۷۲ مطلب با موضوع «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز ششم

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۱۱ خرداد ۹۶
  • ۱۴ نظر

و کسی از وی پرسید: چگونه‌ای؟

گفت: چگونه باشد کسی که عمرش می‌کاهد و گناهش می‌افزاید؟

و در معرفت چنان بود که سخن اوست که: ما رایت شیئا الا و رایت الله فیه. هیچ چیز ندیدم، الا که خدای را در آن چیز دیدم و از و پرسیدند: که خدای را می‌شناسی؟

ساعتی خاموش سر فرو افگند. پس گفت: هرکه او را بشناخت سخنش اندک شد و تحیرش دایم گشت.


تذکرةالأولیاء

ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه


***


نقل است که روزی حسن برحبیب آمد به زیارت. حبیب دو قرص جوین و پاره‌ای نمک پیش حسن نهاد. حسن خوردن گرفت. سائلی به درآمد. حبیب آن دو قرص و نمک بدو داد. حسن همچنان بماند. گفت: ای حبیب! تو مردی شایسته‌ای. اگر پاره‌ای علم داشتی به بودی که نان از پیش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی. پاره‌ای به سائل بایست داد و پاره‌ای به مهمان.

حبیب هیچ نگفت. ساعتی بود غلامی می‌آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره‌ای بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و حبیب سیم به درویشان داد و خوان پیش حسن نهاد. چون حسن پاره‌ای بریان بخورد، حبیب گفت: ای استاد! تو نیک مردی. اگر تو پاره‌ای یقین داشتی به بودی با علمِ یقین باید.


تذکرةالأولیاء

ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه



س.ن:

این پست رو در نهایت احترام تقدیم می‌کنم به خانم ام اسی خوشبخت؛ به این خاطر که دیروز روز جهانی ام اس بود. و ایشون به من و شما و خیلی‌های دیگه چیزهای زیادی در این مورد یاد دادند و ثابت کردند که با ام اس هم می‌شه خوشحال بود. امیدوارم همیشه همیشه موفق و موید و مظفر و منصور باشید. پست رو به سبک خودتون تموم می‌کنم: "ایام به کام."


تمام نوشته ها و نا نوشته های چند روز گذشته

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۹ نظر

چند روز پیش توی وبلاگ مترسک این پست رو خوندم. راستش این روزا به این فکر می‌کنم که آیا اون جوونی که سر چار راه گل می‌فروشه هم حق رای داره؟ اونی که روزی 16 ساعت توی معدن کار می‌کنه چی؟ پیرمردی که تنها درآمدش 45تومن یارانه است و توی روستاهای اطراف ما زندگی می‌کنه چی؟ آیا حق رأی داره؟ یا رأی گیری هم فقط مختص یک عده خاصه؟


دو

توی وبلاگ گندم وقتی دیدم چه حامیان آقای رئیسی چه حامیان آقای روحانی علاقه مندند که با ان‌شالله و به یاری خدا کاندیداشون رأی بیاره یاد یک ضرب المثل فوتبالی افتادم که می‌گه: "اگر قرار بود خدا در نتایج فوتبال دخالت کنه باید همه بازی‌ها مساوی می‌شد!" 


سه

مورد سوم رو وقتی آقای کازیمو به این خوبی بیان کرده چرا من باید دیگه حرفی بزنم؟ هوم؟ این مورد رو:

"در تاریخ انحطاط ما، در جامعه‌ی بی‌تفکر، این که یک جوان رأی آوردن یکی از نامزدهای ریاست قوه‌ی مجریه را بمنزله‌ی رهایی از سیاهی و ظلمت و نکبت، و رأی نیاوردن او را بمثابه‌ی درافتادن در تاریکی و رنج و تباهی بداند نبایستی چندان غیرعادی تلقی شود. دوری از اعتدال با تاریخ جدید ما عجین است و یکی از نتایج طبعی آن دادن شأن فراتر از شأنیت واقعیِ پدیده‌ها به آنهاست. نمونه‌ای از آن همین رأی دادن در انتخابات است. تو گویی مسیر حرکت کشور -آنطور که رسانه‌های قدرت تمایل به القای آن دارند- بستگی تام و تمام به انتخاب رئیس قوه‌ی مجریه دارد. و ما چه ساده‌اندیشانه خام می‌شویم و در بازیِ قدرت، گرفتار." لینک مطلب


چهار

راستش از اینکه می‌بینم برخی کاندیداها برای برخی از دوستان و آشنایان و ... حکم لیلی برای مجنون رو داره و به قول شاعر که می‌گفت: "اگر در دیده مجنون بشینی به جز خوبی لیلی نبینی" غصه‌ام می‌شه. اینکه به خاطر نبودن فلانی به بهمانی رأی بدید یک طرفه!(که با این طرز فکر هم شدیداً مشکل دارم) اینکه بهمانی رو در اندازه لیلی برای مجنون بزرگ می‌کنید یک طرف دیگه ماجراست. 



پنج

صدا و سیمای ملی از خیلی قبلتر شمشیرش رو برای دولت از رو بسته بود. ولی در حال حاضر دیگه عملاً تبدیل شده به ستاد انتخاباتی. مصداق بارزش زیرنویس کردن بیانیه آقای قالیباف بود. و پخش چندین و چند باره آن. و امروز که اسحاق کناره گیری کرد فقط به یک اشاره گذرا بسنده شد. بقیه موارد و چگونگی پخش سخنرانی‌های کاندیداها در شهرهای مختلف هم بماند!


شش

نامبرده نگارنده این مطلب همچنان طرفدار هیچ یک از دو جریان انتخاباتی فوق نیست. نقدهایی به دولت وقت داشته و دارم. ولی می‌تونم ادعا کنم با سیاست‌های آقای خاص آبم توی یک جوی نمیره. سیاست تزریق پول بین مردم بعنوان یارانه-کارانه یا هر چیز دیگه‌ای جز تورم نتیجه‌ای برای کشور نداشته و نداره!


شش

به نظرم اگر قرار بود مردم به فرد اصلح رأی بدهند و نه به جریان سیاسی غالب، آقایی که شعر "ما فرزندان ایرانیم" رو روبروی دوربین صدا و سیما خوند به مراتب رأی بیشتری داشت که متأسفانه نداره.


هفت

نامبرده نگارنده این مطلب برای این کشور اهمیت بیشتری نسبت به شما قائل نباشه اهمیت کمتری قائل نیست ولی با این‌حال این روزا به جای اینکه وقت خودش رو توی ستاد فلان کاندیدای شورای شهر یا ریاست جمهوری تلف کنه ترجیح می‌ده عصرا به پیاده‌روی بره و برای مادربزرگش از کنار جوی پونه کوهی بچینه! (تصویر از اینترنت!) 


همین.

اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است...

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰ نظر


آنگاه آموزگاری گفت: با ما از آموزش سخن بگو.

و او گفت: هیچکس نمی‌تواند چیزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نیم خفته بوده باشد.

آموزگاری که در سایه معبد در میان شاگردانش راه می‌رود از دانش خود چیزی به آن‌ها نمی‌دهد. از ایمان خود و از مهر خود می‌دهد.

اگر به راستی دانا باشد، از شما نمی‌خواهد که به خانه دانش او در آیید، شما را به آستانه ذهن شما راهبری می‌کند.

ستاره شناس می‌تواند از دریافت خود در باره افلاک با شما سخن بگوید اما نمی‌تواند دریافت خود را به شما بدهد.

آوازه خوان می‌تواند از آهنگی که در سراسر فضا مترنم است ترانه‌ای برای شما بخواند، اما نمی‌تواند گوشی بدهد که آن آهنگ را می‌گیرد. یا صدایی که آن را باز می‌سازد.

و آن که در دانش اعداد استاد است می‌تواند برای شما از جهان وزن‌ها و اندازه‌ها سخن بگوید ولی نمی‌تواند شما را به آن جهان ببرد زیرا که بینش یک فرد بال‌هایش را به فرد دیگری نمی‌دهد.

و همان گونه که یکایک شما در دانش خداوند تنها هستید، یکایک شما در دانش خود از خداوند و دریافت خود از زمین تنها خواهید بود.

"پیامبر"

"جبران خلیل جبران"




س.ن1- عکس از اینستاگرام آقا معلم بیان، از جمله معلمان عاشق. 

س.ن 2- به تازگی‌ متوجه شدم آدم‌ها دو دسته هستند. یا معلم‌ هستند. یا نمی‌دونند که معلم هستند. پس روز همگی مبارک باشه. 

س.ن3 به طور خاص تبریک به چند تن از دوستان خوبم که کارشون و عشقشون همیشه معلمی است:

آقا معلم(مهرجان)

آقای سه نقطه

فاطمه خانم وبلاگ خانه من

آقا مهدی

امیدوارم هرجایی هستید سرتون سبز و دلتون شاد و همواره موفق و موید و مظفر و منصور باشید و دانش آموزاتون عاشقتون باشند. 

ای سال برنگردی بری دیگه بر نگردی

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵
  • ۲۳ نظر

ان شالله سال نوی همگی جدید باشه. 


نیت کردم و به نیت همه تون یک فال حافظ زدم. 

تقدیم به همه دوستام.



نتیجه تصویری برای هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

گلد کوئیست بودیم موقعی که گلد کوئیست نبود!

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵
  • ۱۵ نظر

چند روز پیش یک پستی نوشتم با عنوان "سازت را با بهار کوک کن" پستی که به مناسبت بهار و در جواب به فراخوان رادیو نوشته شده بود. و دروغ چرا، چون تا اون روز زیاد از فراخوان استقبال نشده بود توی اون پست از بهترین دوستام دعوت کرده بودم که بیان و شرکت کنن. و بعد این دوستای خوبمم هم لطف کردن و چند نفر دیگر رو دعوت کردند و اون چند نفر هم چند نفر دیگه رو و اون چند نفر چند نفر دیگه رو ... و همینطور رسیدیم به امروز! که بیست و چهارم اسفند ماه هست. و فقط بیست و چهار ساعت دیگه باقی مونده تا پایان مهلت شرکت در فراخوان رادیو. تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود و اتفاقا خیلی خوشحالیم که این همه استقبال شد. 

ولی اتفاقی که افتاده اینه که تقریبا هیچکس! لینک مطلبش رو تا همین دیشب برای وبلاگ رادیو نفرستاده بود. :)) یعنی خیلی گلدکوئیستی طور هیشکی نمی‌دونست از چه طریقی و از کجا این حرکت شروع شده و سرشاخه‌های اصلی کیا بودن و اصلاً چطوری و چرا دعوت شده. 

خلاصه کلام اینکه الآن دو روزه ما داریم تو وبلاگ‌ها سرک می‌کشیم بلکه ببینیم کیا شرکت کردن (واقعاً این بیان چرا هشتگ نداره خب؟-اعتراض از بنده جوینده لینک!). ولی بازهم نگران هستیم مطلب بعضی از دوستان دیده نشده باشه و شرمنده تون بشیم. پس لطف کنید اگر شرکت کردید یا دوستاتون شرکت کردند یا قصد شرکت در چالش سازت را با بهار کوک کن رادیو رو دارید یا دوستاتون قصد شرکت دارند طی بیست و چهار ساعت آینده لینک مطلب‌ها رو برامون بفرستید.(چه اینجا چه رادیو فرقی نداره فقط بفرستید.) 


+خلاصه که سرشاخه گلد کوئیست بودیم موقعی که گلد کوئیست مد نبود!

چالش زبان مادری خودوم!

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۶ اسفند ۹۵
  • ۴۵ نظر

سلام.

اول از همه تشکر میکنم به خاطر اینکه همراهی کردید. همه کارها و پست ها عالی بود. دست مریزاد همگی. (البته اضافه کنم تا فردا شب هنوز وقت دارید. و ما خوشحال می‌شیم که با لهجه و زبان مادری شهرهاتون آشنا بشیم.) 

 

و اما، میدونم الان نِشِستِین هی میگوین آقاگل سَرمون کلاه گذاشت. پَه چرا خودیش نخوند؟ دیشو بونِه اُوُردَم که گوشیم خَرابَه. ای گندوم و علی گوهری اومَدَن گفتن وَخی خودِتِه ضَف کو! با لپ تاپم میشَه صدا ضبط کوُنی. خُب دیگه موند تا دَم پَسینی که یِهوُی دکتر میم دَرونِمون گفت وخی بریم کوه! خلاصه با یکی از بچا وَخسادیم رَفتیم کوه.(بعدن پست کوه نوردی میذارَم با عکساش. ایدَفِه رفتیم اشکفت راز) دیگه آفتو داشت غروب می‌کرد داشتیم بر می‌گَشتیم پاین که با گوشی یکی اَ بَچا صِداره ضَبط کردم. بَرِه هَمی اِنگار صدایِ باد و طیفون میات. و البته که دسترسی به متن زیر نداشتم او بالا. الانَم رَگ شیرازیم گِرِفتَه حیصِله‌ام نَمیشَه متن پایینی رِه تغییر بدم. کُلیتِیش هَمی پاینیه. ولی مُمکِنَه یِخدِه(یک خورده‌ای) فرق کوُنَه.   

 

خُب بِریم سُراغ حکایت سعدی:

 

 "میگَه که یک روزی یک شاعر پَچَلی(کثیف-چرک) تو ای سرما که تو سَر سَگ بِزَنی بیرون نَمیرَه هِلِک هِلِک(helek helek) وَخساد رَفت پیش رئیس دزدا. یک خورده‌ای بَرَش شعر و شاعری کرد تا یه پیل پَلِه‌ای(پول و پله) بش بِدَن. ولی از شانسیش رئیس دزدا حال و حِیصِله دُرُس حِسابی نداشت. بش گفت "وَخی خُودتِه ضَف کو" اوی کَلِه کوچونَک(kale kochonakخطابی غیر مودبانه نسبت به زیر دست) وَخی لباسا ای مَرتیکه‌رِه (یک عبارت فحش مانند که مثل لفظ خره تو اصفهان می‌مونه. و خیلی وقتا فحش نیست!)  بِکَنین و وِرِش بدین تو برفا تا جونِش دراد! خلاصه دَس پاشه گرفتن وِرِش دادن بیرون و از شانسیش هرچی سگ بید افتاد دنبالیش. ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو. یهویی واستاد یک کُتُری(kotor سنگ ) بَردارَه وِردَه هواشون دید زیمین یخ زَدَه. گفت پَععع از شوما دیگه. خدا ریشَتونِه بِکَنَه سَگاره وِل کَردِین کُتُرارَم بَستِین؟ هو باز پارِه گذاش به دو!

 

رئیس دزدا یهو دید ایکه اِنگار پِسَر هاشومی حج بَراتَه!(این قسمت ها فقط در نسخه خطی موزه لوور فرانسه موجوده! و در دیگر کتاب ها نیست!) گفت اِی خاک بِه خُلتون!(kholtonهمون خاکر بر سرتون) که صُب بُواشِه(boovashe باباشه) وَر میدارَه میارَه. بِرین بیگیرین بیارینِش. هوسا(hosaوقتی که) که اومد بِش گف حالا چیچی میخوای؟ گف عام وِلوم کو. مِی تو کُجای؟ بی بِرو دَس خدا(لهجه ما یک جاهایی خیلی شبیه شیرازی هاست!) هَمو لباسا مَنِه بده هیچی دیگه نَخواستیم. تا دو دیقه پیش دادِه بید سَگا بُخورَنمون حالا میگَه چیچی میخوای! 

 

امیدوار بید آدمی به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نی شر مرسان

 

رئیس دزدام که دید ای پِسَر هاشومی حَج چِراغ علی هستُ صَبا یک شَری بَرَشون میشَه گفت یک پیل پَلِه‌ی بِش بِدین یک لباس نوئیَم بِش بدین تا بِرَه شَرِشِه بِکَنَه. مَرتیکه تا هم حالای سگ داشت میخُوردِشا باز اومَدَه بَرِه مَن شِر و وِر میخونَه! "

 

ایم حکایت سعدی به زبان سیمیرومی. تو زبان سیمیرومی خیلی وقتا واو به ی تبدیل میشه.(مثل سریال شب‌های برره!) و ایکه خیلی جاوا به جای کسره فتحه تلفظ میشه. مثل همین "میشِه" که ما می‌گیم "میشَه!" یک سری عبارت‌های خیلی قدیمی هم هس که فقط خودمون میفَهمیم. مثل همو "کَلِه کوچونَک!" بعضی عبارتا هم معنیشه حتی خودمونَم نَمیفَهمیم! ولی استفاده میشَه و یه منظوری ره میرسونه! مثل "کاله بیریج شد!"(kale birij) یا خاندولی جاندولی(khandoli jandoli). اولی یعنی یک چیزی بدجوری سوخت. دومی هم موقعی که چن نفر بَدجوری میرَن تو بحث و صحبت(بخصوص خانما) میگن دارن خاندولی جاندولی میکنن!

همی.

 

 


دریافت

 

تالا کوه نورد به ای خوش صِدای دیده بیدین؟ 

چالش زبان مادری

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵
  • ۱۲۲ نظر

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این‌بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست‌ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب کردم که در زیر می‌بینید. حکایتی که در کتاب‌های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده‌ایدش. حال از شما دوستان خواهش می‌کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری‌تان بازنویسی و در وبلاگ‌هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آخر این هفته.) با ذکر این نکته که لزومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به خرج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید. 

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده‌ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم‌نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ‌ها و زبان‌های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم‌نشینی شرکت کنند.  

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن کردند. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین شیرازی (بالاخره هر دوتاشون شیرازی بودن بهتر زبان همدیگر رو می‌فهمن):دی

واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می‌شیم.

- بچه‌های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی کردند. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد. 

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین‌تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این  هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اهداف این همنشینی آشنایی با زبان‌های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی‌دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش. 

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی خراسانی که به گفته‌ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض  خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا کردم. به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان. 

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست  وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته‌اند و اجرا کرده‌اند.

-یک مهمون هم از بلاگفا داریم. بشنوید و ببینید این پست Ghazal Azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ‌ترین و گسترده‌ترین زبان‌های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست‌ها و فایل‌های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی‌ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی کردند. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق‌ها و بهترین وبلاگ نویس‌های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا دیشب هی بهشون اصرار می‌کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می‌کردند:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید. 

-صحبت از لهجه تهرونی شد. خب باید بگم اگه خورشید زوایای مخفیِ دهه60 به قبلِ لهجه تهرونی رو نشونمون داد، در این پست، یا فاطمه الزهرا زوایای روشنِ دهه 80 به بعد این لهجه رو قصد داره که نشونمون بده.


- گله مند بودیم که چرا از جنوب کشور دوستان همراهی مون نکردند. تا اینکه خانم فرشته با این پست خودشون رو از بندر گناوه به اینجا رسوندند. متشکریم. 

-اهوازی های عرب زبان یکی از خون گرم ترین و مهمان نوازترین افراد این کشورن. این رو بدون اغراق میگم. به این دلیل که توی برگشت از سفر کربلا ماشین مون خراب شد و تا ساعت یک و دوی شب مهمون این دوستان بودیم. خب همه این هارو گفتم تا دعوتتون کنم تا یک پست به زبان شیرین عربی اهوازی رو بهتون معرفی کنم. بفرمایید. از وبلاگ در آرزوی جهانی امن

-نوبتی هم باشه نوبت خودمه! لهجه سمیرمی تقریبا آمیخته‌ای از لهجه اصفهانی و شیرازی هست. که البته به زبان شیرازی نزدیک تره. به نوعی که در اولین برخورد همیشه فکر می‌کنن شیرازیم. بفرمایید ببینید و بشنوید. از وبلاگ دو کلمه حرف حساب!


-یکی دیگه از شرکت کنندگان خانم خوشبخت بودند. ببینید خودتون متوجه می‌شید.

-این پست خیلی ویژه است، دوستان خانم واران زحمت کشیدند و به چند زبان مختلف جکایت فوق رو خوندند. که واقعا باید از ایشون و دوستاشون تشکر کنم.

-لهجه کرمونی‌ها رو خیلی دوست دارم. و به همین دلیل هم این پست‌ رو خیلی دوست دارم. و امیدوارم نویسنده اش در کنکور پیش رو موفق باشه :)

-و اینک در انتظار لحظه های خوب با همکاری دوستش مهسا، باید ترکی باشه. ولی نمی‌دونم ترکی چه منطقه‌ای هست.


- خوشحالم که هنوز دوستانم در این چالش شرکت می کنن، خانم آرورا دست مریزاد. متشکرم. البته پست شون رمز دار هست و خب طبیعتاً اگر دوست داشتند بهتون رمز میدن.

-خانم افرا هم زحمت کشیدن و با نوشتن این پست خیلی خیلی عالی و سر ذوق آورنده به این هم نشینی پیوستند. فوق العاده بود. کوردهای کورمانجی من رو یاد کتاب کلیدر محمود دولت آبادی می‌ندازه. و ترکمن صحرا هم که من رو می‌بره و غرق می‌کنه وسط داستان گالان و سولماز و بویان میش عاقل؛ منو می‌بره وسط صحرای اینچه برون... آلنی اوجا و مارال. عالی عالی عالی.

-آقا میثم، دیر اومدن ولی بالاخره اومدن :) دستتون درد نکنه. دست رساننده هم درد نکنه. این هم لینک پست شون.

برای تمامی مادران...

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵
  • ۱۸ نظر

 

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

شعر را می‌فهمد

مادرم قافیه‌ی لبخند است

وزنِ احساس

ردیفِ بودن

مادرم مثنوی معنوی است

حافظ و سعدی و خیّام و نظامی

اصلاً...

مادرم شعرترین منزوی است

من رباعی هستم

خواهرانم غزل‌اند

پدرم شعر سپید...

صبح، بیدل داریم

با کمی نان و پنیر

ظهر سهراب و عطر ریحان

شب، رهی یا قیصر

 

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

دفتر شعرش آب

ناشرش آیینه

و محلّ توزیع

خانه‌ی کوچک ما...

 

 

س.ن:

1-شعر بالا پیشکشی باشد به تمامی مادران. اگر دوستش داشتید برای مادرانتان بخوانید.

2- این پست هدیه‌ای است برای تولد یک بلاگر و برای مادرجان بهارشان...

3-حال دیگر تقریبا وارد فردا شده‌ایم. و دیگر امروز نیست. و در واقع فرداست. با این حساب روز پنج شنبه است، پس فاتحه‌ای بخوانید برای شادی مادرجان بهارِ جولیک. و دیگر مادرانی که می‌دانم یک جایی آن بالاها حواسشان به فرزندانشان هست. و فرزندانشان پارتی خوبی آن بالاها دارند.

4- یاد آهنگ مادرانه‌ی خسرو شکیبایی افتادم. می‌گفت: "مادر من مادر من تو یاری و یاور من تو یاری و یاور من..."