دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

میحانه میحانه؛ میحانه میحانه

غابَت شَمِسنا الحلو ما جانه

(مگر وقت دیدارمان نبود؟ 

آفتابمان غروب کرد و زیباروی ما نیامد)

حَیِک، حَیِک بابَه حَیِک!

 اَلف رَحمَة علی بِیک

(آفرین به تو! پدر آمرزیده! 

دست مریزاد به تو!)

هَذوله العَذِبونی

هَذوله المَرمُرونی

(این چیزهاست که مرا عذاب می‌دهد

 این چیزهاست که مرا بیچاره کرده!

عَلی جِسرِ المُسَیِب سَیِبونی

عَلی جِسرِ المُسَیِب سَیِبونی

(مرا روی پل مسیب کاشت و نیامد!

مرا روی پل مسیب کاشت و نیامد!)

 

 

 

شرح: 

1-«میحانه» اصطلاحی است عامیانه در عراق که به جای جملۀ «ما حان موعدنا» به کار رفته و نشان از خلف وعدۀ معشوق دارد. «میحانه میحانه» از ترانه‌های عامیانۀ این کشور بوده و «ناظم الغزالی» که این ترانه را اجرا کرده، از خواننده‌های شناخته شدۀ موسیقی مقامی عربی است.

2-المسیب نیز پلی است در بغداد، روی رودخانۀ دجله

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴
آقاگل ‌‌

صبح توی «شبکۀ شما» دو نفر دوست‌دار کتاب رو به‌عنوان مهمان برنامه دعوت کرده بودند و صحبتشون دربارۀ کتاب و کتاب‌خوانی بود. آقای مجری از خانم دوست‌دار کتاب پرسید چطور کتاب‌خوان شدید؟ و خانم دوست‌دار کتاب جواب داد توی دبیرستانمون یک کتابخانۀ چوبی بود که کتاب‌های زیبایی داشت. و همین باعث شد من کتاب‌خوان بشم. یاد حرف «بهروز» افتادم که می‌گفت قشنگ یعنی چه؟ کتاب قشنگی بود یعنی چه؟ یعنی مثلاً جلد گل‌گلی داشت و طرحش صورتی و یا آبی بود؟ آخه کی دربارۀ کتاب میگه کتاب قشنگی بود؟ یا کتاب‌های زیبایی داشت؟ یعنی چی که قشنگ بود یا زیبا بود؟

بگذریم. هفتۀ کتاب و کتاب‌خوانیه و برای این هفته چندتایی پیشنهاد دارم که می‌تونید انجامشون بدید:

 یک، می‌تونید مراجعه کنید به کتاب‌خانه‌های عمومی و به طور رایگان در کتاب‌خانه‌های عمومی عضو شوید. می‌دونم که کتاب گرفتن از کتاب‌خانه‌ها گاهی سخته و گاهی هم کتاب‌های مورد نیاز رو ندارند، ولی این‌ها بهونه‌های خوبی نیست. کتابخانه‌ها به‌روز نیستند؟ خب سالی یک کتاب از کتاب‌هاتون رو اهدا کنید به کتابخانه و اگر الآن دارید می‌گید آخه فقط یک کتاب؟ باید بگم به قول مولوی: «تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز.»

دو، این پنجشنبه، پنجشنبۀ کتابگردی است. پس می‌تونید به این بهونه سری به کتاب‌فروشی‌های سطح شهر بزنید و ضمن گشت‌وگذار اگر دوست داشتید کتابی هم بخرید. به‌خصوص که طرح پاییزه کتاب هست و تا سقف صد هزارتومن می‌تونید 25 تا 15 درصد هم تخفیف بگیرید. 

سه، می‌تونید به یکی از مراکز انتقال خون شهر رفته و خون اهداء کنید. می‌دونم ربطی به کتاب و کتاب‌خوانی نداره، اما کار خوبیه و مهمه.

چهار، اگر هیچ‌کدوم از سه تای بالا رو هم انجام ندادید، لااقل زیر همین پست یکی دوتا از بهترین رمان‌ها و مجموعه داستان‌هایی که خوندید(هم ترجمه هم تألیفی) رو معرفی کنید تا من و دیگران هم استفاده کنیم.

۳۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۶
آقاگل ‌‌
عکس را صبح در کانال احسان رضایی دیدم و با دیدنش پرت شدم به پانزده-شانزده سال پیش. پرت شدم به کتابخانۀ پرورشی فکری کودک و بنای دایره‌ای شکلش.

۱۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۱
آقاگل ‌‌


ناراحتم، ولی غمگین نه. خسته‌ام ولی ناامید نه. ناراحت بودن با غمگین بودن فرق دارد، زمین تا آسمان متفاوت‌اند این دو. ناراحتی لحظه‌ای است، گذرا است؛ تنها تا زمانی اجازۀ ماندن دارد که تیمت دوباره پا به میدان بگذارد؛ تا لحظۀ فرارسیدن برد بعدی. ولی غمگین بودن یعنی باخت، یعنی دیگر هیچ امیدی برایت باقی نمانده؛ ولی من سراسر امیدم. خسته‌ام به خاطر باخت و ناراحتم از باختی که می‌شد طعم شیرین‌تری داشته باشد. خسته‌ام، ولی نا امید نه. فوتبال شبیه‌ترین است به زندگی، شبیه‌ترین. اگر این را قبول داشته باشی، می‌پذیری که قرار نیست همیشه توپ مطابق میل تو پیش برود، قرار نیست پیروزی همیشه برای تو باشد، قرار نیست تا ابد روی مهربان زندگی را ببینی. پس می‌پذیری که گاهی باید طعم تلخ شکست را تحمل کنی. باید با شکست کنار بیایی و باید به زندگی ادامه دهی. باید تلخی شکست را فراموش کنی، با آن کنار بیایی و درس بگیری از آن. درس بگیری برای فردایی بهتر، برای شروعی دیگر، برای اینکه جریان زندگی حالا حالاها ادامه دارد. و تو ناامید نیستی. خسته شاید، ولی ناامید نه. ناراحت شاید، ولی غمگین نه.

۲۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۴ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۷
آقاگل ‌‌

یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود.

وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط به رفتنش، دارم فکر می‌کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می‌گذرد از آن اولین بار. دقیق‌ترش می‌شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می‌توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می‌شناسم و یخ ارتباط برقرار کردنم رفته‌رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان‌سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی‌دانم چرا بهش می‌گویند اورکت آمریکایی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می‌روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می‌بری» و آن‌وقت باهم:«ای ساربان کجا می‌روی، لیلای من کجا می‌بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می‌روم سراغ علم کردن آتش و این آقا جابر باشد که می‌رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می‌خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده‌تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط دارم به این چیزها فکر می‌کنم.

دو:لحظۀ دیدار

بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ‌ترم می‌کرد. می‌دانستم که دلتنگ‌ترم می‌کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می‌خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ‌های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی‌خورد. داشتم از آمدن بابا می‌گفتم که توی راه است و می‌رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می‌کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حسابی سرما خورده و قرار است یک هفته‌ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.


+وبلاگ وحید

++ شما چه خبر از کجا؟

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۲
آقاگل ‌‌

 


دریافت

 

قطعۀ رقص سماع

نی‌نوا-حسین علیزاده

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۲
آقاگل ‌‌

خاله چند وقتی است که از درس و دانشگاه رهایی پیدا کرده و همراه با مدرک دکترای فیزیک و پسرک پنج شش ماهه‌اش وقت آزاد بیشتری دارد. چند وقتی هم می‌شود که احتمالاً از سر همین بیکاری وبلاگ مرا می‌خواند. به همین خاطر از من درخواست کرده که برایش اینجا کمی تبلیغات کنم و خب، چه کسی جرأت دارد و می‌تواند روی خاله‌اش را زمین بزند؟ و اما اصل مطلب:


اگر دانشجوی فیزیک هستید.

اگر در زمینه‌های درسی خود مشکل دارید.

اگر با یکی از نرم‌افزارهای فورترن و یا متلب کار می‌کنید و نیازمند مشاوره و کمک هستید.

اگر در زمینۀ پایان‌نامه و نوشتنِ مقاله نیاز به مشاوره دارید.

یا اگر کسی را می‌شناسید که در این موارد نیاز به کمک دارد.

همین حالا گوشی خود را بردارید و به صورت خصوصی برای این بندۀ نگارنده پیام بگذارید.


۱۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۴
آقاگل ‌‌

می‌گویند تصور همیشه بر پایۀ امید شکل می‌گیرد و تا وقتی احساس می‌کنید، امیدوار هم هستید. امید، باور به نتیجۀ مثبت رخدادها و شرایط در پایان راه است. این احساس را دارید که می‌توانید آنچه را که می‌خواهید، به دست آورید. با یک حادثه، با کمی خوش‌اقبالی. با جان کندن. ولی خوش‌بین نیستید. امیدوار بودن با خوش‌بین بودن فرق دارد. امید یک حس است. مثل خیلی از حس‌های آدمی. ولی خوش‌بینی حاصل یک روش یا الگوی ذهنی عمدی و اختیاری است... و شما خوش‌بین نیستید، فقط امیدوارید. این را از فوتبال آموخته‌اید که اگر می‌خواهید پیروز شوید باید امیدوار بمانید و شما هنوز به جلو می‌نگرید...
...به صفحه ی تلویزیون زل زده‌اید. خیره شده‌اید و زمزمه می‌کنید «ما هم مردمانی هستیم.» می‌گویید شاید آن بالا کسی دوست‌تان داشته باشد. شاید آن بالا کسی نگاه‌تان کند. شاید و شاید و شاید...
#پسری_روی_سکوها
زندگی در حوضچۀ اکنون

۲۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۳:۵۷
آقاگل ‌‌