۲۳۸ مطلب با موضوع «شعر نگاری» ثبت شده است

جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود...(لینک اصلاح شد)

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶
  • ۲۷ نظر

جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود

عقل سر پیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

 

عقل با دل رو به رو شد، صبح دلتنگی بخیر

عقل برمی‌گشت راهی را که دل پیموده بود

 

عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت

دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

 

عقل منطق داشت، حرفش را به کرسی می‌نشاند

دل سراسر دست و پا می‌زد، ولی بیهوده بود

 

حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت

گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

 

من کی‌ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم

هر اناری که پروردم به خون آلوده بود

 

ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق

از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود!

 

"فاضل نظری"

 کتاب "ضد"

 


 

 

این هفته در خدمت یک رفیق خوب هستیم. رفیقی که توی این یکی دوهفته نتایج کنکورش هم خواهد اومد. و من مطمئنم که باید یک شیرینی مهمونمون کنن :) 

 

بشنوید با صدای فاطمه از وبلاگ من و خدات دو تا دیوونه‌ایم

 

 

 

اگر میل به خواندن شعر داشتید پیام دهید. هفته بعد نوبت شماست.

 

س.ن:

تک بیت های بی مخاطب به روز شد.(ابتدای وبلاگ دست راست نرسیده به آدرس کانال) با چند شعر به مناسبت ولادت امام رضا(ع)، ضمن اینکه عیدتون مبارک. 

روایت هم داریم در این عید سعید اگر برای کسایی که نامشون سعید هست دعا کنید خدا خیلی دوست تون داره. دیگه اگه عیدی هم بهشون دادید که چه بهتر. بازهم میل خودتون.

نیم پست‌هایی که ثابت می‌مانند

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶
  • ۱۶ نظر

هنا، عند مُنْحَدَرات التلال، أمام الغروب

 وفُوَّهَة الوقت، 

قُرْبَ بساتینَ مقطوعةِ الظلِ، 

نفعلُ ما یفعلُ السجناءُ! 

وما یفعل العاطلون عن العمل! : 

نُرَبِّی الأملْ...


ترجمه:


اینجا، در سراشیب تپه‌ها، پیشاروی غروب

و دهانه توپ زمان، 

کنار نهالستان‌های شکسته‌سایه، 

به همان کاری مشغولیم که زندانیان!

به همان که خیلِ بیکاران! : 

امید می‌پروریم...


محمود درویش

تک بیت‌های بی‌مخاطب و یک شعر دیگر

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲۳ تیر ۹۶
  • ۲۸ نظر

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت 

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی 
بالاتر از پروبالم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود 
حتی ستاره‌ای نخریدم دلم گرفت 

کم کم به روی سطح آینه برف می‌نشست 
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود 
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت 

نقاشی‌ام تمام نشد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه‌ای نکشیدم دلم گرفت 

شاعر کنار جوی گذر عمر دید و من 
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 

سید مهدی نقبایی 


س.ن: در نظر دارم هر جمعه علاوه بر به روز رسانی بخش تک بیت‌های بی‌مخاطب، یک شعر خوب رو هم اینجا به اشتراک بگذارم.(به قول یک بزرگی، زکات شعر خوب به اشتراک گذاشتن اون شعره.) 

خودم که صدایی ندارم، ولی اگر دوستی بود که دوست داشت شعر بالا رو دکلمه کنه، بفرسته تا ضمیمه کنم. 

تک بیت‌های بی‌مخاطب هم به روز شد. (مستقیم بالا سمت راست وبلاگ)




با صدای محبوبه شب بشنوید.

با تشکر از ایشون. :))


چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۱۷ نظر

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود


گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود


دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای

این چنین طراریت با من مسلم کی شود


عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی

چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود


چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود


غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود


خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال

ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم کی شود


نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی

گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود


شعر از شیخنا عطار، با صدای استاد گرانقدر شجریان عزیز بشنوید.


+تک بیت های بی مخاطب به روز شد.(مستقیم بالا دست راست نرسیده به آدرس کانال)


س.ن: معادل "تو" در مصرع اول برای بنده تنها چایی می‌تونه باشه و بس! چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟ "چایی"


آه ای خدای نیمه شب‌های کوفه‌ی تنگ....

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶
  • ۱۶ نظر

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی‌شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شب‌های کوفه‌ی تنگ.
ای روشنِ خدا
در شب‌های پیوسته‌ی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر...

بخشی از شعر بلند در سایه سار نخل ولایت آقای موسوی گرمارودی 
ممکنه تکراری باشه ولی خب...


اضافات یک ذهن خسته

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶
  • ۲۰ نظر

آورده‌اند که روزی شخصی با نام لاادری همایونی روزه گرفته بودی و همی نشسته بودی و در دریای فکر و خیال مستغرق بودی و چنین می‌گفت:


هرچند رسیده است مکرر آیه

روزه به تن خلق بود پیرایه


ما روزه گرفتیم که افطار کنیم

با کاسه آش دختر همسایه...


باری در فکر فرو رفته بودی و با خود می‌گفت یعنی می‌شود؟ شود که همین الآن صدای در بیاید و دخترکی با کاسه آش پشت در باشد و بساط آشنایی را فراهم همی‌کند و تا سال به پایان نرسیدی ما و اوی تشکیل خانواده همی دهیم؟ در چنین افکاری بود که دید صدای در خانه آمدی! پنداشت خدایگان صدای درونش را شنیده‌اند و آرزویش را برآورده کرده‌اند. پس برخاست پیرهن خویش اتو همی زد کت و شلوار تمیز پوشید و گردن آویز زینتی به گردن بیاویخت و سپس درب را باز کرد! از قضا پیرزنکی بود سپیدموی با کاسه آشی در دست. جوانکِ بخت برگشته با دیدن روی کریهُ المَنظَر پیرزنک در دم غش همی کرد و کاسه آش پیرزنک را نیز بشکاند. باری، چون به هوش آمد دید پیرزن بر بالینش نشسته. پس جوانک چنین گفت که همه را بنز گاز میگیرد ما را این پیکان مدل 47! و اضافه کرد:


با کاسه آش دختر همسایه افطار کنید ثوابش خفن است!

افسوس که تا شعاع سی صد متری هرکس شده همسایه ما پیرزن است!


قصه به اینجا که رسید پیرزنک شروع به صحبت همی نمود و گفت: وای بر تو! که من جوانکی بودم ترگل و برگل که چون آواز دعایت را خدایگان بشنید مرا فرستاد تا نذری همی‌ پزم و خانه به خانه پخش کنم تا به تو رسم. ولیکن آنقدر معطل کردی و درگیر حواشی شدی و دیرهنگام در را به رویم گشودی که علف بر زیر پایم سبز شد و موی بر سرم سپید. و از جور زمانه پیر شدمی. و این شعر در جواب پسرک خواند و برفت و پسرک تا آخر عمرش مجرد بماند:


تا کی به تمنای وصال تو یگانه 

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه!


باری، قصه پسرک و پیرزنک را شنیدید، بدانید که همه‌اش غصه بود! از وضعیت کلاغه هم که آیا به خانه‌اش رسید یا نرسید خبری در دست نیست. شاید رفته باشد مزرعه مترسک سری به اقوامش بزند.

این رباعی عهدی ترشیزی نیز وصف الحال این بنده نگارنده است:


آمد رمضان٬ نه صاف داریم و نه دُرد

وز چهره ما گرسنگی رنگ ببرد


در خانه ما ز خوردنی چیزی نیست

ای روزه برو! ورنه تو را خواهم خورد!


به این فکر می‌کنم که مگر دنیا دو روز نیست؟ و مگر ما در این سرای دنیا مسافر نیستیم؟ خب مسافر هم که روزه ندارد! اصلاً از قدیم الایام هم گفته‌اند: مهمان گرچه عزیز است ولی هم چو نفس/خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود! مهمان هم یک روز، دو روز سه روز، بهتر نیست سنگین و رنگین خود برخیزیم و تا به زور بیرونمان نکرده‌اند نخود نخود؟

شعر می‌گویم و معنی ز خدا می‌طلبم!

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۳۰ نظر

شعر اول:


من امروز
یک ژیان دیدم در خیابان
که اگر نمی‌دیدمش،
خب، من امروز
یک ژیان ندیده بودم در خیابان.



شعر دوم:


بعضی وقتا
باید سر زد به سفره‌ها
شاید یه جایی شون باز شده باشه
یا سوراخ
و نونا
بخصوص لواشا در حال خشک شدن باشن
طفلکیا
گناه نکردن که بربری نشدن
یا سنگک،
ظریفن!



شعر سوم:

یا خروپف می‌کنی توی خواب
یا نمی‌کنی دیگه
جز اینه؟
هان؟
مثل همین چند خط
یا شعر هست به نظرت یا نیست
می‌فهمی که.


شعر چهارم:

با زنم
نشسته‌ایم و خاطرات مشترکمون رو مرور می‌کنیم
اون وقتایی که
اتوبوسای واحد هر پونزده دقیقه در میون
توقف می‌کردن توی هر ایستگاه
از فردا
قراره اتوبوسای واحد
هر ۱۰ دقیقه در میون توقف کنن توی هر ایستگاه


من ترجیح می‌دم سکوت کنم و صحنه رو ترک کنم! خود اشعار و عنوان مطلب گویاست!

هشتگ نشر چشمه
هشتگ غورماقه‌ای روی تیفال

تک بیت های بی مخاطب-دفتر مخاطبان

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۹۶
  • ۱ نظر

1

عجب سروی عجب ماهی عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی عجب عقلی عجب عشقی عجب جانی

عجب حلوای قندی تو...

دیوان شمس

(احمدرضا)


2

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست...
جال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست...
حافظ
(آبان دخت)

3

ما هردو می رویم ازین رهگذر،ولی
تو می روی به حجله و من می روم به گور
هوشنگ ابتهاج
(گربه بنفش)

4
من آن پیرم ک شیران را به بازی بر نمی گیرم
تو آهو وش چنان شوخی که با من می کنی بازی...
شهریار
(N.K)

5
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم...
سعدی
(خورشید)

6
توی آینده ای رقم خورده
می نشینی و جات "مفعول" است
بعدِ یک عمر زندگی کردن
می شوی "فاعلی که مجهول است!"
پرتو پاژنگ
(خورشید)

7
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
مولوی
(کامران نیرومند)

8
روزگاری شدو کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست…
هوشنگ خان ابتهاج
(فاطمه)

9
تپیدن ، سوختن، در خاک و خون غلطیدن و مردن
بحمدالله که درد عاشقی تدبیرها دارد…
(سمیرا)

10
کودتایی شده در من ، غزلی گُل کرده

گره یِ روسری اش را  نَکُند شُل کرده

"رنگ رُخسار خبر میدهد از سِرِّ درون"
دختری قَلبِ مرا سخت چَپاوُل کرده

سعیدشیروانی

(واران)


11

چه خواهد کرد با ما عشق؟!پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را
فاضل نظری
(گربه بنفش)

12
ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا
متحیرم ندانم ک تو خود چ نام داری
سعدی
(N.k)

13
متن خبر ک یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
شهریار
(N.K)

14
بیش از این دیوانه هارا محو لبخندت نکن
گونه ات با این وجاهت،چال می خواهد چه کار...؟
لاادری همایونی
(سمیرا)

15
گفته بودی بشوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
حافظ
(سمیرا)

16
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت..
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
مولوی
(سمیرا)

17
دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...
حافظ
(N.K)

18
زندگی عالی عالیست اما دراین بین..
حال من مثل درختی است که هیزم شده است
لاادری همایونی
(سمیرا)

19
سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند..
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر،
و آسمان چون من، غبارآلود دلگیری.
باد بوی خاک باران خورده می آرد.
سبزه ها در رهگذار شب پریشانند.
آه، اکنون بر کدامین دشت می بارد؟
باغ، حسرتناک بارانی ست،
چون دا من در هوای گریه ی سیری.. 

استاد عزیز جان و دل.. سایه
(خورشید)

20
من دهان باز نکردم که نرنجی از من 
مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد.... 
فاضل نظری 
(ف.ع)

21
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ...
ابری که در بیابان بر تشنه‌ ای ببارد 
سعدی 
(سوژه نگار)

22
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
حافظ
(سمیرا)

23
عاشقی،کار دل مصلحت اندیشان نیست
قدم اول این راه،جگر می خواهد...
قاسم نعمتی
(N.K)

24
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلا تمام قرص ها جز تو ضرر دارند
امید صباغ نو
(سمیرا)

25
شیطنت های من دیوانه را جدی نگیر
پشت این لبخندها سی سال غم دارم رفیق
امید صباغ نو
(سمیرا)

26
ما اختلافات ظریفی داشتیم، اما
از ماجرای تلخ مان دنیا خبر دارد
ای کاش تیم هسته ای هنگام برگشتن
تحریم های بین ما را نیز بردارد!
لاادری همایونی
(سمیرا)

27
ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻫﺴﺖ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺳﺮﺥ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﯿﺐ ،ﺳﯿﺐ ﻣﻦ ﺑﺎﺷـﺪ
ﺣﺴﻮﺩ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ به غیر ﺧﻮﺩﻡ
ﻏﻠﻂ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺨــﻮﺍﻫﺪ ﺭﻗﯿﺐ ﻣﻦ ﺑﺎﺷــﺪ....
لاادری همایونی
(سمیرا)

28
تو تقصیری نداری؛ من زیادی عاشقت هستم
همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم
لاادری همایونی
(سمیرا)

29
خدای من حواسش را به "من" داده که ننویسد
گناه گاه گاهم را به پای عده ای دیگر!
کنارم هستی و من با حضورت دلخوشم، اما-
نمی دانم که میسوزد کجای عده ای دیگر!
لاادری همایونی
(سمیرا)

30
دمی با دوست در خلوت ب از صد سال در عشرت
من آزادی نمی خواهم ک با یوسف ب زندانم...
سعدی
(N.K)

31
آن که می گوید قیامت برنمی خیزد کجاست؟
تا در آن مژگان تماشای صف محشر کند؟!
صائب
(منتظر اتفاق های خوب)

32
سپردم هرچه داشتم را به خدا اما...
خدای گله خدای گرگ ها هم هست
لاادری همایونی
(سمیرا)

33
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد...
لاادری همایونی
(N.K)

34

پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم

تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما

صائب تبریزی

(خورشید)


35

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش..

حافظ

(خورشید)


36

عجب آمدم که: بعضی ز تو غافلند، مردم

مگر از ره بصارت خللیست در بصرها؟

اوحدی

(خورشید)


37

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه انم که زبونی کشم از چرخ فلک!
حافظ
(سمیرا)

38
گفتم چشمم... گفت به راهش می‌دار...
گفتم جگرم... گفت پر آهش می‌دار...

گفتم که دلم... گفت چه داری در دل؟...
گفتم غم تو... گفت نگاهش می‌دار....

ابوسعیدابوالخیر
(خورشید)

39
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد ...
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد!

زنده یاد نجمه زارع ...
(سوژه نگار)

40
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش 
 فروغ فرخزاد
(سمیرا)

41
لحظه ها را دریاب
چشم
فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست  
 فروغ فرخزاد
(سمیرا)

42

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

حافظ
(خورشید)

43

ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی

ته که یارم نه‌ای پیشم چرایی

ته که مرهم نه‌ای بر داغ ریشم

نمک پاش دل ریشم چرایی

باباطاهر

(خورشید)


44

بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله‬

‫آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله

شهریار

(خورشید)

45
باید گریست در غمِ شهری که اندر آن،
مشتی اسیر گریه به آزاده ای کنند

حسین جنتی
(خورشید)

46
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز از ره مقصد و من نوسفرم
حافظ
(م.ش)

47
+این جا که منم قیمت دل هر دو جهان است
آنجا که تویی در چه حساب است دل ما؟
صائب
(م.ش)

48


+چه حسن اتفاقی اشتراک ما پریشانی است
 که هم موی تو هم بغض من اینک شانه میخواهد
سجاد رشیدی پور
(م.ش)

49

+راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی
آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیی
شهریار
(م.ش)

50
چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست
فاضل نظری
(شکوفه)

51
کاش فصل پنجمی در راه بود
کاش نامش فصل وصل ماه بود
افشین یداللهی
(شکوفه)

52

خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل

لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا

اوحدی
(خورشید)

53
ای تپیدن بعد مرگم آنقدر همّت گمار
کز غبار خود صدای بال بسمل بشنوم
مولوی
(کازیمو)

54
دلم تپید، چه بهتر؛ نبود و گوش نداد
به این پرنده که آوازش از حصار گذشت

رسید رود به دریا، خزید در بغلش
ولی نگفت چه در هول آبشار گذشت.
لاادری همایونی
(سمیرا)

55
یوسف من نکن گله از غم و درد بی کسی ...
قافله پشت قافله در سر چاه میرسد.... 
(گندوم)

56

ای آفتاب، ای آسمان، ای دریا، ای باران، 

ای درخت، و ای پرندگان

 

شما را به که سوگند دهم، که من در افقِ

پنجره‌ی این کلبه‌ی تاریک هیچ زورقی را

در ساحل دریای خروشان شعر و شاعری، برای خود نمی‌بینم

 

من این سیب تلخ حقیقت را با نرگسم، هزاران بار، در باغچه‌ی تنهای دلم

به نظاره نشسته ام...

باران

(باران)


57

من 
مفاتیح الجنان را 
زیرو رویش کرده ام
نیست 
یک حرز و دعا 
اندر دوامِ وصلِ تو...
لاادری همایونی
(منتظر اتفاقات خوب)

58
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای من اند

سایه
(خورشید
)

59

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

حافظ

(خورشید)


60

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام

حبس از کجا، من از کجا، مال که را دزدیده ام؟
مولانا
(خورشید)

61
گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی؟
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

خواجوی کرمانی
(خورشید)

62
به کسی ندارم الفت ز جهانیان مگر تو
اگرم توهم برانی، سر بی کسی سلامت

رضایی کاشی
(خورشید)

63
گفتم بعد از آن همه دلها که سوختی،
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم..

رهی معیری
(خورشید)

64
ای جان و ای دو دیده بینا چگونه‌ای
وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه‌ای
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست
ما بی‌تو خسته‌ایم تو بی‌ما چگونه‌ای؟!
مولوی
(در انتظار اتفاقات خوب)

65
در کوی عشق جان را
در کوی عشق جان را
در کوی عشق..‌ جانرا باشد خطر اگرچه
جایی که عشق باشد، آنجا خطر نباشد

سلمان ساوجی
علیرضا قربانی..
(خورشید)

66
مستان زقید شنبه و آدینه فارغند
رو در پیاله، پشت به ایام کرده اند

صائب
(خورشید)

67

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

 گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

 افسانه مجنون به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام

 از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

سعدی

(آرورا)


68

دانی که آه سوختگان را اثر بود

مگذار ناله ای که برآید ز سینه ای...
سعدی
(خورشید)

69
من اگر مستم اگر هوشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
بی خیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان وجهان بیزرام...

مولانای جان
(منتظر اتفاقات خوب)

70
ما شیشه ایم و باک نداریم از شکن
شیشه هر آنچه می شکند تیزتر شود
ناصر موسوی
(منتظر اتفاقات خوب)

71
طلوع ناگهان‌ها، زیر آوار
غروب قهرمان‌ها، زیر آوار
کماکان می‌تپد با عشق مردم
دل آتشنشان‌ها زیر آوار
میلاد عرفان‌پور
(خورشید)

72

چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی 

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی 

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس 

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی
مهدی فرجی
(آرورا)

73
من را به تو این نذر و دعاها نرسانند 
ای کاش مهیا بشود، گاه گناهی ...
حامد عسکری
(آرورا)

74
در ازای نجات هم‌وطنش 
زیر آوار سوخت جان و تنش 
ضد آتش که بود اما کاش 
ضد آوار بود پیراهنش

علی جلیلی
(N.K)


75

باش تا جان برود در طلب جانانم
که به کاری به از این باز نیاید جانم
سعدی
(نیمه سیب سقراطی)

76
 عطر تو دارد این هوا
سر به هوا ترین منم 
مریم قهرمانلو
(نیمه سیب سقراطی)


77
 هر کس آزارِ منِ زار پسندید ولی
نپسندید دلِ زارِ من آزارِ کسی
شهریار
(نیمه سیب سقراطی)

78

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو

به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو

ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده

که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو

سعدی

(خورشید)


79

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد...
حسین جنتی
(آرورا)

80
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پـدر مـادر خود گـم شده است
خستـه مثل زن راضـی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است

خسته مثـل پـدری کـه پسر معتـادش
غـرق در درد خمـاری شـده فـریـاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس
پسـرش پیـش زنـش بـر سر او داد زده

خسته ام مثـل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
کـه کسـی غیـر پـرستار سراغش نرود
خستـه ام بیشتر از پیـر زنـی تنهـا کـه 
عیـد باشد نـوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شـده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است

علی صفری
(N.K)

81
باران خاک گرفته است
زمان خاک گرفته است
خوابم خاک گرفته است
مینویسم: دوستت دارم
و این دوستت دارم
به سرفه ات می اندازد

علیرضا قاسمیان خمسه
(خورشید)

82

زمستان رفت اما :

پس از او نیز نامش را نگهدار  

شکوه صبح و شامش را نگهدار

زمستان پیرمردی سالخورده است 

بهارا ! احترامش را نگهدار

میلاد عرفان پور

(خورشید)


83

خبر داری ک شهری روی لبخند تو شاعر شد؟
چرا این گونه کافرگونه بی رحمانه می خندی..

فاضل نظری

(N.K)


84

شب‌ها که دریا می‌کوفت سر را
بر سنگ ساحل چون سوگواران

شب‌ها که می‌خواند آن مرغ دلتنگ
تنها تر از ماه بر شاخ‌ساران

شب‌ها که می‌ریخت خون شقایق
از خنجر باد بر سبزه‌زاران

شب‌ها که می سوخت چون اخگر سرخ
در پای آتش دل‌های یاران

شب‌ها که بودیم در غربت دشت
بوی سحر را چشم انتظاران

شب‌ها که غمناک با آتش دل
ره می‌سپردیم در زیر باران


فریدون مشیری
(خورشید)

85
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد
گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

عمادخراسانی
(منتظر اتفاقات خوب)

86
آهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره..
به ما که خسته ایم بگو خونه ی باهار کدوم وره؟
عمران صلاحی
(خورشید)

87
زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد، همه دل ها خسته است.
فریدون مشیری
(محبوبه شب)

88
چه دلیلی دارد؟
که هنوز 
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند، 
چه شگفتی هایی پنهان است!
فریدون مشیری
(محبوبه شب)

89

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

حافظ

(خورشید)


90

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات

سعدی

(خورشید)


91

آه دکتر! سرِ من درد بزرگی شده است
بره ی لعنتی ام عاشق گرگی شده است

سرد شد از تن من... دل به خیابان زد و رفت
گرگِ من بره نچنگیدهِ به باران زد و رفت...
 
آه دکتر! لبِ او «صبر و ثباتم» می داد
بوش «وقت سحر از غصه نجاتم» می داد!

آه دکتر! نفست گم شده باشد سخت است
نفست همدم مردم شده باشد... سخت است

آه دکتر! سرِ من درد بزرگی دارد
بره ام میل به بوسیدن گرگی دارد...

دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس...

مهتاب یغما

(N.K)


92

یک شب چراغ روی تو روشن ولی

چشمی کنار پنجره ی انتظار کو؟

سایه جان
(خورشید)

93
گل ها اگر که