۷۲ مطلب با موضوع «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

دانشجو کمک چیست؟

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
  • ۱۴ نظر

دانشجو کمک سایتی است مفید و کاربردی برای تمامی دانشجویان که ان شالله تا اول ترم بعد به طور کامل راه اندازی خواهد شد. خیلی خلاصه بخوام بگم:

الف- خرید کتاب اون هم اول ترم، معمولاً یک کار سخت و فرسایشی برای تمامی دانشجوها بوده و هست. که خب دانشجو کمک سعی داره تا به کمک دانشجو بیاد و این مشکل رو برای همیشه رفع کنه!

ب- برخی کتاب‌ها هم هست که بعد از یک مدت دیگه نیازی بهشون ندارید، دانشجو کمک مکانی برای فروش کتاب های دست دوم شما هم هست! این شکلی هم به خودتون کمک کردید، هم به نفر سومی که به کتاب شما احتیاج داشته، و هم به محیط زیست.

جیم- و البته، دانشجو کمک همیار دانشجوهایی که خونه دانشجویی دارند هم هست! چطوری؟ به این شکل که اگر خونه دانشجویی دارید و داخل خونه تون یک سری وسایلی دارید که نمی‌دونید باید چکارشون کنید؟(مثل یخچال، یا تلوزیون یا فرش) می‌تونید به کمک دانشجو کمک اون‌ها رو به دیگر دانشجوهایی که به این وسایل نیاز دارند بفروشید. 

خلاصه کلام دانشجو کمک را چو دَریابید قطع به یفین دُر یابید!


دال- این یک سمت داستان بود، سمت دیگه داستان اینه که اگر قصد همکاری با دانشجو کمک رو دارید از وبلاگ دانشجو کمک دیدن کنید و شرایط همکاری شون رو ببینید.


س.ن:

لازم به ذکره که اشتباه نشده، بنده آقاگل هستم و اینجا هم وبلاگ دو کلمه حرف حساب بوده و هست! اگر می‌بینید این سایت رو تبلیغ می‌کنم یکی به خاطر اینه که ایشون شخص پسرخاله بنده هستند. و دو اینکه کارشون کاملاً ارزشمنده. بخصوص وقتی به زمان دانشجویی و خرید بی درد و سر کتاب‌های هر ترم فکر می‌کنم. گاهی وقتا تا خود تهران هم برای خرید یک کتاب می‌رفتیم! ولی الان با همون قیمت پشت جلد می‌تونید کتاب رو بخرید. بی درد و سر. و بی اینکه وقت و زمان خودتون رو هدر بدید.


آدرس سایت: stuhelps.com

آدرس وبلاگ جهت پیشنهادات همکاری: stuhelps.blog.ir

چالش خبرنگارشو

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۷ تیر ۹۶
  • ۲۲ نظر

آهای شماهایی که می‌گفتید کنکور داریم(روایت داریم یک هفته قبل کنکور نباید درس خوندا، باید فقط استراحت کرد.)؛


آهای شماهایی که می‌گفتید فصل فصلِ امتحاناته؛


آهای شماهایی که می‌گفتید ماه رمضونه؛


آهای شماهایی که از وقت فراخوان گله می‌کردید؛


فراخوان(گفتن نگین چالش ولی شما همون بخونین چالش.) خبرنگار شو تا پانزده تیر تمدید شد!


حالا ببینم کی باز بهونه می‌تراشه برای اینکه شرکت نکنه! (#قانون_کلت!)


توضیح اضافه نمیدم، فقط اینکه این فراخوان یا همون چالش فقط و فقط هدفش شادسازی فضای وبلاگستان بوده و اصلاً کل ماهیت رادیوبلاگی ها تولید محتواست برای همه وبلاگ نویس ها. و هدفش هم توسعه وبلاگ نویسی بوده و هست. هیچ پشتوانه ای هم جز حمایت معنوی خواننده‌هاش نداره، پس ازمون حمایت کنید.


الآن هم اگه این چالش رو برنامه ریزی کردیم به دو دلیل بوده. یکی اینکه انتقادای خواننده‌ها و شنونده‌ها کم و بیش به گوشمون می‌رسید. برای همین هم بود که حس می‌کردیم بخش خبر با افت مواجه شده. پس خواستیم با این چالش نظر و نحوه اجرای دیگر دوستانمون رو ببینیم و بفهمیم مشکل از کجاست. و دلیل دوم هم این بود تا دوستایی که توانایی همکاری و همراهی با رادیو رو دارن شناسایی کنیم و ازشون دعوت کنیم که بیان و در کنار ما و همراه ما باشن. شرایط همکاری با رادیو فقط یک مورده. باید وبلاگنویس باشی! که همه شماها خب هستین. خیلی از ماها تا قبل از رادیو اصلا نمی‌دونستیم طنز چیه! ولی وقتی موقعیتش پیش اومد خب اومدیم توی گود. پس نگید بلد نیستم و نمی‌تونیم و سخته و فلان و بهمان، حالا که گود آماده است پس بی تعارف وارد گود بشید و هر وبلاگی که دوست دارید رو سوژه کنید(اگه گفتیم ترجیحاً وبلاگ بچه‌های رادیو برا این بوده که بعد مشکلی پیش نیاد بین سوژه و خبرنویس، ولی اگر دوست دارید دوستای خودتون رو سوژه کنید مانعی وجود نداره.) داشتم چی می‌گفتم؟ آهان! بی تعارف وارد گود بشید و هر وبلاگی رو دوست دارید سوژه کنید و به سادگی آب خوردن و با چند دقیقه وقت گذاشتن یک خبر از دل سوژه در بیارین. یقین دارم که خیلی‌هاتون از ما هم بهترید. هم توی بخش خبرنویسی هم گویندگی. پس یک یاعلی بگید و دست به قلم بشید. غرغر هم نکنید که با قانون کلت طرفید! بازهم میل خودتون.




س.ن: 


از اونجایی که گفتم فراخوان مون ماهیت چالشی داره و اصول هر چالش از قدیم الایام این بوده که چند نفر رو به چالش دعوت کنی، پس در ابتدا هرکسی این متن رو می‌خونه دعوته، و در قدم دوم از ده وبلاگنویس به طور ویژه تر دعوت می‌کنم:


+علی گوهری 

+خور شید

+زاویه زیست

+واران

+مرد بارانی

+گندوم

+آرزوهای نجیب

+آچالیا

+هلما

+حریری به رنگ آبان


سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست چهارم

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶
  • ۱۳ نظر

نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می‌خوردند.

یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟

گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می‌خوردند و می‌خندیدند و بر هم می‌جستند و می‌ندانستند و من می‌خورم و می‌گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می‌دانستم.


*****


نقلست که گفت یکبار به بادیه بر توکل براه حج درآمدم. پاره ای برفتم، خار مغیلان در پایم شکست. بیرون نکردم گفتم توکل باطل شود! همچنان می‌رفتم پایم آماس گرفت هم بیرون نکردم همچنان لنگان لنگان به مکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چیزی بیرون می‌آمد و من برنجی تمام می‌رفتم. مردمان بدیدند و آن خار از پایم بیرون کردند. پایم مجروح شد.

روی به بسطام نهادم به نزدیک بایزید در آمدم بایزید را چشم برمن افتاد. تبسمی بکرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی؟ گفتم اختیار خویش به اختیار او بگذاشتم شیخ گفت ای مشرک! اختیار من می‌گویی! یعنی تو را نیز وجودی و اختیاری هست؟ این شرک نبود!؟


*****

نقلست که دزدی در خانه او آمد بسیار بگشت هیچ نیافت خواست که نومید بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی.

برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد.

شیخ گفت: بگیر این جزاء یک شب نماز توست .دزد را حالتی پدید آمد لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم یک شب از برای خدای کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد.

#تذکرة_الأولیاء 

ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز


مناجات رمضانیه

خدایا!

 به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم.

 و مردنی عطا کن که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم.

 بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می‌داری.

#دکتر_علی_شریعتی 

بیست و نهم خرداد، سال روز درگذشت دکتر علی شریعتی


بیت:

مرا روز قیامت با غمت از خاک می‌خوانند

چه محشر می‌شود مستی که از خواب تو برخیزد

#فاضل_نظری


س.ن

امروز روز تولد یکی از دوستان خوبم(خودتان حدس بزنید کی؟) در این بلاگستان است و دیشب نیز تولد گوینده خوش صدای یگانه رادیوی بلاگستان بود. تولد وبلاگ خانه من(که متأسفانه حذف شد.) را نیز یادم رفت که در وقتش ذکر کنم. پس این پست را در نهایت ادب و احترام تقدیم می‌کنم به بلاگران خردادی بیان. ان شالله هرجایی هستید دلتان خوش، دماقتان چاق، سرتان سبز و موفق و موید و مظفر و منصور باشید و بمانید.


سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه شانزدهم

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶
  • ۱۴ نظر

نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن امام وفات کرد. امام به نماز او رفت. آفتابی عظیم بود و در آن جا هیچ سایه نبود الا دیواری که از آن مرد بود که مال به امام می‌بایست داد. مردمان گفتند: در این سایه ساعتی بنشین.

گفت:

مرا برصاحب این دیوار مالی است. روا نباشد که از دیوار او تمتعی به من رسد. که پیغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ربوا. اگر منفعتی گیرم ربا باشد.

*****


نقل است که روزی می‌گذشت. کودکی را دید که در گل مانده بود.

گفت: گوش دار تا نیفتی.

کودک گفت: افتادن من سهل است. اگر بیفتم تنها باشم. اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو درآیند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود.

امام از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگریست و با اصحاب گفت: زینهار اگر شما را در مسئله‌ای چیزی ظاهر شود و دلیلی روشنتر نماید، در آن متابعت من مکنید. 

تذکرةالأولیاء 

ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه



مناجات رمضانیه


خدایا!

کاش بیمارستان‌ها

بخش کودکان سرطانی نداشت...

همین.


#بیت

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد...


س.ن:

دایره روابط اجتماعی اشخاص چیزی است شبیه مدل اتمی کوانتومی. که فرد در مرکزیت نقش هسته را دارد و دوستان و آشنایان در نقش الکترون‌ها هستند. الکترون‌ها(دوستان و آشنایان) در لایه‌های الکترون-ظرفیتی متفاوت قرار می‌گیرند و هرچه روابط دوستانه صمیمیت بیشتری را شامل شود به هسته نزدیکتر خواهند بود. و هرچه این صمیمیت کمتر باشد در حلقه‌های الکترونی بعدی قرار خواهند گرفت. تعداد الکترون‌هایی که در حلقه‌های اول و دوم قرار می‌گیرند بسیار کمتر از الکترون‌هایی است که در حلقه‌های بعدی خواهند بود. باری، همه این‌ها را گفتم تا برسم به این نکته، در نهایت ادب و احترام و در اوج صمیمیت قصد دارم این پست را تقدیم کنم به سه تن از دوستانم که در  این مدل اتمی در مجاورت هسته قرار می‌گیرند و طی این سال‌ها صمیمیتی خاص با آن‌ها داشته و دارم( و خواهم داشت به لطف خدا.) یک مترسک خوش قلب، علی آقای گوهری عزیز، و گندوم بانوی شیرازی الاصل مهربان.

 

سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه پانزدهم

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
  • ۱۵ نظر

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر می‌خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. گفت: ای غلام، چه جای خرمی است؟ نبینی که خلق از گرسنگی چون اند؟

غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی‌ام که وی را دهی است خاصه و چندین غله دارد. مرا گرسنه نگذارد.

شقیق آن جایگاه از دست برفت. گفت: الهی این غلام به خواجه‌ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو مالک الملوکی و روزی پذیرفته ما چرا اندوه خوریم؟


*****


نقل است که روزی می‌رفت. بیگانه ای او را دید. گفت: ای شقیق! شرم نداری که دعوی خاصگی کنی و چنین سخن گویی؟ این سخن بدان ماند که، هرکه او را می‌پرستد و ایمان دارد از بهر روزی دادن، او نعمت پرست است!

شقیق یاران را گفت: این سخن بنویسید که او می‌گوید بیگانه گفت: چون تو مردی سخن چون منی نویسد؟

گفت: آری! ما چون جوهر یابیم، اگر چه در نجاست افتاده باشد، برگیریم و باک نداریم.

بیگانه گفت: اسلام عرضه کن که دین تواضع است و حق پذیرفتن.

گفت: آری! رسول علیه السلام فرموده است: الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر.

تذکرةالأولیاء 

ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه



میزباناا! 


شب عید است، عیدی بنده‌ات را نمیدهی؟

رنگ کاغذ کادویش مهم نیست 

ولی لطفاً زیاد بزرگ نباشد 

میترسم از اینکه ظرفیتش را نداشته باشم.

مرسی


#بیت

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد!

#حافظ


س.ن:

باری، دیروز بود که کامنت فیزیکدان برتر سید آلبرت کبیر شکرستانی الاصلِ نرسیده به بخارایی را دیدم و گل از گلم شکفت و بهانه‌ای شد تا  این پست را با نهایت ادب و احترام تقدیم کنم به صاحبان وبلاگ‌های: سر الکس آلبرت - خانم آبی تر(امیدوارم اسمتان را درست نوشته باشم) - آسمون آبی - آقا امیدمان (مدیر مسئول) - محسن فراهانی عزیز(پلاک 23) - رفقای قدیمی یادگار و خط خطی های یک شاعر تنها که هر دو به تازگی متآهل شده‌اند و آخرین نفر آقای پلاک هفت.  که همه مدت‌هاست نمی‌نویسند و دلم برای نوشته‌هایشان تنگ شده است. می‌دانم احتمال اینکه این پست را ببینند کمتر از 1 درصد است. ولی امید دارم که ببینند و بدانند که چقدر دوستشان داشتم. و چقدر دوستشان داشتیم. ان شالله هرجایی هستید موفق و موید و مظفر و منصور باشند. 


#خبرنگار_شو

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
  • ۱۷ نظر

روایت داریم هرکس یکبار خبر رادیوبلاگی‌ها را شنیده باشد موظف است در چالش #خبرنگار_شو شرکت کند. یک نفر بود خبر رادیوبلاگی‌ها رو شنید ولی تو چالش شرکت نکرد سنگ کلیه گرفت! مرد. بازهم میل خودتون. منتظرتونیم

ضمناً شرکت در چالش رو به ساعات پایانی زمان مشخص شده موکول نکنید. 


#خبرنگار_شو




سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز نهم

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶
  • ۵ نظر

اول حال او آن بود که در میان بیابان مرو و باوَرد خیمه زده بود و پلاسی پوشیده و کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی در گردن افکنده و یاران بسیار داشتی. همه دزدان و راهزن بودند، و شب و روز راه زدندی، و کالا به نزدیک فضیل آوردندی که مهتر ایشان بود و او میان ایشان تقسیم کردی، و آنچه خواستی نصیب خود برداشتی و آنرا نسخه کردی و هرگز از جماعت دست نداشتی، و هر چاکری که به جماعت نیامدی او را دور کردی.

یک روز کاروانی شگرف می‌آمد و یاران او کاروان گوش می‌داشتند. مردی در میان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بدید. بدره‌ای زر داشت. تدبیری می‌کرد که این را پنهان کند. با خویش گفت: بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند این بضاعت سازم.

چون از راه یکسو شد خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامه زاهدان. شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت: برو و در آن کنج خیمه بنه.

مرد چنان کرد و بازگشت. به کاروان گاه رسید. کاروان زده بودند. همه کالاها برده، و مردمان بسته و افگنده، همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند، و آن مرد نزد فضیل آمد تا بدره بستاند. او را دید با دزدان نشسته و کالاها قسمت می‌کردند. مرد چون چنان بدید گفت: بدره زر خویش به دزد دادم!

فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد، گفت چه حاجت است؟

گفت: هم آنجا که نهاده‌ای برگیر و برو.

مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم. تو ده هزار درم باز می‌دهی؟

فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده‌ام که مرا توبه دهد. گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.


****

نقل است که پیوسته مروتی و همتی در طبع او بود. چنانکه اگر در قافله زنی بودی کالای وی نبردی، و کسی که سرمایه او اندک بودی مال او نستدی، و با هر کسی به مقدار سرمایه چیزی بگذاشتی، و همه میل به صلاح داشتی، و ابتدا بر زنی عاشق بود. هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بیگاه بر دیوارها می‌شدی در هوس عشق آن زن و می‌گریستی. یک شب کاروانی می‌گذشت. درمیان کاروان یکی قرآن می‌خواند. این آیت به گوش فضیل رسید:

"الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله" (آیه 16-حدید) آیا وقت نیامد که این دل، خفتة شما بیدار گردد.

تیری بود که بر جان او آمد. چنان آیت به مبارزتِ فضیل بیرون آمد و گفت: ای فضیل! تاکی تو راهزنی؟ گاه آن آمد که ما نیز راه تو بزنیم.

فضیل از دیوار فرو افتاد و گفت: گاه گاه آمد از وقت نیز برگشت!

سراسیمه و کالیو(حیران) و خجل و بی قرار روی به ویرانه‌ای نهاد. جماعتی کاروانیان بودند. می گفتند: برویم.

یکی گفت: نتوان رفت که فضیل بر راهست.

فضیل گفت: بشارت شما را که او دیگر توبه کرد!


تذکرةالأولیاء 

ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه



مناجات رمضانیه:


خدایا 

زندگی من مثل یک چوب کبریته برا روشن کردن چراغ روح

کمکم کن که باد هوس یکباره خاموشش نکنه.



#بیت:

عشق ما را پیِ کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغولِ تماشا نشویم


صائب تبریزی



س.ن:

این پست را نیز با نهایت ادب و احترام تقدیم می‌کنم به وبلاگ دستان خالی، از این جهت که این مناجات را از پست آخر ایشان وام گرفته‌ام.  


+بابت تأخیر در ارسال هم عذرخواهم. 

سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هشتم

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶
  • ۱۸ نظر

نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ نخفته بود. همه شب به نماز مشغول بود. گرسنگی از حد بگذشت. کسی به درخانه اندر آمد و کاسه‌ای خوردنی بیاورد. رابعه بستد و برفت تا چراغ بیاورد. چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت: بروم و کوزه‌ای بیاورم و روزه بگشایم. چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود. قصد کرد تا در تاریکی آب باز خورد. کوزه از دستش بیفتاد و بشکست. رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه خانه بسوزد.

گفت: الهی این چیست که با من بیچاره می‌کنی؟

آوازی شنود که: هان! اگر می‌خواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم، اما اندوه خویش از دلت وابرم. که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید. ای رابعه! تو را مرادی است و ما را مرادی. ما و مراد تو هر دو در یک دل جمع نیاییم!

 

تذکرةالأولیاء 

ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها

 

 

مناجات رمضانیه:

 

خدایا

مرسی که بین بنده‌هات فرقی نمی‌گذاری. 

عند مرامی و معرفت، عند لطافتی و بخشش. 

خدایا فلواقع عند رفاقتی و بس.

دمت گرم.

 

#بیت

خدا کسی‌ست که باید به دیدنش بروی

خدا کسی که از او سخت می‌هراسی نیست

فاضل نظری


دریافت(یک مگ و نیم)

 

 

س.ن:

تقدیم کردن یک پست شاید زیاد مرسوم نباشد، با اینحال این پست را با نهایت ادب و احترام تقدیم می‌کنم به یکی از بهترین دوستان مجازیم، مهربآنو (خانه من) وبلاگی که دیگر در بین ما نیست و تعطیل شد. فاطمه خانم، امیدوارم هرجایی هستید و در هر حال، ایام  به کامت باشه و شاد و خوشحال و سرحال باشید.