دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

رزم‌نامه‌ی رستم و اسفندیار پرده‌ی چهارم

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۵۲ ب.ظ

نبرد اول:

چون روز بر دمید رستم به همراه سپاهیان خود به لب هیرمند آمد و به آنها گفت در همین سوی رودخانه منتظر باشید و هرآنچه شد با دشمن درگیر نشوید و سر جنگ نداشته باشید. پس به پیش اسفندیار رفت و او را برای جنگ آماده دید. بار دیگر از در دوستی در آمد و به نصیحت او پرداخت. ولی اسفندیار چنین پاسخ داد که: «امروز دیگر نوبت جنگ است. پس سخن گزاف مگوی و از من نخواه که تن به خواسته‌ی اهریمن دهم.» پس رستم گفت: «اکنون که چنین است پس بدان که این جنگ تنها میان من و توست. و نه سپاهیان ما. پس سربازانت را بگوی که دست از جنگ برکشند. و ما دو تن با یکدیگر به جنگ می‌پردازیم.»

پس دو پهلوان به روی تپه مرتفعی رفتند و به جنگ مشغول شدند. جنگ تا جایی پیش رفت که گرز و شمشیر و نیزه هر دو پهلوان در هم شکسته بود. و تن هر دو خسته شده بود. از آن سوی وقتی جنگ به درازا کشید زواره برادر رستم بر جان او بیم‌ناک شد پس سپاهیان رستم را به حرکت در آورد تا به سپاه اسفندیار رسید. فرامرز پسر رستم وقتی با سپاه اسفندیار روبرو شد سخنان تندی بر زبان راند و خشم نوش‌آذر فرزند اسفندیار را برانگیخت. نوش‌آذر رو به آن دو کرد و گفت: پهلوانان مغرور سر از فرمان پادشاه خویش می‌پیچند. و ما امروز دستور جنگ نداریم. ولی اگر شما به ناحق بخواهید به جنگ بیایید خواهید دید که سرانجام جنگ چه خواهد بود. زواره دستور حمله به سپاهیان اسفندیار را صادر کرد. "الوای" که یکی از سرداران سپاه رستم بود به سمت نوش‌آذر حمله برد و در طی یک زد و خورد کشته شد. زواره روی به نوش‌آذر کرد و گفت کنون الوای را کشتی ولی بدان من کسی چون او را مرد جنگی نمی‌دانم. پس به سمت نوش‌آذر رفت. و در پی یک جنگ تن‌به‌تن نوش آذر بر زمین غلطید و کشته شد. مهرنوش فرزند دیگر اسفندیار برآشفته به سمت سپاهیان رستم حمله برد و با فرامرز فرزند رستم درگیر شد. جنگ دو پهلوان جوان به طول انجامید ولی در نهایت فرامرز پشت مهرنوش را به زمین رسانید و او را کشت. بهمن فرزند دیگر اسفندیار خبر این جنگ و کشته شدن پسران را به پدر رسانید. این خبر خشم اسفندیار را برانگیخت. رو به رستم کرد و گفت: «ای حیله‌گر مگر نه اینکه گفتی جنگی میان دو سپاه نخواهد بود. پس کنون بنگر که پسران من در جنگ با سپاهیان تو کشته شده‌اند.» رستم اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت: « من بر سر عهد خود بودم. و اکنون فرزندم و برادرم را به خاطر مرگ فرزندانت دست بسته به تو تسلیم می‌کنم.» اسفندیار گفت:« این از مرام پادشاهان به دور است. و گرفتن جان دیگران جان دو فرزند مرا برنخواهد گرداند.» سپس دو پهولوان به جنگ با تیرکمان پرداختند. اسفندیار تیرانداز ماهری بود و با هر تیری که به جنب رستم می‌افکند زخمی به او و اسبش می‌رسید. رستم وقتی شرایط را چنین دید از رخش به پایین آمد. و به بالای کوه گریخت. و رخش زخمی به جانب هیرمند بازگشت. اسفندیار وقتی دید جوی خون از تن رستم روان شده و چنین از جنگ می‌گریزد رو به رستم چنین گفت: «این رسم روزگار است، روزی همچون پیل باشی و روزی چون روباهی حیله‌گر به سوراخی بگریزی. و امروز روزگار تو به سر آمده. اگر خود تسلیم شوی من تو را دست بسته به پیش پادشاه خواهم برد و امان خواهم داد.» رستم که چاره‌ای نمی‌دید در جواب گفت: «دیگر اکنون آفتاب به پایین دشت رسیده و جای نبرد نیست. پس مرا امان بده تا به درگاه خویش روم. و فردا به اینجا باز خواهم گشت. و آنگاه هرآنچه تو گویی همان کنیم.» اسفندیار به رستم امان داد. و رستم زخمی و با تنی خسته به دربار خویش بازگشت. اسفندیار نیز پس از جنگ با رستم به بالین فرزندان تیره‌بخت خویش رفت. مدتی بر بالین آن دو گریست. تن آن دو را در تابوتی از زر گذاشت و به همراه پیکی به جانب پدر خویش فرستاد و گفت او را بگوی که: «این است ثمره‌ی سرزنش و توبیخ تو و سرانجام رأی تو در جنگ با رستم. و این تازه هنوز اول راه است. و خدا داند که زین پس چه خواهد شد.»

پرده‌ی اول، پرده‌ی دوم، پرده‌ی سوم

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۶

نظرات  (۲۰)

۰۶ دی ۹۶ ، ۱۷:۵۸ ستاره جان
هعی 
هر وقت داستان رستم و اسفندیار یا رستم و سهراب رو میخونم از حقه بازی رستم متنفر میشم :/ 
پاسخ:
این بخش از داستان رو که می‌خوندم واقعاً دوست نداشتم ادامه‌اش بدم. کشته شدن نوش‌آذر و مهرنوش دو پسر اسفندیار به ناجوانمردانه‌ترین شکل ممکن اتفاق می‌افته. واقعاً آخر این بخش دلم به حال اسفندیار سوخت. در داستان رستم و سهراب هم باز دلم می‌خواست رستم کشته می‌شد.
۰۶ دی ۹۶ ، ۱۷:۵۹ بهارنارنج :)
میگم یه سوال بی ربط

جعبه مداد رنگی۲۴رنگ فابرکاستل چی شد؟کجاست ان ارمان ها؟:/

:دی
پاسخ:
شما فردا صبح ساعت هشت با در دست داشتن شناسنامه و کارت ملی و مبلغ 100 هزارتومن پول تشریف ببرید انتهای میدان آزادی سمت راست اونجا یک مرکزی هست به اسم شهرکتاب. بگید من رو آقاگل فرستاده. یک مداد رنگی 24 تایی می‌خوام. مدارک تون رو ارائه بدید همونجا تقدیم می‌کنن.  :))
۰۶ دی ۹۶ ، ۱۸:۰۵ مترسک ‌‌
همین طوری دستمو گذاشتم زیر چونه‌ام و پاپ‌کورن‌خوران منتظر پرده‌های آینده‌ام :)
پاسخ:
:))
فکر نمی‌کردم اینقدر طولانی بشه. تصورم این بود توی دو پست خلاصه‌اش می‌کنم. ولی دیدم درست نیست ناقص باشه. فعلاً از دستم در رفته و رسیده به چهارمین پرده. امیدوارم توی یکی دو پرده‌ی بعد داستان به انتها برسه.
۰۶ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۶ بهارنارنج :)
:|
گول خوردم؟:|


چه خوب هنوز بلدیدا:دی
پاسخ:
کلی بار اونجا رفتم و اومدم یادم رفته باشه؟ :) 
تازه سمت آزادی رو به این سمت که فنی میره نه سمت چپش هم یه باجه روزنامه‌فروشی بود اون کتاب دسته دوم می‌فروشه. جلوترشم یه شیرینی فروشی بود که من همیشه کلمه‌هام رو از اون می‌خریدم:دی
در قفل فروبسته‌ی غم‌های دلِ خویش

آن کهنه کلیدیم، که دندانه نداریم...!
پاسخ:
صحیح!
ای کاش تاریخ ما میتونست دقیقا پاسخ بده که خاندان کیانی چه زمانی به حکومت رسیدند، چه کردند و چگونه فرجام داشتند
پاسخ:
ما حتی در مورد تاریخ 50 سال قبلمون هم نمی‌تونیم با قطعیت صحبت کنیم. به قدری که مورد تحریف قرارش دادیم. از یه واقعه می‌بینی چند تفسیر متفاوت پیدا میشه. 
البته خب یک بخشی از شاهنامه به نوعی وقایع تاریخیه و به نظرم خوبه.
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۴۹ محمد مهدی
کاکام این متنای بالا بلندو میفرستی حال نمیکنیم بخونیم (بقولی) مشغول الزمبت میشیم 😅
پاسخ:
:))
شما برو متنای ویکی‌پدیا رو بخون.
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۳:۱۹ شادوَرد __
امیدوارم اسفندیار منو ببخشه که فکر میکردم خیلی آدم بد و حیله گری بوده! کلا باور هام نابود شد، چرا این رستم اینطوریه اخه؟! حسابی اعصابمو خورد کرد:| 
مرسی آبا که تاریکی های جهل رو نسبت به این داستان برامون زدودی.
منتظر بقیه اش هستم:)
پاسخ:
خب دقیقاً تصور من هم تا قبل اینکه کل داستان رو بخونم و بفهمم همین بود. یعنی از متنی که توی کتاب درسی هست همین برداشت میشد. 
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۵:۱۶ مترسک ‌‌
ما به هر حال می‌خونیم و کیف می‌کنیم، چه کم چه زیاد ^_^
پاسخ:
ما هم ارادتمندیم در کل :) 
ان‌شالله بتونم با نهایت دقت بنویسم و تمومش کنم.
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۷:۴۲ جناب دچار
خب فهمیدیم که زواره برادر رستم بوده ! :)
پاسخ:
بله. اسم پسرشم فرامرزه.  :)
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۸:۱۴ ستاره جان
فکر کن که آخرش هم خدا تو کاسه رستم نیرنگ شغاد رو میذاره 
البته وقتی فکر می کنی که اسفندیار رویین تن بوده :/ شاید هم رستم حق داشته :/ 
ولی تو داستان سهراب :( 

پاسخ:
میگه هرکسی که اسفندیار رو بکشه دچار نفرین الهی میشه و دیر یا زود کشته میشه. و خب همین اتفاق هم می‌افته. شغاد رستم و زواره رو به سمت مرگ می‌بره. و بعد از اون هم بهمن پسر اسفندیار زابلستان رو نابود می‌کنه.
.
رویین تن شدن اسفندیار به دست زردشت بوده. و اسفندیار مأمور گسترش دین زردشته. اینکه فقط دنبال به بند کردن رستمه دلیلش فرمان گشتاسپه. چون فرمان پادشاه رو فرمان الهی می‌دونه و سرپیچی از فرمان پادشاه رو مساوی با سرپیچی از فرمان الهی. 
چقدر غم انگیز و چقدر اسفندیار با مرام بوده 
اگر نه کیست که دشمن خود در بند نخواهد.
پاسخ:
توی این بخش داستان حقیقت دلم به حال اسفندیار سوخت. کتاب رو بستم و چند ساعتی دلم نمی‌خواست ادامه داستان رو بخونم. دلم نمی‌خواست با خوندن ادامه داستان اسفندیار رو بکشم. 
۰۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۳ مسـ ـتور
چقدر خوبه که شما این رزم نامه و آقای مترسک شاه نامه رو می نویسید.
دست به تایپتون درد نکنه عالی جنابان (:
پاسخ:
:))
از طرف خودم و مترسک جان تشکر می‌کنم
 ما خیلی هم کیف می‌کنیم از این پست‌های خوب بلند بالا.. اصلا پست خوب هرچی طولانی‌تر، بهتر.
پاسخ:
خب خوبه که خسته کننده نیست پس :)
ولی عذاب وجدان می‌گیرم اگه بلندتر از این باشه. 
۰۸ دی ۹۶ ، ۰۷:۲۸ بامبـو ❧☘☙
من فیلم رستم رو دیده بودم
دیدم که رستم چه کارا میکرد ولی با خودم میگفتم نه رستم خیلی خوبه من توهم زدمو اون فیلمه هم احتمالا اشتباهه!!!
کم کم هم اون فیلم تو ذهنم فراموش شد
الان که پستتونو دیدم دوباره یاد اون فیلم افتادم و دیگه کلا ذهنیتم راجع به رستم خراب شد...
پاسخ:
فیلم انیمیشنیش رو؟ یا فیلمی با این موضوع ساخته شده؟
چونکه تصور ما از رستم اغلب همون روایت‌های کتاب درسیه. و خب معلم‌هامونم اصرار داشتن که رستم یه انسان والا و کاملاً سفیده. ولی واقعیت اینه که رستم هم نقاط تیره و خاکستری داره. شاید همینه که واقعی‌ترش می‌کنه.
کلیت ماجرا کم خردی زردشت رو میرسونه دیگه نهایتا. خب پدرجان یکی رو میخوای رویین تن کنی و نفرین بذاری هر کی بکشدش دچارش شه, یه کاری نکن ملت مجبور شن بکشنش:| اصن برا چی تو کار خدا دست می بری شاید یارو واقعا آدم مزخرفی شد خواستیم بکشیمش:|
پاسخ:
خود زردشت توی جنگ با توران همراه لهراسب پدربزرگ اسفندیار کشته شده. اتفاقی هم که اینجا می‌افته به نوعی مقصرش گشتاسپه. وقتی توی طالع اسفندیار می‌بینه که اون توی زابلستان کشته میشه بهش دستور میده که برو زابلستان و رستم رو در بند کن. دقیقاً با هدف کشته شدن پسر به دست رستم اون رو راهی زابلستان می‌کنه. 

۰۸ دی ۹۶ ، ۱۵:۱۱ ستاره جان
خیلی جالبه که اون تصوری که از اسفندیار داره نیست 
واقعا یه امر الهی دیده در شاهنامه است که عقوبت داره 
پاسخ:
درسته. همینه دقیقاً
خب میگم دیگه وقتی میدونی پدر یارو همچین کله خرابیه چرا یارو رو رویین تن می کنی:| اصن چرا تو کار طبیعت دست می بری:|
پاسخ:
:))
دیگه کاری بوده که از دستش بر میومده. 
۰۸ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۹ بامبـو ❧☘☙
نه انیمیشن نبود، یه فیلم بود راجع به رستم و اسفندیار و اینا
پاسخ:
ندیدمش پس. من فقط یه مجموعه انیمیشن از داستان‌های شاهنامه دیدم. 
می‌دونین به‌نظر من کم‌ترین تقصیر متوجه رستمه اتفاقا. 
جنگه.. جنگ شرافت‌مندانه‌س مگه؟ تو جنگ مگه شرافت‌مندی داریم اصلا که بگیم حالا این گناه داشت، کاش این رو نمی‌کشتن. جنگ سراسرش سیاهی و حیله و نفرته. کی جنگ رو شروع کرد؟ اسفندیار بود دیگه. اگه طمع پادشاهی نداشت که جنگ راه نمی‌نداخت. 
داستان از حیله ی گشتاسپ شروع می‌شه. رستم، شرافتش رو تسلیم نمی‌کنه. کار خوبیم می‌کنه، تسلیم شدن رستم یعنی تسلیم شدن ملت. اسفندیار هم گرچه اولش از در مدارا وارد می‌شه و آدم خوشش میاد ازش، ولی طمع قدرت‌ش نمی‌ذاره کوتاه بیاد. شوقش برای جنگ رو ببین اصلا.. "..چو جوشن بپوشید پرخاش‌جوی/ ز زور و ز شادی که بود اندر اوی‌/ نهاد آن بن نیزه را بر زمین و فلان.."  
اون حمله‌ی زواره هم ناجوان‌مردانه بود، ولی خب توی جنگ جوانمردی هست مگه اصلا؟ بعدش هم رستم باز می‌ره و ملایمت می‌کنه و "بترس از جهان‌دار یزادن پاک/ خرد را مکن با دل اندر مغاک// من امروز، نز بهر جنگ آمدم/ پی پوزش و نام و ننگ آمدم// تو با من به بی‌داد کوشی همی/ دو چشم خرد را بپوشی همی.."  
حتی اون تیر گز و آب رز سیمرغ رو می‌گن نیرنگه. خب رویین تن بودن اسفندیار نامردی نیست؟ :/ آقای زرتشت می‌رن غسل می‌دن، بعد پسره می‌افته به جون ملت که من می‌خوام شاه بشم، بیا بریم وگرنه می‌کشمت،.. رستم حق نداره نذاره بکشنش؟ :/ 
پاسخ:
اصل داستان از گشتاسپ آب می‌خوره. مقصر اول و آخر این اتفاقات اونه. اونه که به خاطر از دست ندادن تخت و تاج پسرش رو به زابلستان می‌فرسته. چرا؟ چون می‌دونه مرگ پسر در زابلستان صورت می‌گیره. همینقدر که رستم رو مقصر نمی‌بینی من اسفندیار رو هم مقصر نمی‌بینم. اینکه فردوسی یه جاهایی طرف رستم رو می‌گیره به خاطر اینه که فردوسی از اساس طرفدار رستمه. در این شکی نیست. ببین رستم براش شرافتش مهمه. و به خاطر آرمانی که داره به هیچ وجه راضی نمیشه بند به پای خودش ببنده. و حتی حاضر نمیشه فرار کنه. و مشخصه که اگر اتفاقی هم رخ بده باز مرگ رو به در بند شدن ترجیح میده. اون طرف اسفندیار قرار داره. اینجا فقط نوع آرمان اسفندیار با آرمان رستم متفاوته. وگرنه تفاوت دیگه‌ای بینشون نیست. اسفندیار طالب جنگ با رستم نیست. این رو بارها در دل داستان می‌بینیم. اگر تن به جنگ میده فقط و فقط به خاطر همون آرمانشه. اسفندیار مرد دینه. وقتی پادشاه بهش دستوری داده معتقده که باید به اون دستور پایبند باشه. معتقده اگه دستور پادشاه رو انجام نداده درواقع یک فرمان الهی رو انجام نداده. و سرانجامش جز آتش دوزخ نیست. شاید اسمش رو بذارین تعصب ولی من اعتقاد دارم این آرمان اسفندیاره. و حاضر نیست از آرمانش کوتاه بیاد.
اگه دلم به حال اسفندیار می‌سوزه به خاطر اینه که ما از اول داستان آخر داستان رو می‌دونیم. می‌دونیم که قرار نیست رستم بمیره. برعکس قراره اسفندیار در پایان داستان کشته بشه. از اون طرف مرگ فرزندان اسفندیار رخ میده. اتفاقی که قرار نبوده شاهدش باشیم ولی به غم‌انگیزترین حالت ممکنش اتفاق می‌افته. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">