۱۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خود نوشت نگاری» ثبت شده است

برای تمام کلاه‌ ایمنی‌ها

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۶ آذر ۹۹
  • ۲۴ نظر

درست یک ماه و شش روز پیش وقتی نفس نفس می‌زدم تا خودم را در صف نامنظم گروه حفظ کنم، وقتی نزدیک هجده نوزده کیلومتر از راه را طی کرده بودیم، برای یک لحظه، یک ثانیه یا شاید کمتر، تمام دنیا دور سرم چرخید و چند ثانیه‌ای را در فضازمانی بودم که نه قدرت توصیفش را دارم و نه چیزی از آن به یاد دارم. فقط اینکه احساس می‌کردم تمام شد. همه چیز. اما درست چند ثانیه بعد، احساس کردم بالای سرم پر است از صدا و بعد زمانی که چشم‌هایم را باز کردم، اول‌بار نگاهم به چهرۀ هراسان زهرا افتاد و بعد عمو را دیدم که ایستاده بالای سرم و مضطرب است. و چند نفر دیگر که کلاه‌ دوچرخه‌سواری‌شان جلوی نور خورشید را گرفته بود و جمع شده بودند ببینند چه بلایی سر خودم آورده‌ام.

یکی دو دقیقه طول کشید تا حواسم سر جایش بیاید و بعد کلاهم را ببینم که دو نیمه شده، نیمه‌ایش از سرم آویزان است و نیمۀ دیگرش روی زمین. راستش خیلی دوست می‌داشتم که از سر جایم بلند شوم و به یاد تمام زمین خوردن‌های کودکی گرد و خاک شلوارم را بتکانم و بعد سوار بر دوچرخه دوباره راه بیفتم سمت خانه. اما در بینابین سؤال‌وجواب‌های زهرا و عمو که: «کجایت درد می‌کند؟ و چیزیت نیست یا هست؟» این درد شانۀ چپ بود که آرام آرام داشت خودش را نشان می‌داد و امانم را می‌برید. کنارش البته دستمال خونی زهرا هم بود که جریان خون را از روی پیشانی‌ام پاک می‌کرد و نگرانی‌ از چهرۀ خودش می‌بارید.

دوچرخه‌ها که رفتند، فقط عمو ماند و زهرا که منتظر آمدن آمبولانس بیمارستان بودیم. در این روزهایی کرونازده بیشتر از خود درد و زخم‌ها این رفتن به بیمارستان بود که ترس به جانم می‌انداخت. برای همین دوست داشتم بگویم چیزی نیست. می‌رویم خانه. کمی سرم زخم است و دستم کوفته شده. خوب می‌شود ان‌شاءالله! اما هربار که می‌آمدم جابه‌جا شوم این درد شانه‌ بود که به جایم حرف می‌زد. 

آمبولانس که رسید، فکر کردم این سوال و جواب‌ها که اسمت چیست و کجایت درد می‌کند؟ و چطور شد که این‌طور شدی؟ را برای اولین و آخرین بار قرار است داشته باشم. اما همین‌که پا به اورژانس گذاشتم، تازه آغاز ماجرای دیگری بود. یک‌بار مسئول بخش، یک‌بار پرستاری با ماسک آبی، بار دیگر پرستاری که عینک گرد داشت، دفعۀ سوم پرستاری که پشت پیش‌خوان بود، بار چهارم آنکه واکسن کزاز زد و بعد دکتر اورتوپدی که تازه ساعت ده پیدایش شد و همین‌طور سوال و جواب بود که از راه می‌رسید.

 دست آخر ساعت نزدیک یازده بود که با دو ماسک اضافه بر دهان، سری که چند بخیه از آن رد شده و دستی که سنگینی‌اش را تا سه هفته قرار بود گردن وامانده‌ام تحمل کند، از در بیمارستان آمدیم بیرون. تنها توصیۀ دکتر این بود که اگر درد داشتی، قرص مسکن بخور و اینجا باید از تمام مسکن‌های دنیا تشکر کنم. اگر این قرص‌ها و کپسول‌های مسکن نبود، نمی‌دانم چطور دو سه روز اول را باید سپری می‌کردم؟ یکی دو ساعت اول همه چیز خوب بود. آرام بود. خبری از درد نبود. اما هرچه به عصر و غروب آفتاب نزدیک‌ می‌شدیم، درد زبانه می‌کشید و خودش را نشان می‌داد. نمی‌دانم لحظه‌ای که روی زمین افتادم، چطور بود، اما هر بار درد از شانۀ دست چپ شروع می‌شد و بعد خودش را می‌رساند به نوک پا و از آن‌جا دوباره برمی‌گشت و می‌آمد تا همان مبدأ حرکتش. سه روز و سه شب، هر شش ساعت یک‌بار کپسولی آبی رنگ را با کمی آب می‌دادم پایین و بعد انگار که دنیا رنگ و روی دیگری می‌گرفت. روشن‌تر می‌شد و دردها از سرم می‌پرید.

خیلی هم شلوغش نکنم. به جز همین سه روز اول، دیگر روزهایش خیلی بد هم نبود. فقط دستم را با یکی از این آویزهای گردنی بسته بودم و کمی در انجام دادن کارهای شخصی‌ام مشکل داشتم. ادامه‌اش دیگر بخور و بخواب بود. لااقل این بود که دیگر نه نوبتم می‌شد غذا بپزم و نه تا آخر این سه هفته کسی انتظار ظرف شستن یا جارو کشیدن خانه را داشت. می‌خوابیدم، دو ساعت بعد بیدار می‌شدم، چایی می‌خوردم، نیم ساعت سریال می‌دیدم. نیم ساعتی کتاب می‌خواندم، کمی راه می‌رفتم و بعد دوباره یکی دو ساعت می‌خوابیدم و این رویه در تمام بیست‌وچهار ساعت روز ادامه داشت. 

من در زندگی دروغ‌های کوچک و بزرگ کم نگفته‌ام. اما تا به حال پیشامدی نبوده که بخواهم این‌طور دست به تزویر و دو رویی بزنم. دارم از پنهان کردن ماجرا از عزیزترین کسان زندگی‌ام حرف می‌زنم. از اینکه سه هفتۀ تمام مجبور بودم درخواست ارتباط‌ تصویری را رد کنم و در تماس‌های صوتی هم انرژی‌ام را جمع کنم و ناله‌ها را پشت صدای بلندم مخفی نگه‌دارم. اعتراف می‌کنم از سخت‌ترین لحظه‌ها برایم همین بود که پشت گوشی قطعی اینترنت و خط ندادن گوشی را بهانه می‌کردم تا هیچ‌کس از اهل خانه و خانواده نگران حالم نباشد.

حقیقت ماجرا را وقتی برای خانواده گفتم که دیگر دستم را باز کرده بودم و خودشان هم چند ساعتی می‌شد که آمده بودند کاشان. آن هم راستش از شوخی‌های به قول مادربزرگ: «خَرَکی» بچه‌ها ترسیدم؛ که نکند بی‌هوا مشتی حوالۀ شانه‌ام کنند و بعد ترقوه‌ای که تازه جوش خورده بود دوباره کار دستم بدهد. بماند که مادرها خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنید می‌فهمند. و خب وقتی سر سری حرف را انداختم وسط، مادر را دیدم که اشک در چشمش حلقه زده و نمی‌داند چه بگوید و شاید خیلی دلش می‌خواست به یاد تمام زمین‌خوردن‌های کودکی، به یاد تمام بارهایی که با لباس‌ خاکی به خانه آمده بودم، تشری بزند و دعوایم کند. 

حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم، بیشتر از هرچیزی دلم برای دوچرخه‌سواری تنگ شده است. یک ماه و شش روز می‌شود که سوار دوچرخه نشده‌ام. اما هربار که به صحنۀ زمین خوردنم فکر می‌کنم، یاد کلاهی می‌افتم که تکه تکه شده بود و بخشیش از سرم آویزان بود. بعد یادم می‌آید که هنوز بیرون نرفته‌ام و کلاه جدید نخریده‌ام و خب قول داده‌ام که دیگر بدون کلاه ایمنی سوار دوچرخه‌ام نشوم.

در ستایش روزانه نویسی

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۱۶ آبان ۹۹
  • ۱۶ نظر
«پنج شش ماه است که می‌خواهم نوشتن این یادداشت‌های روزانه را شروع کنم. شاید نزدیک یک سال از وقتی که نوشتن «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» را برای سومین‌بار شروع کردم. آن‌وقت مثل مردی بودم که تنگِ نفس دارد و از کوهی بالا می‌رود. تمرین نداشتم و ندارم و نوشتن دیگر از کشتی و جفتک‌چارکش کم‌تر نیست، تمرین می‌خواهد. فکر کردم کم‌ترین فایده‌ی این یادداشت‌ها آن است که ورزشی است. به‌علاوه اگر آدم چشم‌های بینا داشته باشد، بسیار چیزها می‌بیند که سزاوار نوشتن است. اما برای دیدن: باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن؛ یاد می‌دهد که آدم چشم‌هایش را باز کند.» (در حال و هوای جوانی- شاهرخ مسکوب)

حرف اضافه:
چند وقتی می‌شود، شاید همین پنج شش ماه، که دلم می‌خواهد دست به روزانه‌نویسی بزنم. برای همین چند وقت پیش آن بالای وبلاگ صفحه مستقل جدیدی ایجاد کردم با نام «روزانه‌نویسی». در این صفحۀ جدید تلاشم بر ساده و راحت نوشتن است. به قول مسکوب: این دیگر شرحی بر رستم  اسفندیار نیست. پیشامدهای روزانه است. زشت و زیبا و حتی گاهی مبتذل و گذرا. به هرحال چه می‌توان کرد؟ زندگی سرشار از این مبتذلات است. خلاصۀ کلام امیدوارم در این مسیر کم نیاورم و ادامه‌دار باشد.
همین.
حرف اضافۀ دو: نزدیک به دو هفته می‌شد که به وبلاگ سر نزده‌ بودم. خشحالم که سی ستارۀ روشن برای خواندن دارم و کلی کامنت تازه برای جواب دادن. سعی می‌کنم امروز و فردا کامنت‌ها را جواب دهم و یکی یکی این ستاره‌های روشن را هم خاموش کنم. 
ارادتمند.

نقدی به جامعه‌ای که سال‌هاست گرفتار نژادپرستی است

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۴ مهر ۹۹
  • ۱۷ نظر

ماجرای عیسی آل‌کثیر را حالا فکر کنم همه بدانند. برای همین لازم نیست شرح دهم که عیسی آل‌کثیر کیست و چرا شش ماه به یکباره محروم شد. با این حال یک سری حرف‌ها هست که باید زد.

اول: محرومیت عیسی‌ آل‌کثیر به حق بود؟

خیر. به حق نبود. قبلاً هم خوشحالی‌هایی از این دست را در فوتبال دیده‌ بودم. چند سالی است که بحث نژادپرستی در ورزش و به خصوص فوتبال که بینندۀ زیادی دارد، خیلی جدی گرفته می‌شود. زیرا بازخورد رسانه‌ای زیادی را به همراه دارد. مثالش همین حرکت آل‌کثیر. مادربزرگ من هم حالا برایش مهم شده که بداند چرا عیسی را شش ماه محروم کرده‌اند. با همۀ این احوالات، بحث سر این است که میزان جرم و مجازات باید هم‌خوانی داشته باشد. در فوتبال اروپا چند باری این مسئلۀ توهین نژادی اتفاق افتاده است؛ اما سر و ته قضیه با دو سه جلسه محرومیت یا جریمه مالی هم آمده است. اینجاست که محرومیت عیسی آل‌کثیر لااقل از نظر من به حق نیست. شش ماه محرومیت از فوتبال و 10 هزار دلار جریمه مالی تا حالا در دنیای فوتبال سابقه نداشته است.

مسئلۀ بعدی اینکه محرومیت عیسی را درست دو سه ساعت مانده به شروع بازی اعلام کردند. اتفاقی که کل برنامه ریزی یک مربی و یک تیم را برهم می‌زند. این برهم ریختن برنامه‌ها، نتیجه‌اش از دست رفتن تمرکز و احتمالاً باخت تیم است. اگر برگردید و ده دقیقۀ اول بازی پرسپولیس النصر را ببینید، می‌فهمید از چه چیزی حرف می‌زنم. در همان ده دقیقه اول بازیکنان بارها و بارها اشتباه کردند. یکی دو بار می‌توانستیم گل بخوریم و فقط شانس یارمان بود که اتفاق بدی نیفتاد. بعد تازه آرام آرام فهمیدیم که این النصر هم خیلی تیم شاخی نیست.

دو: آیا آل‌کثیر باید جریمه می‌شد؟

اعتقادم این است که بله. عیسی آل‌کثیر به هر حال حرکتی را جلوی دوربین‌های تلوزیونی انجام داده که در دنیای رسانه معنای دوگانه‌ای به همراه دارد. اینکه منظور اصلی‌اش از این نوع خوشحالی چی بوده و اینکه سال‌ها در لیگ برتر خودمان همین خوشحالی را انجام می‌داده، خیلی صورت مسئله را عوض نمی‌کند.

یک مثال عجیب و غریب بزنم. فرض کنید من یک شناگر باشم که سال‌ها در استخر باغمان شنا کرده‌ام. کسی هم نیامده بگوید چرا توی استخر باغ بدون لباس شنا می‌کنی. حالا فرض کنیم من بروم بام شهر کاشان و همان لحظه اول لخت شوم و بپرم توی آب‌نمای بزرگ پارک. خب من هدفم شنا بوده، سال‌ها هم در چیزی شبیه همین آبنمای پارک شنا کرده‌ام. ولی این بار اگر خیلی شانس بیاورم، چند نفر از برادران نیروی انتظامی می‌آیند و مرا کت بسته و به جرم لخت شدن در انظار عمومی تا کلانتری شهر همراهی می‌کنند. دیگر کاری هم ندارند که قبلاً توی استخر خودمان شنا می‌کرده‌ام یا هدفم از لخت شدن چه چیزی بوده.

می‌دانم مثالم کمی عجیب و غریب است؛ اما منظورم این است که وقتی پای قانون به میان می‌آید، این توجیه کردن‌ها باعث تبرئۀ شما نمی‌شود. این توچیهات وقتی پذیرفته است که همراه با یک معذرت‌خواهی باشد. یعنی چه؟ یعنی اینکه رنگ و روی توضیح به خودش بگیرد، نه توجیه. یعنی آقای عیسی‌آلکثیر همزمان با توضیحات باشگاه می‌آمد و به شکلی رسمی می‌گفت که این کار را به خاطر برادرزاده‌اش کرده، منظوری از این حرکت نداشته و اگر کسی به اشتباه منظور دیگری از این حرکت برداشت کرده، از او معذرت می‌خواهد. به همین سادگی 

تعارف که نداریم، قشر فوتبالیست ما اغلب از افراد کم سواد جامعه هستند. طبیعی است که عیسی آل‌کثیر چیزی دربارۀ نژادپرستانه بودن حرکتش نمی‌دانسته. اما وقتی اهالی رسانه و اهالی باشگاه هم منفعلانه از کنار این قضیه رد می‌شوند و به جای اینکه با یک عذرخواهی مشکل را حل کنند، می‌آیند نامۀ چند ده صفحه‌ای و عکس و سند جور می‌کنند برای توجیه، خب معلوم است نتیجه‌اش هم می‌شود این محرومیت شش ماهه. (بماند که باز معتقدم این محرومیت خیلی سنگین است.)

سه: و اما حرکت چِندش سلبریتی‌ها

من یک چیزی را این وسط درست متوجه نمی‌شوم. بازیکن ما یک اشتباهی مرتکب شده، بعد تیم مقابل هم از این اشتباه استفاده یا سوء‌استفاده کرده و باعث محرومیتش شده است. خب تا اینجای کار ما طلبکاریم و می‌توانیم اعتراض کنیم که چرا بازیکنمان دو ساعت قبل از بازی محرومیت شده؟ حق هم به طور کامل با ماست. ولی یک بار بروید گزارش بازی را گوش کنید. صحبت‌های مجری برنامه را بشنوید. بازیکنمان به خاطر توهین نژادی محروم شده، بعد این‌ها از اول تا آخرش باز دارند به یک قومیت دیگری توهین‌ می‌کنند. یکی با «آل کثیف» گفتن نمک می‌ریزد و یکی دیگر چیزی نمانده که وارد بحث‌های خواهر و مادری شود.

فردای بازی هم مثلاً روزنامۀ گل تیتر می‌زند «آل‌کثیف!». درک این فضای نژادپرستانه لااقل در رسانه‌های رسمی کشور برایم باورنکردنی است. در فضای مجازی و توییتر و اینستاگرام هوادار ممکن است از روی احساسات یک سری چیزهایی بگوید. اما در رسانۀ رسمی کشور؟ این را کجای دلمان بگذاریم؟ بماند که برخی از نویسندگان این روزنامه‌ها همان هوادارهای زرد و افراطی چند سال قبل هستند و به زور افزایش فالوور راهشان را به فضای رسانه هم باز کرده‌اند.

از اینکه بگذریم، کمترین انتظارم پس از همۀ جار و جنجال‌ها این بود که کمی فضای مسموم اطرافمان اصلاح شود یا لااقل کمی به این مسئله فکر کنیم و درباره‌اش حرف بزنیم. ولی خی برای ما ایرانی‌ها نژادپرستی یک چیزی است توی آمریکا و فقط در ظلم به سیاهان امریکا خلاصه می‌شود. این‌طوری می‌شود که بازیکنمان به خاطر توهین نژادی شش ماه از فوتبال محروم شده، بعد یک مشت سلبریتی می‌آیند به سبک همان بازیکن پست و استوری منتشر می‌کنند! یا للعجب! واقعیتش این بخش از ماجرا دیگر برایم هیچ جوره قابل درک نیست.

البته از حق نگذریم، انتظار من هم زیادی است. در فضایی که همه به دنبال لایک و کیلو کیلو فالوور می‌دوند، طبیعی است که گذاشتن یک عکس و استوری این شکلی لایک‌خورش بیشتر باشد تا نوشتن یک پست انتقادی یا تشویق به اصلاح رفتارمان.

بگذریم. راستش اگر کاره‌ای بودم مشت مشت این سلبریتی‌ها را می‌ریختم توی هونگ برقی تا لااقل دلم برای چند لحظه‌ای خنک شود. متأسفانه اما نه هونگ داریم و نه من کاره‌ای هستم.


پ.ن: راستش می‌خواستم عکسی از این سلبریتی‌ها را هم به پست ضمیمه کنم که دیدم خیلی کار عاقلانه‌ای نیست. خودتان به‌طبع عکس‌هایشان را دیده‌اید.


دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۴ مهر ۹۹
  • ۱۱ نظر

شش ماه پیش هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شدم، اول یک دل سیر دلم برای خانه و خانواده تنگ می‌شد. بعد وقتی نیم ساعتی را زیر پتو می‌ماندم و با چشمان باز در و دیوار را نگاه می‌کردم، پیش خودم می‌گفتم چه می‌شود کرد؟ شاید همین روزها این ویروس لعنتی رخت بربندد.

حالا در نخستین روزهای پاییز نیم ساعتی می‌شود که با چشمان باز در و دیوار را نگاه کرده‌ام. این بار اما صدای نفس‌های تک تکشان را به وضوح می‌شنوم. صدای خر و پف‌های بابا، صدای نفس‌های سنگین امید و صدای نفس‌‌های آرام مامان. دارم تمام این دقیقه‌های آخر بودنشان را ذخیره می‌کنم. دارم به این فکر می‌کنم که اگر تلخی آن روزهای فراق نبود، شیرینی روزهای وصال این‌چنین زیر زبانم مزه نمی‌کرد. اگر کمی شانس بیاورم، هنوز نیم ساعتی تا بیدار شدن بابا مانده.

.

پ.ن: دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای چالش جدید رادیوبلاگی‌هاست. چالشی که اجازه می‌دهد چند کلمه‌ای را به شیرینی‌ها و دل‌خوشی‌های زندگی فکر کنیم. 

 از پرندۀ سفید، ماه بالای سر تنهایی است و آرزوهای نجیب دعوت می‌کنم که ادامه دهندۀ چالش باشند.

برای وبلاگ و کلماتش

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۹
  • ۲۶ نظر

راستش فکرش را هم نمی‌کردم روزی نوشتن از وبلاگ برایم این‌قدر سخت باشد. حامد (وبلاگ فانوس) به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی دعوت کرده بود تا از وبلاگ و تجربیات وبلاگ‌نویسی‌ام بنویسم. در این دو روز گذشته بیشتر به وبلاگ و جایگاهی که برایم دارد فکر کردم. من وبلاگ نویسی را به صورت جدی از همین وبلاگ شروع کردم و در تمام این سالیان از اینجا تکان نخورده‌ام. چهاردهم مهرماه ششمین سالی است که وبلاگ‌نویس شده‌ام. به هیچ عنوان دوست ندارم از کنار این تاریخ ساده عبور کنم. وبلاگ برایم آن‌قدر مهم بوده که تاریخ تولدش را هرگز یادم نرود. حالا اینکه هرسال نزدیک مهر حال و روز ناخوشی دارم هم از شانس بد روزگار است. برای دانش‌آموز و دانشجو جماعت مهر همیشه نخستین ماه سال است. من هم با اینکه دیگر دانشجو نیستم، مهر هنوز  برایم حکم رسیدن به پایان راه و شروع‌ مسیرهای تازه را دارد. همین است که درست هرسال روزهای شهریور و مهر اوضاعم کمی شلوغ پلوغ است. شاید اگر اردیبهشت وبلاگ‌نویس شده بودم یا مرداد ماه آمده بودم سراغ بیان، آن‌وقت تولد وبلاگم را هرساله جشن می‌گرفتم و به افتخارش کیک و نوشابه می‌خوردم. 

 حالا که می‌خواهم از نخستین تجربه‌های وبلاگ‌نویسی‌ بگویم، ترجیح می‌دهم از کمی عقب‌تر شروع کنم. شاید از نخستین برخوردهایم با شبکه‌های مجازی. مثلاً از گودر. گودر یک بخش مجازی کوچک وابسته به جیمیل بود. یک شبکه مجازی جمع‌وجور که ته تهش می‌توانستیم با آن لینک و متن به اشتراک بگذاریم. نخستین بار خاله بود که مرا با گودر آشنا کرد. گمانم پنج شش ماهی از گودری شدنم گذشته بود که گوگل از پروژۀ گوگل پلاسش رونمایی کرد. شبکه‌ای که قرار بود جایگزین گودر شود و ما نیز به اجبار به آنجا کوچانده شدیم. در همان روزها دیگرانی هم بودند که دل گروی فیسبوک داشتند؛ اما به شخصه فیسبوک را دوست نداشتم. برایم پلاس شبکۀ سرگرم‌ کننده‌تری بود. دوستان خوبی هم داشتم. در پلاس کارم به اشتراک گذاشتن متن‌های ادبی، شعر و گاه دست‌نوشته‌های بی‌ارزش خودم بود. 

ترم سوم دانشگاه به هر پوست‌کندنی که بود همراه امید مجوز انتشار مجلۀ خوابگاه را گرفتیم. ایده‌اش از امید بود. بدو بدو‌هایش هم با امید بود. حتی کارهای طراحی و پرینت و توزیع نشریه را هم امید انجام می‌داد و من تنها سردبیر ساده‌ای بودم که فکر می‌کرد خوب می‌نویسد. بعدها توی چند نشریۀ دیگر هم نوشتن را ادامه دادم. نقد می‌نوشتم. به فلانی و بهمانی می‌تازیدم و گاهی سعی می‌کردم طنزنویسی را هم امتحان کنم. آغاز آشنایی‌ام با کیومرث صابری عزیز در همین تلاش‌های نافرجام برای طنزنویسی شکل گرفت.

این دایی مرحومم بود که پای مجله‌های گل آقا را نخستین بار به خانه باز کرد. مجله‌هایی که پر بود از کاریکاتور و نقاشی‌های رنگی رنگی. ما هم هنوز سنی نداشتیم. بچه بودیم و کیف می‌کردیم از تماشا و خواندن لطیفه‌های مجله‌های دایی. بماند که چیزی نمی‌فهمیدیم. بعدها با مجله‌های بچه‌ها گل آقا آشنا شدم. کتابخانۀ پرورشی فکری کودک هر ماه چند شماره بچه‌ها گل آقا می‌آورد. سر مجله‌ها دعوا بود. همین شد که مدیر کتابخانه مجبورمان می‌کرد مجله‌ها را در همان کتابخانه بخوانیم و باهاشان سرکیف بیاییم. 

بعدها ترم چهارم دانشگاه بود که شده بودم مشتری دائمی کتابخانۀ انسانی. آن‌قدری که کتابخانۀ انسانی می‌رفتم، رنگ میز و صندلی‌های کتابخانۀ مهندسی را نمی‌دیدم. یک‌بار در همین گشت و گذارها چشمم خورد به گزیده‌ دو کلمه حرف حساب گل آقای مرحوم. کتابخانۀ علوم انسانی دو جلد از چهار جلدش را داشت. روزهای امتحانات بود. اما با خواندن همان چند صفحه اول آن‌قدر از شوخی‌ها و کتاب خوشم آمد که بیخیال ترمودینامیک و محاسبات عددی شدم و دل دادم به گل آقای مرحوم. نتیجۀ خواندن این دو جلد کتاب هم دست‌آخر شد افتادن ترمودینامیک دو. درسی که بعدها به اجبار معرفی با استادش کردم بلکه درس و دانشگاه تمام شود.

تابستان نود‌وسه هنوز با فاصله مزخرف‌ترین تابستان زندگی‌ام است. روزهای آخر دانشجویی بود و قرار بود برویم اردوی مشهد. نتیجۀ کنکور کارشناسی ارشد آمده بود. امید چندانی نداشتم ارشد جایی قبول شوم. دایی کاشان بود. دو هفته مانده به امتحان‌های پایان‌ترم ما می‌خواستند بروند مشهد. دو هفته بعدش جشن عید شعبان بود. علی از خانه ماشین آورده بود و رفته بودیم دور دور و حسابی خوش گذشته بود. چند هفته‌ای می‌شد از خانه بی‌خبر بودم. کسی کاری به کارم نداشت و من هم سرگرم امتحان‌ها و روزهای آخر دانشگاه بودم. امتحان‌های ترم که تمام شد، بعدش رفته بودیم مشهد. خوش گذشته بود. وسط صحن انقلاب بود که گوشی تلفن همراهم را دست گرفتم. پیامکی نوشتم و برای تمام اعضای خانواده فرستادم‌. برای همه ازجمله دایی. برایشان آرزوی سلامتی کرده بودم و گفته بودم که نایب‌الزیاره‌شان خواهم بود. روز اول ماه رمضان بود که برگشتم سمیرم. بابا پیراهنی مشکی به تن داشت و ریش‌هایش بیش از حد معمول بلند بود. پرسیدم کسی فوت کرده؟ و جوابش این بود که یکی از پیرمردهای فامیل به رحمت خدا رفته است. سخت است نوشتن این چند خط. از خیرش می‌گذرم. نمی‌خواهم احساساتی شوم‌. یک ساعت بعدش فهمیدم یکی از پیرمردهای فامیل، همان دایی بود. دایی‌ای که یک ماه پیش دیده بودمش. کنارش راه رفته بودم و برای نخستین بار پای گل آقا را به خانه‌یمان باز کرده بود. تابستان نودوسه وحشتناک بود.

مهرماه نودوسه دیگر کاشان نبودم. سمیرم هم نماندم. همان روزهای اول بساطم را جمع کردم و آمدم کرمان. دو هفته از کلاس‌ها رفته بود که دانشگاه باهنر را پاگشا کردم. بابا که من و وسیله‌هایم را توی خوابگاه گذاشت و رفت، احساس کردم چقدر در این دنیا تنها شده‌ام. کاشان لااقل این حسن را داشت که تنها نبودم. اینجا اما همه چیزش بوی غربت می‌داد.

حالا تازه رسیده‌ام به چهاردهم مهرماه نودوسه. یادم است توی خوابگاه نشسته بودم‌. لپ‌تاپ حسین دستم بود و صفحه گوگل پلاس را بالا و پایین می‌کردم. هربار که لپ‌تاپ حسین را قرض می‌گرفتم، دلم خوش بود به چراغ‌های سبزرنگ صفحه چت جیمیل. چت کردن شده بود بخشی از زندگی‌ام. بخشی از زندگی که تا حدودی غم غربت را می‌شست و می‌برد. چهاردهمین روز مهرماه را با امید بودم. نشسته بودیم و از خاطرات روزهای دور می‌گفتیم. از نشریه، از سختی‌های دانشگاه، از غم و درد دوری و ... سر همان مکالمه بود که امید دعوتم کرد تا یک وبلاگ داشته باشم. صفحه بیان را جلوی رویم گذاشت و گفت اسم وبلاگت را بگذار سردبیر. به یاد تمام روزهای سردبیری. حالا که به آن روز و ساعت فکر می‌کنم، می‌بینم شانس یارم بود که بیان آن روز اجازه نداد از اسم و آدرس سردبیر استفاده کنم. پیغام خطایش این بود که این آدرس‌ها تنها برای کاربران ویژه در دسترس است. من هم که مسلما کاربر ویژه‌ای نبودم‌. چتد ثانیه‌ای چشمانم را بستم. دنبال اسم مناسبی برای وبلاگ بودم. بعد یاد گل آقا افتادم. یاد کتابخانه کودک افتادم. یاد دایی افتادم. یاد تمام روزهایی که دو کلمه حرف حساب می‌خواندم. و یاد وبلاگ دایی که در بلاگفا بود و اسمش آقاگل بود و دیگر هیچ‌وقت قرار نبود به‌روز شود. تصمیمم را گرفتم. آدرس را وارد بخش پیشنهادی بیان کردم و دکمه تایید را زدم. 

حالا با کمی ارفاق شش سالی می‌شود که وبلاگ‌نویسم. روزهای اول بیشتر شعر و بریده کتاب می‌گذاشتم. روزهایی که اینجا پرنده‌ای پر نمی‌زد و امید و یکی دو نفر دیگر تنها خواننده‌هایش بودند‌. بعدها تصمیم گرفتم از دردسرهای خوابگاه و دانشگاه بنویسم. تجربه جالبی بود‌ و این حسن را هم داشت که خانواده می‌فهمیدند کجا سرم گرم است و چه چیزهایی را از سر گذرانده‌ام.( هیچ‌وقت آدرس وبلاگم را از کسی مخفی نکرده‌ام.) البته بخشی از این پست‌های خاطره‌گون حالا دیگر در دسترس نیستند. گمانم بعضی از پست‌های شعر و متن‌های ادبی را هم حذف کرده باشم. این روزها دلم می‌خواهد بیشتر بنویسم‌. اما دیگر به اندازه روزهای دانشجویی دغدغه‌مند نیستم. شاید در گرفتاری‌های زندگی غرق شده‌ام. شاید هم برعکس، کمی پخته‌تر شده باشم و هدفم از زندکی رنگ و بوی مشخص‌تری به خود گرفته باشد. هرچه هست به خودم قول داده‌ام این روزها که تمام شود، بیشتر سراغ وبلاگ را بگیرم و بیشتر بنویسم.

راستش یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد برگردم به قبل از تابستان نودوسه. اما در همین رفت و برگشت کوتاه زمانی باز هم مطمئنم راه و رسم وبلاگ‌نویسی را دوباره از سر می‌گرفتم. 


پ.ن: آغازگر این چالش مجید اسطیری (وبلاگ آلپرولازم) است. به پیشنهاد مجید باید در پایان متن از سه نفر دیگر دعوت کنم تا به این چالش بپیوندند. به همین جهت دعوت میکنم از:

آبلوموف(رحیم فلاحتی)، تویی پایان ویرانی( عارفه) و بندباز تا ادامه دهنده‌ی این مسیر باشند.


غرغرهای سادۀ یک آدم ساده در روزهای پیچیدۀ زندگی

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۷ شهریور ۹۹
  • ۱۷ نظر

تا همین‌جا شهریور گندترین ماه نودونه بوده است. حتی گندتر از فروردینی که دور از خانواده و با ترس از این ویروس لعنتی سپری شد.ا نزدیک به یک هفته می‌شود که لپ‌تاپم خراب شده است. برای من که دورکاری می‌کنم، خرابی لپ‌تاپ یعنی بی‌کار شدن. یعنی نداشتن یک لقمه نان برای گذران زندگی. باز کاش می‌فهمیدم چه مرگش است. بلکه درستش می‌کردم و تمام. شده مثل روزهای بیماری پدربزرگ که هر پزشکی نظر خودش را داشت و این وسط هرروز پدربزرگ بود که ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد و بدنش نسبت به هر داروی جدیدی واکنش جدیدتری نشان می‌داد. آن‌قدر از دست لپ‌تاپ دل‌چرکینم که اگر همین امروز یک نفر پیدا می‌شد و می‌گفت لپ‌تاپت چند؟ می‌گفتم بیا بردار ببر. هرچقدر هم که خودت دوست داشتی بده. اصلاً جهنم و ضرر

سمت دیگر ماجرا پیدا نشدن قطعه است. این روزها بیشتر مراقب دستگاه‌های الکترونیک باشید. کافی است تقی به توقی بخورد تا بیچاره شوید. بازار به شکل مزخرفی کساد است و اگر کمی فقط کمی دستگاهتان قدیمی باشد، با بدبختی می‌توانید تعمیرش کنید. آن‌هم پول خون پدرتان را ازتان می‌گیرند! از طرف دیگر هم تعمیرکارها بی‌حوصله‌اند و اولین واکنششان به دیدن هر ایرادی این است که سوخته و باید تعویض کرد و چاره‌ای نیست و تعمیر نمی‌شود! حالا هرچقدر هم که شما اصرار کنید که بابا، قربانت شوم، مگر برد فضاپیمای دیسکاوری است که تعمیر نشود؟ مگر گوشی نوکیا 1100 برایت آورده‌ام که می‌گویی تعمیرش نمی‌ارزد و فلان و بهمان؟ شاید باورت نشود، ولی وقتی رو به منِ مشتری می‌گویی تعویض ال‌سی‌دی دو میلیون برایت آب می‌خورد، تن و بدنم غش و ضعف می‌رود. برای من که درآمدم چندرغاز است، دو میلیون خرج یک ماه زندگی‌ام می‌شود. بعد انتظار داری دو دستی تقدیمش کنم و بروم پی کارم و تهش هم بگویم دمت گرم رفیق؟ آن‌هم وقتی می‌دانم اصل قطعه سالم است. نهایت برد ال‌سی‌دی سوخته که با کمی حوصله قابل تعمیر است. تازه اگر مشکل از آن باشد. وقتی چیزی را چک نمی‌کنید، دقیقاً چطور باید قبول کنم حق با شماست؟ و چطور قبول کنم اگر این دو میلیون را هم دادم، بعد چیزی که تحویل می‌گیرم یک لپ‌تاپ صحیح و سالم است؟ وقتی هم از تضمین صحبت می‌کنی، دیوار حاشا بلند است که اصلاً چنین چیزهایی ضمانت ندارد و فلان و بهمان. به عبارتی شما کارت نباشد. پول را بده. ولی اگر درست نشد هم تقصیرکار من نیستم!

از آن طرف چندرغاز پولی که درمی‌آوردیم را هر بار توی بورس سرمایه‌گذاری می‌کردیم تا لااقل نرخ تورم شت و پتمان نکند. روزهای اول هم پیش خودمان فکر می‌کردیم چه کار خوبی داریم می‌کنیم. فکر می‌کردیم لااقل خیالمان جمع است. با این چندرغاز که نمی‌شود سکه خرید یا نمی‌شود ماشین خرید یا نمی‌شود سراغ خرید زمین رفت. ولی لااقل می‌شود اینجا سرمایه‌گذاری‌اش کرد. که خب بازار بورس هم چند وقتی است تبدیل شده به کارخانه رب گوجه‌فرنگی

یکی دیگر از بدبختی‌های دورکاری و فریلنسری هم خوردن به پست کارفرمای بدقول است. کارفرمایی که قول می‌دهد سر ماه با شما تسویه‌حساب کند. یا مثلاً قول می‌دهد همکاری‌اش چندماهه باشد و یک‌باره وسط کار قالتان می‌گذارد. این‌طور می‌شود که شما باید با زبان خوش بدوی دنبال کارفرما که د لعنتی! شاید باورت نشود. ولی من هم آدمم و من هم خانه و زندگی دارم. اجاره خانه دارم. ظهرها نهار می‌خورم و شب‌ها شام. تازه برای خرید یک بیست لیتری آب هم باید 1500 تومان پول بدهم. حالا شانس بیاورم و مثلاً در طول ماه دیگر کولر نسوزد و یخچال سالم باشد و لامپ دستشویی نترکد و هوس چیپس و پفک هم نکنم تا بلکه بتوانم با این چندرغاز درآمد زندگی کنم. بعد شمای کارفرما سر را مثل چیز می‌اندازی زیر و امروز و فردا می‌کنی؟ خوب بود من هم موقع تحویل کار هی امروز و فردا می‌کردم؟ 

تنها نکتۀ مثبتی که این روزها می‌توانم به آن فکر کنم، این است که باز خدا را شکر مرحلۀ دوم آزمون آموزش‌وپرورش را قبول نشدم. وگرنه همین حالا داشتم به دردسرهای دیگری هم فکر می‌کردم. ایضاً خدا را شکر که در این سال‌ها تشکیل خانواده ندادم و حالا بچه مدرسه‌ای ندارم که بخواهم غم و غصۀ آن‌ها را هم بخورم

ننه یک وقت‌هایی سر به آسمان می‌کرد و می‌گفت: «خدایا بده یک گونی پول.» این روزها من هم هر بار سر به آسمان می‌برم و زیر لب می‌گویم خدایا بده یک لپ‌تاپ سالم. بده یک کار خوب. بده یک رفیقی که مثلاً بیاید بگوید فلانی من این لپ‌تاپ را لازم ندارم. برای تو. تا هر وقت که کارت راه بیفتد.


روزگار عجیبی است آقای پیرلو

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۱۹ مرداد ۹۹
  • ۱۱ نظر

صبح شنبه را با خبر سرمربی‌گری پیرلو شروع کردم. اینکه ساری از یوونتوس اخراج شود یا نه، اینکه قابل حدس بود یا نه، اینکه چه کسی به عنوان سرمربی‌اش انتخاب می‌شد یا نمی‌شد، ابداً ربطی به من نداشت. دلیلی هم نداشت پیگیرش باشم. اما شنیدن خبر سرمربی‌گری آندره پیرلوی معروف و محبوب روزهای دور چیز دیگری بود. تنها تیتری که می‌توانست روی صفحۀ گوشی متوقفم کند. 

خبر سرمربی‌گری پیرلو برایم همزمان شده با خوانش کتاب «می‌اندیشم پس بازی می‌کنم» که نویسنده‌اش خود پیرلوست. همین برایم جالب است و جالب‌تر اینکه فصل نه کتاب با این جمله‌ها آغاز می‌شود: «حتی یک پنی هم روی سرمربی شدن خودم شرط نمی‌بندم. شغلی نیست که جذبش شوم. پر از نگرانی است.»

کتاب سال 2013 به چاپ رسیده. این یعنی هفت سال از چاپش می‌گذرد. هفت سالی که باعث شده تا آندره‌آ پیرلوی بازیکن برسد به آندره‌آ پیرلوی مربی. آنچه برایم جالب توجه است، همین تغییر نگرش صد و هشتاد درجه‌ای پیرلوست. اینکه روزی روزگاری فکرش را هم نمی‌کرده سرمربی شود و حالا شده. حالا قرار است بنشیند روی صندلی مربی‌گری و سر بازیکن‌ها داد بزند. حتی سر بوفنی که روزی هم‌بازی‌اش بوده و یک سال هم از او بزرگتر است. 

توی این پست فوتبال برایم حاشیۀ متن است. آنچه اهمیت دارد، همین تغییر نگرش‌هاست. همین تفاوت دیدگاه‌هایی که به مرور زمان پیش می‌آید و گویا خودمان متوجه‌اش نیستیم. برای خودم زیاد پیش آمده. مطمئنم اگر به سعید هفت سال پیش می‌گفتند هفت سال بعد قرار است به تولید محتوا علاقه‌مند شوی، قرار است به سمت ادبیات بیایی و قرار است کتاب‌فروش باشی، از تعجب روی سرش شاخ سبز می‌شد. مطمئنم سعید هفت سال پیش هم حاضر نبود روی الآن خودش یک پنی هم شرط ببندد. ولی حالا شده. حالا اینجاست و خب باید اعتراف کنم روزگار عجیبی است آقای پیرلو.


زرشک

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۳ مرداد ۹۹
  • ۲۳ نظر

در این روزگار کرونایی از هرچه رنگ و روی تکرار داشته باشد بیزار شده‌ام. از سبک کتاب‌هایی که قبلاً می‌خواندم. از فیلم‌هایی که در حالت عادی دوست داشتم ببینمشان. از غذا و خوردنی‌هایی که روزی مورد علاقه‌ام بودند. حتی از آهنگ‌ها و خواننده‌هایی که تا پیش از این روزها و ساعت‌ها می‌شنیدمشان. 

این آخری مورد ویژه‌ای است. چون رابطۀ من و آهنگ مثل رابطۀ تمام انسان‌های عادی است با قهوه. همان‌طور که قهوه مانع خواب دیگران می‌شود، آهنگ هم جلوی خواب رفتن منِ همیشه خسته را می‌گیرد. حالا نتیجه این شده که پناه آورده‌ام به ساندکلود و خواننده‌های ناشناخته‌اش. هربار کلیدواژه‌ای را بی‌جهت سرچ می‌کنم و بعد هر آهنگی بیاید، می‌گذارم پخش شود. همین. فقط پخش شود و بعد هم برود در امان خدا.  نمی‌دانم این چند روز چقدر آهنگ عربی، ژاپنی، ترکی، آفریقایی، مراکشی، انگلیسی و فلان و بهمان گوش داده‌ام. آهنگ‌هایی که اغلب حتی نمی‌فهمم خوانندۀ بخت برگشته‌اش چه می‌خواند؟ اسمش چیست؟ اهل چه کشوری است؟ برای چه و برای که می‌خواند؟ و احتمالاً خود خواننده هم فکرش را نمی‌کرده دیوانه‌ای از ایران روزی آهنگش را بشنود. این ویروس لعنتی روی همه چیز اثرش را گذاشته. از فوتبال بگیر تا سیاست و اقتصاد و علوم پزشکی. بعد حالا انتظار داشته باشم که روی سبک آهنگ‌های من اثری نگذاشته باشد؟