دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

معرفی نمایشنامه "کارنامه بندار بیدخش"

يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ب.ظ

کارنامه بُندار بیدَخش از نمایشنامه‌های بهرام بیضایی است که در سال هفتاد و شش به کارگردانی خودش و با بازی مهدی هاشمی و پرویز پورحسینی بر روی صحنه برده شده است. نمایش به صورت "برخوانی برای دو نفر" اجرا می‌شود. به صورتی که گویی دو بازیگر در اتاق‌هایی جدا حضور دارند و به ایفای نقش پرداخته و تفکرات درونی خود را به صورت دیالوگ بازگو می‌کنند. 


داستان نمایش (خطر لو رفتن داستان):

بُندار بیدخش دانشمندی است که در خدمت جمشید شاه(جم) بوده و از روی نیک خواهی همه علوم را به او می‌آموزد و برای وی جام جهان نمایی می‌سازد تا شاه در آن بنگرد و بر مملکت حکمرانی کند. جم اما قدرت چشمانش را کور کرده و از ترس آنکه بُندار در آینده جام دیگری نیز بسازد و آن جام به دست دشمنانش و اهریمنان و دیوان بیفتد او را در زندان "روئینه دژ" زندانی می‌کند. زندانی که خود بُندار ساخته و هیچ راه فراری از آن نیست. بندار در گوشه زندان به گذشته‌ها می‌نگرد و افسوس می‌خورد که چرا به پادشاه خوشبین بوده و حداقل در روئینه دژ راهی مخفی برای فرار خود نساخته است! و شاه که همچنان درونش آرام نیافته از این می‌ترسد که بندار با جادو از زندان بگریزد و جامی دیگر بسازد! پس شاگرد بندار که اکنون ادیب خود اوست را به زندان می‌فرستد تا خود را به شکل موبدی در آورد و از اندیشه‌های بندار آگاه شود. اما ادیب جام را دزدیده و به پیش بندار می‌برد. شاه که متوجه می‌شود جام گم شده دیوانه شده و گروهی را به سوی روئین دژ می‌فرستد تا بندار را بکشند. اما خیلی زود پشیمان شده و اینبار گروهی را می‌فرستد تا بندار را از بند برهاند تا جام دیگری بسازد و جام گمشده را بیابند. بندار که توسط جام از اندیشه‌های جم آگاه است می‌داند که گروه اول زودتر رسیده و لحظه  مرگش نزدیک است. پس لحظه آخر جام را می‌شکند و آماده مرگ می‌شود.


دو گزیده‌ از متن نمایشنامه:


- از زبان شاه:

مَن منم! من، جم شاه، شاهِ مردمان، و شاهِ کشورها. فرزندِ پدرم و پدرم و پدرانم! منم که تا بوده است و بود نیکویی‌ها کرده‌ام به راستی، وهمه را بر ستیغِ سختِ این دُرشت کوه رده کردم، تا مرا به بزرگی گواه شوند. منم که از شش گوشهٔ زمین باجگزار منند، و فرمانم بر هشت کشور رواست! و من هرچه کرده‌ام به نام دادار کرده‌ام. وجهان این جهان نبود اگر من جم بر ننشستم به جهان آراستن! نه دبیر، بمان و دست بکش! ـ چون مرا چنان پاسخِ درشت داد که نه شایسته تر از این‌! پس از این را گفت نه پیش از این! آیا پیش از این جامی دیگر نساخته، و با وی نیست؟ ای جام بشتاب و او را نشان بده در چه کار است! که تا ندانم آسودگیم نیست! 

این کوه است و این رویینه‌دژ و این اوست! دیدمش! می‌بینم! در رویینه‌دژ با وی چندان چیز نیست که بدان جامی توان ساخت. مگر در آن کلاتِ جادو کرد پنهان‌خانه‌ای دارد؛ ناپیدا از چشم تو ای جام و او را هرچه خواستی بندگان به بندگی ببرند. ما چه می‌دانیم در سر نگهبانان چیست؟ و اگر او دست به جادو دارد، چگونه از جادوی وی توانند گریخت؟ از آن جادو که در تابش  زر پنهان است!  آیا زری با خود نبرد؟

 بیا تو که روزگاری شاگرد وی بودی و امروز از بخت خوش راز نویس منی، نوشتن فروبگذار و به بندگی وی برو. و با وی چندان بتاب تا راز وی بدانی. نخستین روز چون موبَدی دل بریده از گیتی نزد وی برو که آوازه‌ی  این جام شنیده باشد و بخواهد از آن در کاهکشان بنگرد. دیگر روز چون بازرگانی بسیاردار برو که شنیده باشد بازارها همه در این پیداست و بخواهد به زر آن را بخرد. سوم روز چون دیوَکی نهان سُم و پنهان شاخ و مردمخوار نزدیک وی برو که وی را پادشاهیِ دیوان تاوان کند اگر او جامی چنین خوش از بهر وی پدید آرَد. و به چهارم چون زنی افسون ساز و پوشیده چهره برو که از این پیاله ی  جادو شنیده باشد، و تا دانستی بهتر از وی در جهان نیست، بخواستی به کرشمه در آن بنگرد تا روی بنماید. پس تو را ایستاده نبینم و شگفتی زده! برو و زودتر برو. و هیچ ترفند فرو مگذار! و اگر جامی نزد وی دیدی درفشی به رنگ خون بر سرِ دژ کن تا در چاره بنگرم!



- از زبان بندار بیدخش:

آه رویینه‌دژ که خود ساختمت و اینک زندانیِ تواَم، مرا به درودی دریاب! از بلندیِ آن بالا، از آن ستیغِ ابرپوش مرا بنگر در پایِ خویشت؛ شکسته و خُردْاَندام، که با سوی توام می‌آورند، در ارابه‌ای خرکـِش! مرا که ندانسته زندانی برای خود می‌ساختم؛ که از آن جز به مرگ راهی نیست. درهای آن بر جهان بسته، مُغاک‌های آن تاریک، تنگناهایش تنگ، راه‌هایش رو به بیراهه؛ و دالانها، بُن‌بست‌های تودرتو! کاش، آری کاش، چیزکی از تیزبینیِ آن جام در سرِ من بود؛ که پیشتر چنین روز در آن می‌دیدم و گریزْراهی پنهان از برای خود می‌ساختم. کیست این که با من به دشمنی برخاسته جز کوربینی من؟ مرا در دانشم بسیار باید نگریست اگر چنین با من بر سرِ جنگ است.



نظرات  (۱۵)

من نمایشنامه نخونده بودم، تا چند روز پیش رفتم قسمت نمایشنامه های کتاب فروشی و آقاهه رو سوال جواب کردم، اونم گفت چون تازه میخوام شروع کنم با کلاسیک برم جلو، و یکم گشت و نهایتا بین گزینه های پیشنهادیش مکبث شکسپیر رو گرفتم، وای فوق العاده بود، هم از خودش لذت بردم هم نظرم جلب شد سمت این نوع اثرا... :) 
و چیزی هم که آقاگل پیشنهاد بده صد درصد خوبه ^ـ^ 

* اینقدر که من رو درست نوشتن آقاگل سرهم حساسم سر املاها دبستانم نبودم=)) یه بار گفتید روش حساسید، دیگه تو کامنتا هم دیدم تذکر دادید حسابی توجهم بهش جلب شده :))
با توجه به پست قلب جایزش میشه دو تا لواشک :)))))))!
پاسخ:
ممنون بابت حساس بودنتون :)))
.
نماشنامه های اشمیت رو بخونین فوق العاده است.
۰۲ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۱ بهار پاتریکیان D:
یکی از علایقی که هیچ وقت دنبالش نمیکنم نمایشنامه خوانی و نقالیِ .. :)
پاسخ:
:)
خب دنبال کن.

اونجاییکه بندار بیدخش میگه مراکه ندانسته زندانی برای خود میساختم خیلی خوب بود.
من دوس دارم اول یه تاتر ببینم بعد نمایشنامه ش رو بخونم تا حسابی عمق داستان و هدفش رو بفهمم(!)ولی تاحالا تاتر نرفتم:دی فقط چندتا تله تاتر دیدم:دی
راستی آبا شما اولین کسی هستین که منو لینک کردین:دی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم:دی شرمندم کردین[آیکون ذوق زدگی خیلی زیاد]
پاسخ:
خب همین بندار بیدخش رو من اول خود تئاتر رو دیدم و بعد داستان رو خوندم. خیلی این شکلی بهتره :)
.
ارادتمند.
خیلی بده تا حالا تئاتر ندیدم، از خودم شرمنده‌ام :(
پاسخ:
من بچه بودم تئاترهم بازی کردم:دی
:))
ببین. خیلی خوبه. زنده است. عالیه اصلا
منم تیاتر ندیدم تاحالا:(
همزه نداره گوشیم:/


پاسخ:
یاد زمون قاجار افتادم اون اوایل به تئاتر میگفتن تیاتر :))
ان شالله این ترم دانشگاه تئاتر میذاره برید ببینید.
۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۰ فیشـ ـنویس
تیاتر :)) !!


پاسخ:
:))
منم اعتراف میکنم تاحالا تئاتر از نزدیک ندیدم(شبکه ی 4 گاهی پخش میکنه از اونجا چندباری دیدم)... :(
یاعلی
پاسخ:
سری بعد که دیدین جایی تئاتر هست برید ببینید. تجربه خوبیه. :)
یاعلی
۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۳:۴۹ پسر رویایی
خوب بووووووود
پاسخ:
:))
نمایشنامه ندوس:/عایم خارجی عسد:|
پاسخ:
مگه خارجیا نمایشنامه دوست ندارن؟
اتفاقا خودشون استاد نمایشنامه نویسینا.
امانوئل اشمیت مثلا.
از این داستان و بقیه داستانهای تاریخی نتیجه میگیریم که وقتی یه کار خفنی بلدیم واسه کسی انجام ندیم! !! چون میکشنمون! :/
مث معمار تاج محل مثلا!!!! :/
پاسخ:
از این کامنت هم نتیجه میگیریم از دست تو گندم :))
۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۵ نفس نقره ای
به و به و به! شاید باورت نشه ولی وی جدیدا سه تا نمایشنامه خریده :دی
پاسخ:
در وبلاگ وی دیدیم :))
مبارکش باشه. 

@فیشنوس..
خب مگه چیه؟!همزه ندارم:|

بالحن پسرخاله بخونید
پاسخ:
:)))
من برم محو شم بهتره:))))
اصلاح میکنم فیشنویس.
پاسخ:
:)))

۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۴ ام اسی خوشبخت
نخونده بودم اما داستان جالبی بود, سر فرصت میخونم, ممنون :)
پاسخ:
سرتون سلامت. :))

۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۱ منتظر اتفاقات خوب
تئاطر خیلی دوست دارم ولی هیچ وقت نرفتم!!نماشنامه هارو ولی می خونم.
پاسخ:
تئاتر البته:دی
.
من به غیر از سال های کودکی که تئاتر بازی میکردم تئاتر ندیدم. ولی فیلم تله تئاتر زیاد دیدم. مثل همین کارنامه بندار بیدخش.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">