخ:
این همون سوالیه که گفتم قبلا هم وسط پستام جوابش رو دادما. اینبار مجدد تکرار شد:دی
بقیه سوالات رو بپرس شاید جوابش رو پیدا کردم:دی
الان کوچیکتر از من شدی که! :)
پاسخ:
مگه گفتم بزرگترم؟ :)))
مطمئن بودم که کوچکترم :دی
البته من هنوز پیرمرد سالخورد مکتب رفته محسوب میشم! 
4امدبستان نه؟:)
پاسخ:
دقیقا چهارم بود :)
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۵ عاشق بارون ...
الان من بگم شعر باز باران رو یادم نمیاد خیلی زشته؟؟ :( من از بچگی هم عاشق بارون بودم ولی نمیدونم چرا از دوران مدرسه فقط تک تکِ خاطرات بدش به وضوح تو ذهنمه. :|
واقعاً یعنی همسن هستیم؟ D: من فکر میکردم حداقل 30 سالتون باشه! :))
چرا بارون نمیباره. :(
پاسخ:
نه چه زشتی. خب الان بخونید یادتون میاد :)
.
اینقدر گفتم پیرم همه باورشون شده من بالا 30سال سن دارم! :))
.
زوده. وقت هست.
ان شالله میباره به زودی
رفتم به دوران دبستان و کتاب بخوانیم و نقاشی پسری که داشت رو سبزه ها می پرید...

:)
پاسخ:
کتاب بخوانیم داشتین؟ 
زمون ما یک کتاب بود 300صفحه بهش میگفتن فارسی.
نقاشی زیادی هم نداشت. ولی یادمه این شعر یک تصویر داشت. یک پسرک بود که از سر جوی میپرید.
:)
این شعر برا من بوی باران میده , بوی خاک خیس خورده
دقیقا یادم اولین باری که معلممون این شعرو برامون خوند من پرت کرد وسط یه جنگل شمالی بارون زده انقدر این خیال پردازی برام واقعی که گاهی اون و با خاطره اشتباه میگیرم :)))
پاسخ:
میدونی چی داستان جالبه. من تا الان شمال نرفتم!
ولی با خوندن این شعر دقیقا تصویر اونجا تو ذهنم میاد.

من که ندیده بودم تا حالا!!!

آره ... همیشه میگفتی من از تو بزرگترم، چجوریه که تو مامان منی!! (یه چی تو همین مایه ها!! ) :))
پاسخ:
خب من هنوزم بزرگترم. ولی سنم کمتره:دی

بازم گفتید پیرمرد؟
واقعا که :|

پاسخ:
من بنده عذر میخوام از تغاریفی که کردم! :)
اولین بار پسرخاله م که دو سال ازم بزرگتر بود برام خوندش...
همیشه می رفتم خونه شون اونم کتاب ادبیاتشون رو میاورد برام شعرهاشو می خوند...این شعر قشنگ یادمه که خیلی دوستش داشتم.
حتی این ترم درس طراحی کردیم برای ادبیات بومی..یه قسمت ازش رو گذاشتم شروع درس جدید.براتون می فرستم عکسش رو :) یادم بمونه
پاسخ:
شما که شمالی هستید این شعر رو با پوست و گوشتتون حس میکنید مطمئنم.
:)

اینم فایل PDF که گفتم درست کردم
http://bayanbox.ir/info/8288727762914554409/1
پاسخ:
خیلی خوب و عالی.
دست مریزاد.
ممنونم
:)

وای چه خاطراتی بود:)هی روزگار...شش سال گذشته یعنی :)
یه قسمتاییش جدید بود کلا :)
آبا؛چه قشنگ :)
تو زبان ماها،پدربزرگ مادری و پدری و همچنین مادربزرگا فرق دارن باهم اسماشون :دی
پاسخ:
شش سال :)
جوونید هنوز پس.
برا من میشه پونزده سال پیش. بهش که فکر میکنم غصه ام میگیره.
.
جالبه. چی میگین بهشون؟ 
ای جان.. این شعره.. یادش بخیر :) 
+ برعکس بقیه من این پیرمرد گفتن شمارو باور نمیکردم و از همون اول سنتون رو میدونستم ولی نمیدونم.از کجا :| 
:دی 
پاسخ:
زیاد پیش اومده که گفتم چند سالم هست. از رشته و مقطع دانشگاهیمم زیاد صحبت کردم آخه. :)
بعد جالب بود که فکر میکنن 30-40سالمه من:دی
۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۷ عاشق بارون ...
نه خب الان که یادم میاد! ولی اون موقع که درسش رو داشتیم یادم نمیاد! :))
وقت زیاده، واسه آبا شدن زوده حالا! همه میگن 30 به بالا، تقصیر خودتونه بسکه گفتید "پیر شدیم رفت" خب! D:
پاسخ:
:))
خب پیر که شدیم و رفته. ولی هنوز جوونیم:دی
۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۴ محمد حسین
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم...

در باب جوان شدن حافظ این بیت بالا رو گفته :))
پاسخ:
دستش طلا حافظ.
امروز هم روز حافظ بود.

۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۷ بانوچـ ـه
میخوای آبای بلاگستان شو... :دی
پاسخ:
:))
من با اینکه کهنسال هستم باز از شما کوچکترم. جالبه:دی
۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۲۹ سکوتـــــــــ پاییزی
چقدر اون روزها زمزمه میکردم این شعر رو ...
پاسخ:
این روزا هم زمزمه کن میچسبه.


ممنون دادا
عکس هایی که فرستادید خیلی باارزش هستند.ممنون بابت اعتمادتون :)
چقدر دوست دارم اون حافظ رو بخونم.
:)
پاسخ:
:))

زیاد فرقی با بقیه حافظا نداره.
ولی بوی پدربزرگم رو میده. 
با اینکه دو تا حافظ بزرگتر هم دارم. ولی هر وقت دلم برا حافظ تنگ میشه از این کتاب چنتا غزل میخونم. انگار بیشتر میچسبه.

چقدر این شعر رو دوست دارم :-)
پاسخ:
:))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">