۳۵ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

راست بازی و پاک بازی و چند روایت معتبر

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۹۴
  • ۱۰ نظر

آورده‌اند که شیخنا ابوسعید ابوالخیر روزی در نیشابور برنشسته بود و جمع صوفیان در خدمتش بودند و به بازار فرو می‌شدند.

 جمعی برنایان می‌آمدند از دیگر سو برهنه، هر یکی ابزار پایی چرمین در پای کرده و یکی را بر گردن گرفته می‌آوردند.

چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که این کیست؟

 گفتند: امیر مقامران است.

 شیخ او را گفت: این امیری به چه یافتی؟

 گفت: ای شیخ به راست باختن و پاک باختن.

 شیخ نعره‌ای زد و گفت: "راست باز و پاک باز و امیر باش."


دیرین شناسان و اهل مطالعه و تحقیق گفته اند این حکایت من باب ایام انتخابات و در وصف احساس مسئولیت کنندگان جامعه است!


 اما من به یقین می گویم این بیانات از کتاب اسرار التوحید به تألیف محمد ابن منور درحالات جدش ابو السعید ابولخیر بوده و دیگر هیچ!


مردی بزرگ تمام شد...

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۲۰ دی ۹۴
  • ۱۱ نظر

آن جامع الفضایل، آن حلال المسائل، آن وزیر الوزرا، آن صاحب اصلاحات درباری، میرزا تقی خان فراهانی، از خوبان دوره قاجار و صدراعظم ترین صدراعظم ایران بود.

و گفته اند پدرش آشپز قائم مقام فراهانی بودی و چون شغل پدر را نپسندید به درس و بحث مشغول شدی و در همان جوانی بود که توانستی سمت منشی گری قائم مقام فراهان را بدست آورد. و این اولین پله بود.

 و گفته اند چون گریبایدوف روس به قتل رسید هم او بود که به همراه خسرو میرزا به جانب تزار روس رفتی و عذرها به جای آورد و منشی گری ها کرد!

و پس از آن در همان دوران جوانی مأموریت های بسیار یافتی و تجربیات بسیار آموخت. یکی از مهمترین آن مأموریت ها رسانیدن ناصرالدین شاه به تهران و محیا کردن مقدمات شاهنشاهی وی بودی که به پاس این خوش خدمتی لقب امیرکبیر بدو دادندی و در حدود چهل و دو سالگی مقام صدراعظمی ناصرالدین شاه یافتی و سالی نگذشت که خواهر شاه را به زنی بگرفت و داماد شاه نیز شدی. 

و گفته اند چو به صدراعظمی برسید دست به اصلاحات فراوان زد و از آن جمله بود حذف القاب و عناوین و کم کردن حقوق درباریان، و منع حمل سلاح سرد و گرم برای بر انداختن رسم قمه کشی مردم شهرها. و هم او بود که قانون بست نشینی را لغو کردی که با مخالفت بسیار روحانیون مواجه شد. و همین اصلاحات بود که برایش دشمن های بسیار پدید آورد.

و گویند روزنامه وقایع الاتفاقیه به مدد او منتشر شد، و  مقامات دولتی را مجبور کردندی که روزنامه فوق را خوانده و از اوضاع مملکت آگاه باشند.

نقل است که وزارت امور خارجه را اول بار هم او توسعه دادی و سفارت خانه کشورهای غربیه را در کشور بنا نهاد و چون پیشرفت آنان را در امور علم پژوهی بدید اقدام به تأسیس دارالفنون کردی، و افسوس که آخر خود نبودی که میوه آن درخت را بچشد! 

نقل است که چون تمامی امورات را به دست گرفتی و اجازه دست اندازی به نزدیکان درباری نمی داد بدخواهان بسیار داشت، از آن جمله مهد علیا مادر شاه جوان بودی و میرزا آقاخان نوری، که عاقبت همین دشمنی ها کار دست امیر بداد و موجبات عزل او را پدید آورد. و گفته اند بعد از آن به کاشان تبعید شدی و چندی نیز در آنجا بودی تا کینه بدخواهان شاه جوان را فریفته و فرمان قتل وی را صادر همی کرد. 

و گفته اند وی را در بیست دی همان سال به حمام فین بردندی و فصد زدندی و جلوی خونریزی را نگرفتند تا مرگ بر امیر چیره شد. و معروف است که تاریخ مرگ او به حروف ابجد چنین باشد:

اولی پرسد: «کو امیر نظام؟» 

 دومی جواب دهد «مردی بزرگ تمام شد!»

یعنی که وی در سال 1268 وفات یافت.

خدایش بیامرزاد...

س.ن: فصد کردن نوعی درمان در طب سنتی بوده چنانچه برخی رگ های دست و پا را نیشتر می زدند تا خون فاسد بدن از آن خارج شود! فصد کردن در قدیم الآیام بسیار رایج بوده چنانچه مولوی در دفتر پنجم مثنوی چنین گوید:


"گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پرست

این صدف پر از صفات آن درست

ترسم ای فصاد گر فصدم کنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی"

مورچه ها را نخورید طعم خوبی ندارند!

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۹ دی ۹۴
  • ۱۸ نظر
ماجرا از یک محبت پدرانه و یک لیوان چایی شروع شد. ساعت 12 شب بود که پدرجان میرفتند تا برای خواب آماده شوند و از روی محبتشان ته مانده چای داخل فلاسک را در لیوان همایونی ما ریخته و همراه با دو حبه قند تقدیممان کردند. خب تصور کنید پدرتان برایتان چایی بیاورد، قطعا از این خوبتر نمی تواند باشد! این بنده نگارنده هم از هول همان حلیم در دیگ افتاده و با یک حبه قند لیوان چایی را داغ و داغ در حلقوم همایونی ریخته و تمام! و دست آخر آن یکی قند باقیمانده را در ته لیوان انداخته و به دیدن ادامه فیلم مشغول شدم. القصه تقریبا یک ساعتی از فردا سپری شده بود که خواب بر ما چیره گشت!  
باری، لبتاب همایونی را شات داون(همان خواموش برادر حداد و دوستان) نموده لیوان همایونیمان را برداشته از آب پر کرده و یک نفس تا انتها نوشیدیدم! که چشمتان روز بد نبیند! یک تلخی گس مانند که میتوانم بگویم طعمش شبیه باروت نم خورده بود تمام وجودمان را در بر گرفت! :/ 
در کسری از ثانیه کلیه وقایع یک ساعت گذشته را در عقلک جانمان تحلیل کرده و دست آخر یادمان افتاد که " ای وای بر من! از حبه قند ته لیوان غافل شده بودیم!" 
و به راستی مورچگکان چقدر بد طعم هستند! بیچاره مورچه خوارها دلم برایشان کباب شد...!

همه کس، یک کس، هرکس یا هیچ کس! مسئله این است.

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۱۸ دی ۹۴
  • ۷ نظر

آورده اند که در زمان های قدیم چهار برادر بودند: همه کس، یک کسی، هر کسی و کوچکترینشان هیچ کسی.


از قضا کار مهمی برای این چهار برادر پیش بیامدکار و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.


سرانجام داستان هم این طور شد که هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

س.ن: هر کدام از ما جزو یکی از این چهار برادریم...


یک داستان در پنج دقیقه!

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۳ دی ۹۴
  • ۴ نظر

ساعت یازده و سی دقیقه بود تقریبا یکی از دوستان اندر فضای مجازی رو به این بنده نگارنده نمود و گفت: آقاگل!

متنی خواهم با این مضمون که "شخصی ادعا دارد که در کاری با تجربه است و دیگران او را از آن کار نهی می کنند و آن شخص گوش نداده و سرانجام شکست میخورد! و شایع می شود!"

و گفت الآن داستان بساز! 

ما نیز گفتیم چشم هزارتومن می شود در دو قسط کارت به کارت کن!

ساعت دوازده نیمه شب بود که کار به اتمام رسیده و چنین شد!:


و آورده اند که روزی شیخ با جمعی از مریدان از دیاری گذر همی کرد، از قضا در آن حوالی جمعی به گرد دیوار فرو ریخته ای گرد آمده بودند، شیخ چون این صحنه بدید به میان جمع شدی و از احوالاتشان بپرسید و چنین پاسخ یافت که این دیوار را چین نام بوده و تا ثریا همی رود و از قضا با بادی فرو ریخته و این جمع که همگی بنایان زبر دست بودندی حال مانده اند که با این دیوار خراب چه کنند؟

چون صحبت به اینجا رسید یکی از مریدان سر برآورده و بانگ برداشتی که یا شیخ من را در دیار خود معمار نامند و دانم که چگونه این دیوار را بنا کنم که دگر هرگز فرو نریزد!

بنایان چون این سخن شنیدندی ناله ها و فغان ها راه انداختندی و راه را برای جناب معمار باز نمودندی! 

شیخ چون این سخن مرید را بشنید و از آنجا که از احوالات مرید به خوبی آگاه بودی که بیشترین تلاش مرید در امر ساختمان همان ساخت لانه برای گنجشگکان بودی شروع به شماتت مرید و بنایان نمود که از قضا چون سرما خورده بودی صدایش را کس نشنیدی! 

القصه معمار خشت اول دیوار را بنا نهاد و دگر بنایان  او را یاری رسانیدند و شیخ بخت برگشته چهارچشم دیوار را نگاه می نمود که دارد کج می رود و جامه ها می درید که صدایش را کس بشنود و هیهات که کسی نشنید!

و چهل شبانه روز ساخت دیوار به طول انجامید، چون بنایان از کار فارغ شدند و به کنار بیامدند شیخ را بدیدند که در پای دیوار از هوش رفته و دیوار را که تا ثریا کج همی رفته!


س.ن: خودم به خوبی میدانم داستان چفت و بست درست ندارد :/

ولی دوستش دارم :)

دانشجویان خوابگاهی :)

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۶ آذر ۹۴
  • ۱۰ نظر

در وصف کلمه خوابگاه و دانشجویان خوابگاهی:

دیریینه شناسان ریشه این کلمه را از ترکیب دو واژه "خواب" و "گاه" دانسته اند و آنرا جایی گفته اند که گاه در آن خفتندی. و از آنچه که در کتب تاریخی برآید در گذشته کاروان سراهایی بود در دیار جابلغا که آنرا خوابگه گفتند و مشهور است که پادشاهان و دیپلمات های ولایت جابلسا در مذاکرات هسته ای در آن جا منزل کردی و گاه میخوابیدندی و از همین روی آنرا خوابگه می نامیدند.

و آنگونه که از کتاب دایرة المعارف دانشجویی برمی آید خوابگاه جایی است میان زمین و هوا و دور از دسترس موجودات زنده! که بصورت عموما و خصوصا اداره گردد. و گفته اند اگر بخواهید شبی در آنجا منزل کنید پول های گزاف از شما گیرند، و چون گاه به خواب روید کابوس ها به سراغتان درآیند! و از همین روست که آنرا خوابگاه گویند! دگر گفته ها و شنیده ها حاکی از آن است که خوابگاه اتاقک هایی است نمور با ابعاد 3*4  و سقف ها و دیوارهایی کاغذی! آنگونه که هیچ صوتی در اتاقک ها مخفی نماند ( مع الوصف مثال نقضی است برای ضرب المثل چهار دیواری اختیاری است!- توضیح از بنده نگارنده.) و گفته اند در هر اتاقک 5تا 8 نفر ساکن اند! ( قطعا تنها می توان ساکن بود وگرنه که هر حرکتی موجب فرو رفتن شست پای شما در دماغ فرد روبرویی می شود!- توضیح از بنده کمترین.)

باری، در همان کتاب به موجودات غریبه ای نیز اشاره شده است که شباهت بسیاری به زامب ها داشته و در این خوابگاه ها می زیند! ( عموما و خصوصا مگر می شود در خوابگاه زنده ماند! توضیح از بنده نگارنده.) من باب این موجودات، چنانچه از شواهد و قرائن برآید دارای یک سر و دو گوش و بدنی نحیف و لاغر اندام اند، چهره ای مظلوم دارند و غذایشان تخم مرغ است و گاه سیب زمینی! و آنان را دانشجویان خوابگاهی نامند.

 بیت:

چیست دانشجو بجز راز بقای تخم مرغ

در دلش هرگز نگیرد عشق جای تخم مرغ


همچو خورشیدی میان ابر پنهان گشته است

زرده در لای سفیده در ورای تخم مرغ

 

و آنگونه که از شواهد بر می آید این بخت برگشتگان همان هایی اند که از ولایت های شرقیه و غربیه قصد ز گهواره تا گور دانش بجوییدن کرده اند! از دگر ویژگی های این موجودات عجیب الخلقه این است که شب ها را بی هیچ علتی به بیداری گذرانند و روزها را نیز در محضر اساتید سپری کنند! از این رو شایع است که آنان را نه خواب است و نه خوراک! و این نحیفی نیز از همان روست. و گفته اند اوهامات بسیار بینند! این بنده نگارنده چند مدتی را در آنجا گذرانیده و خود به شخصه با این موجودات مواجه شده ام. 

بار اول موجودی را دیدم در هم شکسته با صورتی چروکیده و موهاییی مشوش چنانچه بیم آن می رفت با بادی فرو ریزد که در گوشه ای لم داده اشک از چشمانش سرازیر بود واین شعر همی خواند:


به خوابگاه بنگرم تنها تو بینم

به سلف ها بنگرم تنها تو بینم

به هرجا بنگرم بالا و پایین

نشان از قامت رعنا تو بینم!

و اینچنین دانستم که وی همان دانشجوی خوابگاهی است و  تو در بیت فوق قطعا چیزی جز ملک الموت نمی تواند باشد!


عکس خوابگاه کاشان.(متاسفانه عکس ها قابل انتشار نبود!:دی)

جیر جیرک درون...

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۱۷ آبان ۹۴
  • ۵ نظر

خورشید آرام آرام غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.تک و تنها در گوشه ای از پارک نشسته بود و به سرمای پیش رو فکر   می کرد.

سرما از از صورت و نوک دست ها و پاهای عقبیش شروع می شد و بعد تمام بدنش رو به کرختی می رفت و در آخر کار، به مغز استخوانش می رسید. و این تازه سر شب بود.

با این جال شب را بسیار دوست داشت، شب برای او معنای دیگری داشت، می توانست با آسودگی خاطر در دل شب سازش را بنوازد. بدون هیچ مزاحمتی.

اما سرما، این سرما! 

حتی سیم های نازک سازش هم یخ می زد و دیگر نوایی از آن ها بگوش نمی رسید.

 کم کمک باران نیز شروع به باریدن کرده بود و بر سرمای هوا می افزود.

پاها! دیگر حسشان نمی کرد، رطوبت به پوست بدنش نفوذ کرده بود و کرک های پاهای لاغر و نحیفش یخ زده بود. به اطراف نگاهی انداخت، دیگر کسی نبود. به زور خودش را به کنجی کشاند تا از بارش باران در امان باشد.

اما با این حال شب را دوست داشت، شب را و تنهایی های شبانه اش را. می توانست با آسودگی خاطر سازش را بنوازد. اما سرما سراسر وحودش را گرفته بود.

ولی باز هم دوست نداشت که تسلیم شود، تمام تلاشش را به کار گرفت تا بتواند سرما را از خودش دور کند و یک بار دیگر دست به سازش برود.

ناگاه گرمایی خاص از درونش شروع به جوشیدن کرد، تمام وجودش را فرا گرفت و به سرپنجه های دست و پاها رسید.

و آخرین نغمه های درونش را نواخت ...

جیر...

          جیر....

                      جیر....


افسانه ترم صفری که عاشق شد.

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۶ شهریور ۹۴
  • ۱۰ نظر

یکی بود یکی نبود.

آورده‌اند که در ولایت غربت پسرکی بود صَفَر نام که به تازگی عزم تحصیلات عالیه نموده بود و در رشته آبیاری گیاهان دریایی دانشگاه مرفهین بی درد شهر چپل آباد پذیرفته شده بود، که گفته‌اند ز گهواره تا گور دانش بجوی!

خلاصه اِی خواهرِ گرام و برادرِ عزیز برایتان بگویم از این پسرک که در همان ترم اول دانشگاه وقتی که داشت از آبخوری دانشکده آب می‌نوشید چشمش به دخترکی افتاد که انگشتش توی  بینی‌اش بود و روی صندلی نشسته بود و جزوه استاد همی‌خواند، و یک دل نه صد دل عاشق این دخترک شد و رعشه بر بدنش افتاد و قلبش به تپش افتاد و دست و پایش شل شد. و همانجا ولو شد بر کف زمین.( این بنده نگارنده نیز در عنفوان جوانی، یکی دو بار به این حالت دچار شدم. در همین باب شاعر شیرین سخن گوید: «وقتی که اِعوِجاج به من دست می‌دهد / احساس ازدواج به من دست می‌دهد.»)

باری، صفر که از خود بیخود شده بود و در عرض یک هفته پنج کیلو لاغر شده بود. از پی دلتنگی و افسردگی عزم وطن کرد و سخن پیش مادرصفر برد و نشست و شروع کرد به خواندن شعرهای سوزناک که:

الا ای دختر انگشت به بینی

الهی مادرت داغت نبینی

و

به خوابگاه بنگرم تنها تو بینم

به سلف‌ها بنگرم تنها تو بینم

 

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از انگشت رعنا تو بینم

خلاصه اینقدر شعرهای سوزناک خواند و خواند تا مادر غم پسر بدانست، پس در کنار او زانو زد و نبض پسرک در دست گرفت دفترچه راهنمای انتخاب رشته را بیآورد و یک به یک اسامی رشته‌ها را بگفت. پسرک چون این بدید رو به جانب مادر کرد که مادر جان من نیز این داستان خوانده‌ام، سودی ندهد. زیرا من او را تنها یک نظر دیده‌ام و نه رشته‌اش دانم و نه دانشکده‌اش را.

و چنین شد که پسرک به دانشگاه باز آمد و به پای آن آبخوری که ذکرش برفت آنقدر کشیک بداد و بداد و بداد تا ترم به پایان رسید و چنان که افتد و دانی دخترک پیدایش نشد و موی پسر به پای عشق آبخوری سپید شد. و مشروط همی‌گشت و اخراج نیزهم.....

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم دانشجوی ترم صِفری نباید عاشق شود. زیرا از قوانین دانشگاه اطلاعی ندارد! چه بسا دخترک دانشجوی میهمان بوده باشد.

شاعر نیز در همین باب گوید:

قبلترها یک چیزهایی فرموده بودند که گویا در خاطر این بنده نگارنده نمانده است. خلاصه‌اش این است که عاشقی خیلی خطرناکه بخصوص که ترم بوقی هم باشید.

قصه ما به سر رسید صفری به مدرک نرسید!

 

س.ن: وام گرفته از کتاب غلاغه به خونش نرسید- ابوالفضل زرویی نصرآباد