دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۳ ق.ظ

می‌گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی‌کند. 

این چند جمله را مرد رهگذری می‌گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ساکی همراهش بود و با پای پیاده پیش می‌رفت. هربار که ماشینی از کنارش می‌گذشت برمی‌گشت و به پشت سرش نگاهی می‌انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم کردم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می‌خواهد برود و اگر مسیرش می‌خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس‌هایش را می‌شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. ساک آبی‌رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تاکسی‌ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می‌خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می‌خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود» 

گفت:«اینو یه خانوم دیگه‌ایم نخوانده؟» 

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.» 

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آخر تو زگلشن ز چه بگریزی» 

آهی کشید و گفت:«می‌دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

 -«آره همین مرضیه. موقع غروب که می‌شد خانمم چایی می‌ریخت و می‌آورد. بعد همین کاست رو می‌ذاشت و مرضیه شروع می‌کرد به خوندن. نمی‌دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم‌آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.» 

-«همین، مرضیه‌اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می‌خونه؟» 

-«بد نمی‌خونه. ولی یاد خاطره‌هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.» 

گفتم:«خدابیامرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی‌کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟» 

-«مرضیه.» 

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده‌ام.»

احساس کردم بغضی پیچید توی گلویش. باید همین‌جا پیاده‌اش می‌کردم. او باید می‌رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این‌طور وقت‌ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی‌گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی‌جان» و مرد دیگر تا آخر راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک‌های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آخر داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی‌ها و اولین آهنگ نوانگار

صمیمانه دعوت می‌کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.


موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۹۷/۰۷/۱۵

نظرات  (۱۸)

بسی زیبا بود!
پاسخ:
ممنون :)
خوبه زنش نگفته اسلام با صدای اون زن به خطر میفته!!!!
پاسخ:
دیگه زنش بچۀ خوبی بوده.
این بنده‌ی خدا هم دلش پر بوده وگرنه ایرج بسطامی هم دیگه الان مال همون گذشته و خاطره‌ها حساب میشه! 
+خیلی خوب نوشته بودید.
پاسخ:
نه آهنگی که لینک کردم از گروه پالته. وگرنه بسطامی هم خوبه. :)

۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۶ گندم بانو
نسل ما خاطره‌های نسل گذشته رحم نکرد... نسل گذشته به همه زندگی ما!!!
پاسخ:
والا با این نوناشون. تازه وسطاشم کناره داره :)
عزیزم.... [برا آقاهه]
یعنی ماها اینقدر بد شدیم که همه به نسلمون خرده میگیرن؟! یکمش هم بی انصافیه.!
خوبی هر نسل با نسل قبل و بعدش فرق داره، اینکه شبیه نسل قبل نباشیم مساوی بی رحم شدن نیست. :)
پاسخ:
آقا اینا همه‌ش تخیلات نگارنده بودا. اون آقاهه‌ای در حقیقت وجود خارجی نداره. :))
.
ضمن اینکه خرده‌ای که دارم می‌گیرم به این آهنگ‌های جدیدالوروده. خب مگه مرضیه بنده خدا چه بدی داشت که رفتن دوباره کاور کردن آهنگ رو. : |
آهنگ‌ها رو گوش نکردم،از شرایط نت قطره‌ایه :/ میگم یعنی فقط مرضیه قدیمی نیست ایرج بسطامی هم الان خاطره شده :)
پاسخ:
آره. ولی خب مرضیه قدیمی‌تر بود :)
ولی یه اهنگ از هایده بود فکر کنم یه خواننده‌ی جدید و جوون خونده بود کلا متحول شده بود اهنگه، یه اهنگ اروم رو با ریتم تند خونده بود اصلا بد تو ذوق می‌زد البته فاصله‌ی صدای هایده و پسره هم ی جور دیگه تو ذوق می‌زد:/
پاسخ:
اصلاً من با اینکه آهنگ کاور بدی بیرون مشکل دارم. حالا از هرکی می‌خواد باشه و هرکی هم می‌خواد این کار رو بکنه. : |
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۳ مصطفی فتاحی اردکانی
می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

و فرمانده زیر لب زمزمه می کند :
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود


پاسخ:
بشمر هه بشمر ها بشمر هت بشمر هو بشمر هات :)
رفت آن گل من از دست با خار و خسی بنشست 
...
هر برگ تو افتد به خزان پژمرده و لرزان 
درود بر جناب آقا گل 
دلتنگ قلم و اندیشه شما 
دلتنگ وبلاگ دوستان 
و دلتنگ نوشتن هستم 
و منتظر مجال دوباره تا در کنار شما جوانان عزیز یاد بگیرم و بیاموزم 
 
پاسخ:
سلام به شما. :)
ماهم دلتنگ کامنت‌های پرمهر شما هستیم.
خیلی قشنگ بود...
دم تخیلت گرم

پاسخ:
قربان شما.
دلنشین بود...
پاسخ:
ممنون. :)
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
قضیه رو داستانیش کردین حسابی:-)
پاسخ:
دیگه راهی به ذهنم نرسید برا نوشتن :))
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۷:۳۰ حامد سپهر
عالی نوشتین :)
پاسخ:
ممنون :)
زاویه ی دیدِ جالبی داشتین
پاسخ:
هرکسی را بهر زاویه دیدی ساخته‌اند؟ :)
خیلی خیلی خیلی خوب نوشته بودی. به نظرم با حذف یکی دو جمله میشه یه داستان کوتاه عالی. بیا امروز تو کلاس بخونش.
پاسخ:
ممنون بابت تعریف :)
سعی می‌کنم بهتر بشه و بعداً بخونمش.
۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۱ آسـوکـآ آآ
چالش باحالیه:-)
نوشته شمام باحالتر:-)
پاسخ:
خب پس شرکت کنین :)
۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۰۱ ام اسی خوشبخت
ما به خاطرات خودمون هم رحم نمیکنیم, شما کجای کاری!
پاسخ:
آدمای نامردی هستیم ما.
لعنت به خاطرات .. دلم گرفت براش :(

قلمتون شیرین و دوست داشتنی بود .. لذت بردم از خوندنش :)))
پاسخ:
ممنون از تعریف :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">