دو کلمه حرف حساب

مایین م سینه‌ای که در آن ماجرای توست
دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

بچه‌های قالیباف‌خانه

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۰۲ ق.ظ

بچه‌های قالیباف‌خانه، کتابی است با دو داستان کوتاه از هوشنگ مرادی کرمانی عزیز، که این‌بار رفته سراغ خرده‌روایت‌هایی که از قالیباف‌خانه‌های قدیمی شهر کرمان. و به گفتۀ خودش یکی یکی اشخاص و کودکانی که در آن قالیباف‌خانه‌های قدیمی کار می‌کرده‌اند را پیدا کرده و از آن‌ها سؤال‌ها پرسیده و گاهی حتی قلم به دست‌شان داده تا برایش جزئیات را بنویسند. و در نهایت از دل دویست سی‌صد صفحه دو داستان پنجاه-شصت صفحه‌ای بیرون آمده که برخلاف دیگر آثار آقای مرادی کرمانی روایتی تلخ است و منعکس کنندۀ زندگی سخت و مشقت‌بار کودکان قالیباف‌خانه‌هاست.

 قالیباف‌خانه‌هایی که من نمی‌دانم هنوز هم اثری از آن‌ها هست یا نه. ولی راستش کتاب را که بستم به این فکر می‌کردم که کودکان کار امروز چه؟ آن‌ها چه شرایطی دارند؟ هر روز با چه سختی‌هایی دارند دست و پنجه نرم می‌کنند؟ و چند سال دیگر باید از زندگی‌ تلخ‌شان بگذرد تا شاید یکی مثل استاد پیدا شود و برود سر وقتشان و حکایت‌هایشان را بشنود و آن‌ها را بریزد در قاب کلمات و داستان؟ به این فکر می‌کردم که بچه‌های قالیباف‌خانۀ دیروز، الآن زندگی‌شان بر چه مداری می‌چرخد و کجا هستند؟ و در چه حالی هستند؟ و به این فکر می‌کردم که هستند بچه‌هایی که روایت زندگی‌شان بی‌شباهت به روایت بچه‌های قالیباف‌خانۀ مرادی کرمانی نیست. و اتفاقاً می‌شد حدس زد که این سال‌ها بر تعدادشان اضافه هم شده باشد. گیجم و گنگ. گیجم و گنگ و فکر می‌کنم بر دوش تک تک ما باری سنگینی می‌کند. و این واقعاً وظیفۀ ماست که کمی از آن بُعد فردی خودمان خارج شویم و در جامعه و در دردهای جامعه شریک باشیم.

باری، منبر هم نروم. امتیاز من به این کتاب بین چهار تا چهار و نیم است. شما هم اگر دوست دارید کمی با فضا و فرهنگ مردم کرمان قدیم و کارگاه‌های قالی‌بافی قدیمش آشنا شوید، بچه‌های قالیباف‌خانۀ هوشنگ مرادی کرمانی را بخوانید.

س.ن: تصویر، کتابخانۀ فیض-کاشان.

موسیقی هم بشنوید:



دریافت (شنگینَک-سیاوش ناظری-پنج مگابایت)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۹

نظرات  (۲۱)

۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۰۷ گمـــــــشده :)
یه لحظه فکر کردم رفتین تو یه کارگاه قالی بافی و الان گزارششو نوشتین😂😂
پاسخ:
کارگاه قالی‌بافی نه. ولی خاطراتی از قالی بافتن مادرم و خاله‌ها و ننه‌ها دارم. 
فقط نوشتن زندگی و رنج‌هاشون که اثری نداره، اگر علاوه بر نوشتن کاری هم براشون انجام شد اونوقته که هدف نوشتن به ثمر رسیده،  ولی ماها چقدرمون تو زمینه‌هایی که کتاب خوندیم یا فیلم و مستند دیدیم و باهاشون حتی اشک ریختیم اثرش فقط چند روزه نبوده و بعدش رفتیم سراغشون و خواستیم کمکشون‌ کنیم؟ جواب خودم که هیچه امیدوارم جواب بقیه امیدوار کننده باشه‌ لااقل‌.
پاسخ:
شاید یه بار مطلبی در همین باره هم نوشتم. اغلب ما فکر می‌کنیم کمک کردن و کار خیر کردن یعنی کمک مالی به فقیر و صغیر رسوندن. یا یعنی ساخت امام‌زاده و کمک به مسجد. ولی به نظرم فعالیت اجتماعی داشتن و کار عام‌المنفعه انجام دادن می‌تونه خیلی دامنۀ وسیع‌تری داشته باشه. نوشتن، عکس گرفتن، فیلم ساختن هم می‌تونه اتفاقاً یک فعالیت اجتماعی محسوب بشه. مثلاً همین نوشتۀ آقای مرادی کرمانی که من رو چند وقت درگیر خودش کرد.  و مطمئنم خیلیا رو درگیر خودش کرده بوده و می‌کنه. از بین این همه، اگر ده درصدشونم بعداً از راه‌های دیگه فعالیت اجتماعی داشته باشن و به کودکان کار به هر نحوی کمکی کنن به نظرم آقای کرمانی کار خودش رو کرده. 
خلاصه که کمک فقط مالی نیست.
نوشتن از کودکان خیاباتی، کار و قالیباف خانه به نظرم به تنهایی کفایت نمیکنه و باید گاهی از قاب کتاب و نوشته ها بیرون اومد و تا جایی که امکان داره ازشون دستی گرفت. 
ان شالله بتونیم بخونیم این کتاب رو 😊✌
پاسخ:
جواب این کامنت رو توی کامنت فرشته دادم تا حدودی.
دم شما و کمپین‌تون گرم. یبار دیگه ازت به خاطر این همه دغدغۀ خوب تشکر می‌کنم. :)
این مسئولیت سنگین ما در برابر اطرافیان ما جمله ای است که سالها شب و روز با خودم تکرار کردم تحت هر شرایطی اینو سرلوحه قرار دادم
منتها حالا فقط نشستم و نگاه میکنم
نگاه میکنم به همه ی این سالهایی که فکر میکردم مسئولیت محور زیست میکنم
و به الان نگاه میکنم اصلا من چقدر توانمندم برای مسئولیتم 
گاهی خوبه ادم یه مدت مستقیما کار کمتری برای بقیه کنه اما غیر مستقیم با توانمند کردن خودش و خودسازی خودش رو اماده کنه که کارهای ارزشمندی واقعا انجام بده :)

و اینکه خیر تو کرمان دیگه حداقل از اون مدل کارگاه های قالی بافی نیست یا اگه باشه هم اونقدر کمه که من به عنوان یه کرمانی تاحالا ندیدم

پاسخ:
اینکه فکر می‌کنی مسئولیت‌های اجتماعی ما محدود به کمک مالی نمیشه، همین یه قدم مثبت بزرگه. باید یادبگیریم نسبت به جامعه‌مون، محله‌مون، خانواده مون و حتی خونۀ خودمون مسئولیت‌پذیر باشیم. باید یاد بگیریم خدمات اجتماعی درسته که یه بخشیش برعهده سازمان‌ها و ارگان‌ها هست، ولی باید افراد جامعه هم براش تلاش کنن.
.
مسلماً به اون صورت دیگه نباید باشه. ولی هنوزم هستن کودکان کار و هنوزم هستن کودکانی که مجبورند کارهای سخت و طاقت‌فرسا انجام بدن.
دیشب یکی از بچه های کاری عکس دستش رو گذاشته بود رو پروفایلش. دستش پر از تاول و زخم بود. نوشته بود "تا حالا از هشت صبح تا 11 شب کار کردین؟"
دیشب نمیدونستم اون پسر شاد و سرزنده کلاس فیزیک رو باور کنم یا این پسر غمگین پر از دردو...
فقط میدونم خیلی مردن...
حتی دختراشونم خیلی مردن...

میخونم حتما:-)
پاسخ:
دنیای عجیب و غریبی داریم. شهر ما یه شهر کوچیک بود. کمتر این مسائل به چشم می‌اومد. ولی وقتایی که میرم اصفهان یا میرم تهران به وضوح میشه این صحنه‌ها رو دید. و بعد تعداد گداهایی که توی شهرهای بزرگ هستن. و من واقعاً نمی‌تونم بفهمم چرایک عده حاضرند به تکدی‌گرهایی که ظاهری کاملاً سالم دارن کمک کنن. ولی حاضر نیستن لااقل یخ لبخند تحویل کودکی بدن که داره کار می‌کنه. و زجر می‌کشه.
من همین تابستون یک مستند دیدم هنوز هستن قالیبافخانه ها ولی خب اکثرا زن ها و مردهای بالغ مشغول به کار بودن یا نوجوان بودن بچه نبود بین شون که اونم تو شهرهای خیلی کوچک احتمالا هنوز بچه هم هست 
خیلی هم کار سختیه من دو تا از خاله هام قالیباف بودن دیدم و بچه بودم انجام هم دادم من اگه خانواده مخالفت نمیکردن عاشق طراحی فرش بودم اون موقع الان جای بهم زدن حال بقیه حالشون رو خوب میکردم :دی
پاسخ:
قالی‌بافی‌هایی که من و شما دیدیم زمین تا آسمون احتمالاً با تفسیرهای این کتاب متفاوته. من نمی‌خواستم چیزی از داستان‌های کتاب رو لو بدم یا خلاصه‌ای ازش بگم. خودتون کتاب رو بخونید منظورم رو می‌فهمید.

دقیقا یاد اون متن معروف افتادم که که یه عکاس از یه کودک کار عکسی میگیره و برنده یه جشنواره میشه، فیلمی از اون بچه ساخته میشه و کارگردانش کلی جایزه میگیره، کتابش هم همین طور، ولی اون بچه هنوزم یه بچه ی کار باقی می مونه.
هنر مرادی به نظرم توی اینه که تلخ ترین چیزها رو با یه چاشنی شیرین تعریف میکنه که تو اسیر غمش نشی. این یکی رو نخوندم هنوز
پاسخ:
قبلاً یکی دو مجموعه داستان کوتاه دیگه هم از مرادی کرمانی خونده بودم. پیچیدن درد و تلخی بین دوتا نون شیرینی کاریه که به خوبی انجامش می‌ده. باهاتون موافقم.

مامان من‌ هم دورانی داشته باهاش 
کاش کتابخونه داشته باشه، می گیرمش
پاسخ:
امیدوارم داشته باشه :)
اووم - دستان های داخلی رو نمی خونم 
ولی جای تعجب نداره که داستان تلخه !
الان میشه جایی رو پیدا کرد که مردم شاد باشن :/ تو این شرایط و حتی قبل از این شرایط ؟
غم انگیزه 
پاسخ:
من برعکس داستان‌های خارجی کمتر خوندم. به نظرم می‌رسه اون زیبایی‌های زبانی توی داستان‌های خارجی ترجمه‌ای کمتره. 
.
چند روز پیش جایی بودیم. یک آقایی صحبت می‌کرد و می‌گفت اگر واقعاً زندگی به همین تلخی‌ای بود که فکر می‌کنیم مطمئناً همه تا امروز خودکشی کرده بودیم. می‌گفت زندگی کمی بهتر از ایناست. و لحظه‌های شیرینم داره. باهاش موافقم.
سلام چهار از چند؟
پاسخ:
سلام. به سبک گودریدز از پنج بود.
چقد همه تلخه همش! :/
کی میشه تموم بشه این تلخیا :(

پاسخ:
هشتگ جوابم به یک آشنا :)
چشممم
پاسخ:
دباره گفتین این کلمه رو؟ :)))
خب منم نگفتم فقط کمک مالی، گفتم بریم سراغشون مثلا درد و دلاشون رو بشنویم، اگه کاری بلدیم که بهشون کمک میکنه(مثل اسوکا مثلا تدریس یه درس) بهشون کمک کنیم،اگه وقت داریم گاهی ببریمشون گردش تا حداقل یه انرژی بیشتری پیدا کنن، گاهی براشون هدیه بخریم، حتی اگه کسی دستش میرسه بهشون کمک مالی کنه یا مثلا جایی اشنا داره یه کار بهتر براشون پیدا کنه که سبک تر باشه و ... خیلی کمک‌های کوچیکی هست که میشه انجام داد ولی خیلی‌هامون چکار میکنیم؟ کتاب میخونیم و دو روز اشک می‌ریزیم و خلاص.
من منکر اثرات و فعالیت‌های اجتماعی نیستم اتفاقا به قول خودت نوشتن و عکس و فیلم و ... خوبه، جامعه رو تلنگر هم میزنه ولی حقیقت اینه که خیلی از این فعالیت‌ها اثری تو حال این بچه‌ها نداره فقط به نفع سازنده‌ی اثره، مثل بعضی سلبریتی‌ها که رفتن با این بچه‌ها دو روز عکس گرفتن و گل دادن و تمام، بعدش چی شد؟ سلبریتی محبوب شد و بچه‌ها فراموش!
پاسخ:
درسته. می‌دونم چی میگین. 
دربارۀ بخش دوم، درسته. همیشه یه جاهایی هستن کسایی که دنبال بهرۀ شخصی خودشون هستن. این رو نمیشه نادیده گرفت. ولی نمیشه هم به پای همه گذاشتش. فقط به این دلیل ما این بخشی که گفتین رو بیشتر می‌بینیم چون بیشتر روایت شده.  
اااع :)) خو شما اونو ندید بگیر :دی فکر کن گفتم خا باشه :دی
پاسخ:
باشه :)
ولی دیگه تکرار نشه:d
منم با ایشون موافقم صد البته - اما منکر آمار خودکشی هم نیستم 
بعلاوه این که زنده بودن با زندگی کردن فرسنگ ها فاصله داره ؛ غالبه به امید روز های بهتر توی ایران زنده ایم نه این که داریم زندگی میکنیم 
نا امید از آینده نیستم ولی باید مقداری واقع بین باشیم
واقعا منم به امید روزهای بهترم و کیفیت بودنم در حد زنده بودنه نه زندگی کردن
پاسخ:
خب منم نمیگم مشکلات نیست. نمیشه روپوش کشید روی همۀ این مشکلات. ولی میشه دلخوش بود. یا شاید دل رو خوش کرد. لااقل این شکلی بهتر می‌گذره.

هر روز کلی از این بچه های کار تو تهران میبینم و کلی تاسف میخورم البته خبر دارم که کارهایی هم براشون انجام شده ولی متاسفانه تعدادشون خیلی زیاده کاش میشد کار اساسی تری براشون کرد
پاسخ:
اینکه کارهایی براشون شده و کارایی براشون میشه به کنار. اینکه ما براشون چیکار کردیم هست که مهمه. 
یک پست از وبلاگ صالحه فکر کنم یه جورایی به این پست ربط داره 
حتما پیشنهاد می کنم همه بخونن 💡

http://yon.ir/nYtwZ
پاسخ:
ممنونم.
دوستان بخونید.
خب از شیرینیا حرف بزنیم. کتابای شیرین بخونیم. من خودمم تا حد توان دارم دوری میکنم از هر چیز عمگینی... بسه این همه افسردگی واقعا
پاسخ:
دوری کردن یا فرار از غم و سختی اونا رو از بین نمی‌بره. میشه کتاب خوب خوند. میشه شیرینی‌هارو داشت. ولی نمیشه کلاً بیخیال سختی‌ها و مشکلات شد.
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۷ قاسم صفایی نژاد
سپاس از معرفی کتاب. 
از مرادی کرمانی تا حالا کتاب نخوندم متاسفانه. باید کم کم کتاب‌هاشو به دست بگیرم و بخونم
پاسخ:
خواهش می‌کنم.
من دو سه تا مجموعه داستان ازشون خوندم. و البته شانس این رو داشتم که چند ساعتی رو در کنارشون بگذرونم. هم قلم و هم اندیشه‌های این مرد قابل ستایشه. 
نمیشه بی‌خیال مشکلات شد، درست. ولی اونقدر دور و برمون پر از مشکل هست که دیگه خوندن یه کتاب غمگین یا دیدن یه فیلم با پایان تلخ خارج از حد توانمه :))
پاسخ:
آره. درست میگی. البته یه بخشیش هم سلیقه است.
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۰ احمدرضا ‌‌
قلم هوشنگ مرادی کرمانی خیلی شیرینه ولی فکر نکنم حتی فرد توانایی مثل مرادی کرمانی هم تونسته باشه تلخی زندگی کودکان کار رو شیرین کنه!
شیرین‌ترین ساعات عمر هر کسی تابستون‌هایی هست که مدرسه تعطیل میشه! دقیقا زمانی که کودکان کار ازش محرومن. خدا میدونه چند تا از اینا حتی فرصت مدرسه رفتن داشته باشند تا تابستون و زمستون براشون معنی داشته باشه.
غم‌انگیزتر از همه اینا اینه که کسی نمیدونه همه این زجرهایی که میکشن و پولی که در میارن؛ خرج دخانیات پدر یا پدرخوانده معتادشون میشه.
چه استعدادهایی که کشف نشده باقی می‌مونه و ذوق‌هایی که به ناامیدی تبدیل میشه...

پاسخ:
خب یه وقتایی هم باید این تلخی دقیقاً توی ذوق بزنه. اگر قرار بر شیرین شدن کتاب بود اون اثری که باید رو نمی‌گذاشت. 
.
حرفی ندارم برای زدن...

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">