۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

یک مهمانی سه نفره

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۳۰ آبان ۹۹
  • ۱۴ نظر

وقتی به شخصیت‌های داستانی فکر می‌کنم، یاد دو شخصیت کوچک و خاص می‌افتم. یکی از این شخصیت‌ها ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی است و دومی شازده کوچولویی که همه می‌شناسیدش. اگر قرار باشد روزی شخصیت‌های داستانی را به یک شکلی از کتاب‌ها بیرون بکشیم، مثلاً با یک پیرینتر سه‌بعدی ان‌ها را پرینت بگیریم و بعد با یک هوش مصنوعی به آن‌ها جان ببخشیم، بدون شک انتخابم همین‌ دو رفیق گرمابه و گلستان خواهد بود. البته فراهم آوردن یک دریای آبی برای ماهی سیاه و یک سیارک کوچک که رویش گل سرخی داشته باشد و یک گوسفند کوچک برای خوردن بائوباب‌ها کار سختی است. اما احتمالاً با همان پرینتر سه‌بعدی کارم راه می‌افتد.

دلم می‌خواهد یک روز مهمانی‌ای بگیرم و هر دوی این‌ها را دعوت کنم. بعد بنشینیم کنار هم و از روز و شب‌هایی بگوییم که از سر گذرانده‌ایم. شازده از سفرش به سیارک‌ها بگوید. از پادشاهی که احتمالاً حالا تمام ستاره‌ها را شمرده و مالکشان شده است. از مرد متشخصی که برای هوادارانش کلاه از سر برمی‌دارد. از روباهی که بازار شایغات پشت سرش حسابی داغ است. و خیلی ماجراهای دیگر که احتمالاً در این سال‌ها باید تجربه‌اش کرده باشد.

بعد یقین نوبت ماهی سیاه است که قصۀ زندگی‌اش را بگوید. اما قبلش برای اینکه خوش‌خوشانمان شود و من هم میزبان خوبی باشم، چایی می‌خوریم و اناری می‌شکنیم. بعد رو می‌کنیم به ماهی سیاه و می‌گوییم: خب رفیق روزهای دور چه خبر از دریا؟ و او شروع می‌کند از ماهی‌های آزاد گفتن و از موج‌های خروشان و طوفان‌ها و ماهی‌گیران ناکس گفتن. و بعد قصۀ ماهیان دیگری را می‌گوید که یکی یکی جویبار کوچکشان را رها کرده‌اند و در این سالیان به سراغ دریای آزاد آمده‌اند. راستش مطمئنم وسط‌ قصه‌ گفتن‌هاش کمی حسودی هم می‌کنم. اینکه من در تمام سال‌ها زندگی‌ام نتوانسته‌ام از یک سری چیزها دل بکنم و نتوانسته‌ام مثل ماهی سیاه باشم، کمی دلگیرم می‌کند. اما مجبورم بپذیرمش. چون هرچه نباشد، او ماهی سیاه کوچولوست و من آدمیزادی که ریشه ندارد و باد همین‌طور این طرف و آن طرف می‌بردش. 

دروغ چرا، تمام این سطرهایی که نوشتم را تمام این سناریو را بارها در ذهنم مرور کرده‌ام. چیزی نیست که حالا در ذهنم ساخته باشمش. سال‌هاست که در ذهنم یک ماهی سیاه کوچولو شنا می‌کند. ماهی سیاهی که یک رفیق شازده‌نامی هم دارد. شازدۀ کوچکی که آن بالاها روی سیارک ب 612 زندگی می‌کند.


پ.ن: این پست را به دعوت بلاگردون و پست کتاب‌چینش نوشته‌ام. اگر دوست دارید، بلاگردون و پست خوبش را دریابید.

دیگر اینکه به رسم هر چالشی باید چند نفر را دعوت کنم. به سبک قدیمی‌ها که ریش و قیچی را دست دیگری می‌دادند، من هم قلم و کاغذ را این‌بار می‌دهم دست: فروزان، جوزفین مارچ، مآه و گلاویژ. دیگر خود دانید. اما روایت داریم هرکس دعوت بلاگردون را اجابت نکند، اهریمن تاریکی نفرینش می‌کند.

از فلفلی تا آتش بدون دود | یادداشت مناسبتی هفتۀ کتابخوانی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۹
  • ۷ نظر
اینکه فلفلی را کنار آتش بدون دود قرار داده‌ام، خیلی هم بی‌علت نیست. فلفلی اولین کتابی بود که در کانون پرورشی فکری امانت گرفتم. شش سالم بود، اما کم و بیش خواندن را به یاری وحید و زهرا یاد گرفته بودم. بعد از آن سال‌ها کتاب جزئی از زندگی‌ام بود یا لااقل این‌طور فکر می‌کردم. از علاقه‌ام به آتش بدون دود و زنده‌یاد نادر ابراهیمی هم که بارها گفته‌ام. 
خلاصۀ کلام ماجرای اینکه چطور به سراغ کتاب و کتاب‌خوانی آمدم را در یادداشتی به مناسبت هفتۀ کتاب‌خوانی در سایت نشر صاد نوشته‌ام. دعوت می‌کنم یادداشت «از فلفلی تا آتش بدون دود» را در نشر صاد بخوانید.

دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۴ مهر ۹۹
  • ۱۱ نظر

شش ماه پیش هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شدم، اول یک دل سیر دلم برای خانه و خانواده تنگ می‌شد. بعد وقتی نیم ساعتی را زیر پتو می‌ماندم و با چشمان باز در و دیوار را نگاه می‌کردم، پیش خودم می‌گفتم چه می‌شود کرد؟ شاید همین روزها این ویروس لعنتی رخت بربندد.

حالا در نخستین روزهای پاییز نیم ساعتی می‌شود که با چشمان باز در و دیوار را نگاه کرده‌ام. این بار اما صدای نفس‌های تک تکشان را به وضوح می‌شنوم. صدای خر و پف‌های بابا، صدای نفس‌های سنگین امید و صدای نفس‌‌های آرام مامان. دارم تمام این دقیقه‌های آخر بودنشان را ذخیره می‌کنم. دارم به این فکر می‌کنم که اگر تلخی آن روزهای فراق نبود، شیرینی روزهای وصال این‌چنین زیر زبانم مزه نمی‌کرد. اگر کمی شانس بیاورم، هنوز نیم ساعتی تا بیدار شدن بابا مانده.

.

پ.ن: دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای چالش جدید رادیوبلاگی‌هاست. چالشی که اجازه می‌دهد چند کلمه‌ای را به شیرینی‌ها و دل‌خوشی‌های زندگی فکر کنیم. 

 از پرندۀ سفید، ماه بالای سر تنهایی است و آرزوهای نجیب دعوت می‌کنم که ادامه دهندۀ چالش باشند.

چند پیشنهاد و مورد نویسی

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۷ شهریور ۹۹
  • ۱۳ نظر

یکم:

اگر رادیوبلاگی‌ها هنوز از خاطرات روزهای دورتان پاک نشده، بنویسم که ما برگشتیم. به این امید که روزهای بهتری را رقم بزنیم. و به این امید که اندکی رنگ بپاشیم به این همه سختی و سیاهی زندگی. پس اگر دوست داشتید (فرض را بر این می‌گذاریم که دوست دارید) رادیو بلاگی‌ها را همراهی کنید. باشید.

دوم:

امروز روز شعر و ادب پارسی است. به همین مناسبت وبلاگ بلاگردون و پست جدیدش را دریابید. (این بار از خیر مزه ریختن با دریابید و دُریابید می‌گذرم.)

سوم:

سری آ اندک اندک از راه می‌رسد. می‌دانم. ربطی به مورد یک و دو نداشت. احتمالاً ربطی به مورد چهارم هم نداشته باشد. به هرحال: «گفتم بگم نگید نگفت.»

چهارم:

بیست‌وهشتم شهریور روز جهانی کتاب الکترونیک است. راستش خودم هم تا همین دیروز و دیدن این پست نمی‌دانستم چنین روزی هم داریم. به هرحال این روزهای کرونایی و تعطیلی کتابخانه‌های عمومی سبب شده تا بیشتر با برنامه‌های کتاب‌خوان رفیق شوم. فهمیدم تکنولوژی هم خیلی چیز بدی نیست و می‌شود بدون بوی کاغذ هم کتاب خواند. تازه این روزها که اغلب کتاب‌ها را با کاغذ بالکی چاپ می‌کنند و چندان بویی هم ندار د. خلاصه حالا که شنیدم کتاب الکترونیک به قدری اهمیت پیدا کرده که یک روز جهانی هم برایش در نظر گرفته‌اند، کلی ذوق‌زده شدم. این مقدمه را گفتم تا برسم به اینکه: اگر اهل کتاب‌خواندن به کمک برنامۀ طاقچه هستید، این پست از وبلاگ پژوهشگر را از دست ندهید. 

پنجم:

شب‌ها قبل از خواب مسواک بزنید و مراقب وسایل الکترونیکی خود باشید. امضاء: یک زخم‌خوردۀ اقتصادی.


برای وبلاگ و کلماتش

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۹
  • ۲۶ نظر

راستش فکرش را هم نمی‌کردم روزی نوشتن از وبلاگ برایم این‌قدر سخت باشد. حامد (وبلاگ فانوس) به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی دعوت کرده بود تا از وبلاگ و تجربیات وبلاگ‌نویسی‌ام بنویسم. در این دو روز گذشته بیشتر به وبلاگ و جایگاهی که برایم دارد فکر کردم. من وبلاگ نویسی را به صورت جدی از همین وبلاگ شروع کردم و در تمام این سالیان از اینجا تکان نخورده‌ام. چهاردهم مهرماه ششمین سالی است که وبلاگ‌نویس شده‌ام. به هیچ عنوان دوست ندارم از کنار این تاریخ ساده عبور کنم. وبلاگ برایم آن‌قدر مهم بوده که تاریخ تولدش را هرگز یادم نرود. حالا اینکه هرسال نزدیک مهر حال و روز ناخوشی دارم هم از شانس بد روزگار است. برای دانش‌آموز و دانشجو جماعت مهر همیشه نخستین ماه سال است. من هم با اینکه دیگر دانشجو نیستم، مهر هنوز  برایم حکم رسیدن به پایان راه و شروع‌ مسیرهای تازه را دارد. همین است که درست هرسال روزهای شهریور و مهر اوضاعم کمی شلوغ پلوغ است. شاید اگر اردیبهشت وبلاگ‌نویس شده بودم یا مرداد ماه آمده بودم سراغ بیان، آن‌وقت تولد وبلاگم را هرساله جشن می‌گرفتم و به افتخارش کیک و نوشابه می‌خوردم. 

 حالا که می‌خواهم از نخستین تجربه‌های وبلاگ‌نویسی‌ بگویم، ترجیح می‌دهم از کمی عقب‌تر شروع کنم. شاید از نخستین برخوردهایم با شبکه‌های مجازی. مثلاً از گودر. گودر یک بخش مجازی کوچک وابسته به جیمیل بود. یک شبکه مجازی جمع‌وجور که ته تهش می‌توانستیم با آن لینک و متن به اشتراک بگذاریم. نخستین بار خاله بود که مرا با گودر آشنا کرد. گمانم پنج شش ماهی از گودری شدنم گذشته بود که گوگل از پروژۀ گوگل پلاسش رونمایی کرد. شبکه‌ای که قرار بود جایگزین گودر شود و ما نیز به اجبار به آنجا کوچانده شدیم. در همان روزها دیگرانی هم بودند که دل گروی فیسبوک داشتند؛ اما به شخصه فیسبوک را دوست نداشتم. برایم پلاس شبکۀ سرگرم‌ کننده‌تری بود. دوستان خوبی هم داشتم. در پلاس کارم به اشتراک گذاشتن متن‌های ادبی، شعر و گاه دست‌نوشته‌های بی‌ارزش خودم بود. 

ترم سوم دانشگاه به هر پوست‌کندنی که بود همراه امید مجوز انتشار مجلۀ خوابگاه را گرفتیم. ایده‌اش از امید بود. بدو بدو‌هایش هم با امید بود. حتی کارهای طراحی و پرینت و توزیع نشریه را هم امید انجام می‌داد و من تنها سردبیر ساده‌ای بودم که فکر می‌کرد خوب می‌نویسد. بعدها توی چند نشریۀ دیگر هم نوشتن را ادامه دادم. نقد می‌نوشتم. به فلانی و بهمانی می‌تازیدم و گاهی سعی می‌کردم طنزنویسی را هم امتحان کنم. آغاز آشنایی‌ام با کیومرث صابری عزیز در همین تلاش‌های نافرجام برای طنزنویسی شکل گرفت.

این دایی مرحومم بود که پای مجله‌های گل آقا را نخستین بار به خانه باز کرد. مجله‌هایی که پر بود از کاریکاتور و نقاشی‌های رنگی رنگی. ما هم هنوز سنی نداشتیم. بچه بودیم و کیف می‌کردیم از تماشا و خواندن لطیفه‌های مجله‌های دایی. بماند که چیزی نمی‌فهمیدیم. بعدها با مجله‌های بچه‌ها گل آقا آشنا شدم. کتابخانۀ پرورشی فکری کودک هر ماه چند شماره بچه‌ها گل آقا می‌آورد. سر مجله‌ها دعوا بود. همین شد که مدیر کتابخانه مجبورمان می‌کرد مجله‌ها را در همان کتابخانه بخوانیم و باهاشان سرکیف بیاییم. 

بعدها ترم چهارم دانشگاه بود که شده بودم مشتری دائمی کتابخانۀ انسانی. آن‌قدری که کتابخانۀ انسانی می‌رفتم، رنگ میز و صندلی‌های کتابخانۀ مهندسی را نمی‌دیدم. یک‌بار در همین گشت و گذارها چشمم خورد به گزیده‌ دو کلمه حرف حساب گل آقای مرحوم. کتابخانۀ علوم انسانی دو جلد از چهار جلدش را داشت. روزهای امتحانات بود. اما با خواندن همان چند صفحه اول آن‌قدر از شوخی‌ها و کتاب خوشم آمد که بیخیال ترمودینامیک و محاسبات عددی شدم و دل دادم به گل آقای مرحوم. نتیجۀ خواندن این دو جلد کتاب هم دست‌آخر شد افتادن ترمودینامیک دو. درسی که بعدها به اجبار معرفی با استادش کردم بلکه درس و دانشگاه تمام شود.

تابستان نود‌وسه هنوز با فاصله مزخرف‌ترین تابستان زندگی‌ام است. روزهای آخر دانشجویی بود و قرار بود برویم اردوی مشهد. نتیجۀ کنکور کارشناسی ارشد آمده بود. امید چندانی نداشتم ارشد جایی قبول شوم. دایی کاشان بود. دو هفته مانده به امتحان‌های پایان‌ترم ما می‌خواستند بروند مشهد. دو هفته بعدش جشن عید شعبان بود. علی از خانه ماشین آورده بود و رفته بودیم دور دور و حسابی خوش گذشته بود. چند هفته‌ای می‌شد از خانه بی‌خبر بودم. کسی کاری به کارم نداشت و من هم سرگرم امتحان‌ها و روزهای آخر دانشگاه بودم. امتحان‌های ترم که تمام شد، بعدش رفته بودیم مشهد. خوش گذشته بود. وسط صحن انقلاب بود که گوشی تلفن همراهم را دست گرفتم. پیامکی نوشتم و برای تمام اعضای خانواده فرستادم‌. برای همه ازجمله دایی. برایشان آرزوی سلامتی کرده بودم و گفته بودم که نایب‌الزیاره‌شان خواهم بود. روز اول ماه رمضان بود که برگشتم سمیرم. بابا پیراهنی مشکی به تن داشت و ریش‌هایش بیش از حد معمول بلند بود. پرسیدم کسی فوت کرده؟ و جوابش این بود که یکی از پیرمردهای فامیل به رحمت خدا رفته است. سخت است نوشتن این چند خط. از خیرش می‌گذرم. نمی‌خواهم احساساتی شوم‌. یک ساعت بعدش فهمیدم یکی از پیرمردهای فامیل، همان دایی بود. دایی‌ای که یک ماه پیش دیده بودمش. کنارش راه رفته بودم و برای نخستین بار پای گل آقا را به خانه‌یمان باز کرده بود. تابستان نودوسه وحشتناک بود.

مهرماه نودوسه دیگر کاشان نبودم. سمیرم هم نماندم. همان روزهای اول بساطم را جمع کردم و آمدم کرمان. دو هفته از کلاس‌ها رفته بود که دانشگاه باهنر را پاگشا کردم. بابا که من و وسیله‌هایم را توی خوابگاه گذاشت و رفت، احساس کردم چقدر در این دنیا تنها شده‌ام. کاشان لااقل این حسن را داشت که تنها نبودم. اینجا اما همه چیزش بوی غربت می‌داد.

حالا تازه رسیده‌ام به چهاردهم مهرماه نودوسه. یادم است توی خوابگاه نشسته بودم‌. لپ‌تاپ حسین دستم بود و صفحه گوگل پلاس را بالا و پایین می‌کردم. هربار که لپ‌تاپ حسین را قرض می‌گرفتم، دلم خوش بود به چراغ‌های سبزرنگ صفحه چت جیمیل. چت کردن شده بود بخشی از زندگی‌ام. بخشی از زندگی که تا حدودی غم غربت را می‌شست و می‌برد. چهاردهمین روز مهرماه را با امید بودم. نشسته بودیم و از خاطرات روزهای دور می‌گفتیم. از نشریه، از سختی‌های دانشگاه، از غم و درد دوری و ... سر همان مکالمه بود که امید دعوتم کرد تا یک وبلاگ داشته باشم. صفحه بیان را جلوی رویم گذاشت و گفت اسم وبلاگت را بگذار سردبیر. به یاد تمام روزهای سردبیری. حالا که به آن روز و ساعت فکر می‌کنم، می‌بینم شانس یارم بود که بیان آن روز اجازه نداد از اسم و آدرس سردبیر استفاده کنم. پیغام خطایش این بود که این آدرس‌ها تنها برای کاربران ویژه در دسترس است. من هم که مسلما کاربر ویژه‌ای نبودم‌. چتد ثانیه‌ای چشمانم را بستم. دنبال اسم مناسبی برای وبلاگ بودم. بعد یاد گل آقا افتادم. یاد کتابخانه کودک افتادم. یاد دایی افتادم. یاد تمام روزهایی که دو کلمه حرف حساب می‌خواندم. و یاد وبلاگ دایی که در بلاگفا بود و اسمش آقاگل بود و دیگر هیچ‌وقت قرار نبود به‌روز شود. تصمیمم را گرفتم. آدرس را وارد بخش پیشنهادی بیان کردم و دکمه تایید را زدم. 

حالا با کمی ارفاق شش سالی می‌شود که وبلاگ‌نویسم. روزهای اول بیشتر شعر و بریده کتاب می‌گذاشتم. روزهایی که اینجا پرنده‌ای پر نمی‌زد و امید و یکی دو نفر دیگر تنها خواننده‌هایش بودند‌. بعدها تصمیم گرفتم از دردسرهای خوابگاه و دانشگاه بنویسم. تجربه جالبی بود‌ و این حسن را هم داشت که خانواده می‌فهمیدند کجا سرم گرم است و چه چیزهایی را از سر گذرانده‌ام.( هیچ‌وقت آدرس وبلاگم را از کسی مخفی نکرده‌ام.) البته بخشی از این پست‌های خاطره‌گون حالا دیگر در دسترس نیستند. گمانم بعضی از پست‌های شعر و متن‌های ادبی را هم حذف کرده باشم. این روزها دلم می‌خواهد بیشتر بنویسم‌. اما دیگر به اندازه روزهای دانشجویی دغدغه‌مند نیستم. شاید در گرفتاری‌های زندگی غرق شده‌ام. شاید هم برعکس، کمی پخته‌تر شده باشم و هدفم از زندکی رنگ و بوی مشخص‌تری به خود گرفته باشد. هرچه هست به خودم قول داده‌ام این روزها که تمام شود، بیشتر سراغ وبلاگ را بگیرم و بیشتر بنویسم.

راستش یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد برگردم به قبل از تابستان نودوسه. اما در همین رفت و برگشت کوتاه زمانی باز هم مطمئنم راه و رسم وبلاگ‌نویسی را دوباره از سر می‌گرفتم. 


پ.ن: آغازگر این چالش مجید اسطیری (وبلاگ آلپرولازم) است. به پیشنهاد مجید باید در پایان متن از سه نفر دیگر دعوت کنم تا به این چالش بپیوندند. به همین جهت دعوت میکنم از:

آبلوموف(رحیم فلاحتی)، تویی پایان ویرانی( عارفه) و بندباز تا ادامه دهنده‌ی این مسیر باشند.


برای سه ماه و چند روز پیش؛ برای سه ماه و شاید چند روز بعد

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۹
  • ۲ نظر

:: پاسخی به فراخوان وبلاگی فصل پایان ::


اینکه آدم به سه ماه و چند روز بعدش فکر کند همین‌طوری هم چیز عجیبی است. اما چاره‌ای ندارم. البته دروغ چرا، اینکه فکر کنی همه چیز تا سه ماه و چند روز بعدش تمام شده، تمام دفترهای زندگی بسته شده و دیگر خبری از این همه دغدغه‌های ریز و درشت روزانه نیست، همین مسئله خودش یک حس اطمینان خوبی به آدم می‌دهد. برای همین است که به ذهنم اجازه داده‌ام برای خودش مشغول بازی بازی شود. ولش کرده‌ام به امان خدا که هی برود به گذشته بعد بدود، بدود، بدود تا برسد به سه ماه بعد و باز دوباره همین مسیر را طی کند. هی برود سراغ آدم‌های مهم زندگی‌اش و دوباره به سه ماه بعدش فکر کند. برگردد و این‌بار برود سراغ خاطرات مهم زندگی‌اش و دوباره بدود تا سه ماه آینده. و باز و باز و باز. 

اول فکر می‌کردم با شنیدن این خبر همه چیزم فلج شود. حالا اما یک حس اطمینان خاطر خوبی دارم. به همۀ روزهای زندگی‌ام که فکر می‌کنم، می‌بینم همیشه از اولین قدم‌ها ترسیده‌ام. دقیقاً درست است. من همیشه از اینکه کاری را شروع کنم، بیشتر از خود کار می‌ترسم. ولی در نقطۀ مقابلش، پایان‌ها هرگز برایم ترسناک نبوده‌اند. حتی به این فکر می‌کنم که گاهی وقت‌ها که خسته می‌شده‌ام، به خودم نوید پایان را می‌دادم. مثلاً هر بار که بابا شوق سازندگی‌اش می‌گرفت و یکی از دیوارهای خانه را خراب می‌کرد، سر آن کلنگ اول، سر آن تصمیم ناگهانی بابا می‌ترسیدم؛ اما بعدش همه چیز به یک‌باره ساده می‌شد. بعدش فقط به پایان فکر می‌کردم. به اینکه بالاخره مجبور است یک جایی تمام شود. حالا یک بار بالا بردن دیوار در ضلع دیگری از خانه نقطۀ انتهایی کار بود و یک بار رنگ کردن در و پنجره‌ای که تازه کار گذاشته بودیمش 

احساسم این است که کلنگ اول را زده‌ام. قدم اول را برداشته‌ام. همین است که حالا همه چیز از همین‌جا برایم روشن و واضح است. نقطۀ پایان قدم به قدم جلوتر می‌آید و من می‌دانم که فقط سه ماه و شاید چند روز دیگر وقت دارم. همین باعث آرامش خاطرم است. از مسیر ترسی ندارم. البته چیزی هم برای ترسیدن نیست. شاید اگر قرار بود همه چیز جور دیگری رقم بخورد، از حالا باید ترس غصه‌ خوردن نزدیکانم را داشته باشم. ولی با این سروشکل، خیالم جمع است که آن‌ها هم وقت زیادی برای این‌ فکر و خیال‌ها ندارند. مطمئنم آن‌قدر فکر و خیال‌های متفاوت به سرشان هست که عملاً به این روزهای من فکر نمی‌کنند. از این بابت خیالم جمعِ جمع است. و حقیقتاً چه خوب.

فقط تنها نگرانی‌ام برای وقتی است که دیگران هم خبر را بشنوند. نگران این هستم که آن‌ها توان لازم برای سرپا ماندن را نداشته باشند. نگران همان واکنش اولشان به خبر هستم. اینکه آن‌ها نتوانند این سرنوشت حتمی را بپذیرند، برایم دلهره‌آور است. کاش می‌شد همه چیز را مخفی کنم. کاش می‌شد دور گوش‌ها و چشم‌هایشان یک دیوار فرضی بکشم و کاری کنم.

راستش نمی‌دانم انتخابم درست است یا غلط. به هرحال قضیه همین امروز فرداست که لو برود. اینکه خودم زودتر بگویمش، شاید کار را راحت‌تر کند. اصلاً اولین تصمیمم برای این روزهای باقی مانده همین است. بعدش هم هرچه آید، خوش آید. دیگر قرار نیست از این بدتر بشود که. هست؟


+ پ.ن: عارفه روزهای آخر اردیبهشت دعوتم کرده بود تا برای فصل پایان بنویسم. خوشبختانه خودش بود و به یادم آورد. وگرنه شاید تا سه ماه و ده روز بعد هم یادم نمی‌آمد که به فراخوان وبلاگی دیگری هم دعوت شده‌ام. خلاصۀ کلام با تشکر ویژه از سید طاها و عارفه.

قاب دلخواه من

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۳۱ مرداد ۹۹
  • ۲۱ نظر


به تمام شب‌هایی فکر می‌کنم که ماه کامل است. به تمام شب‌هایی که از لابه‌لای برگ‌های نخل خودش را می‌رساند به پنجرۀ اتاق و اصرار دارد که: «شب نه وقت خواب است.» 

برای من شب چیزی بیشتر از هفت هشت ساعت خواب و تاریکی است. برای من شب سراسر آرامش است و تنهایی. پر است از ستاره و نور ماه. شب برایم پرده‌ای از همان چیزی است که فیزیک‌دان‌ها به آن می‌گویند «ماده‌ تاریک». چیزی ورای زندگی. مثل یک فضای تهی و تمام ناشدنی. اگر به اختیار قرار باشد بخشی از بیست‌وچهار ساعت روز را برای زیستن انتخاب کنم، بی‌شک انتخابم همین درازنای شب است. اصلاً همین است که از شب‌های زمستان بیشتر از هر فصل دیگری خوشم می‌آید و به همان میزان از روزهای دراز تابستان دل‌خوشی ندارم.

اینکه عکس را چپ‌اندرقیچی می‌بینید، برای این است که خواستم دقیقاً همان قابِ دلخواه خودم را به اشتراک بگذارم. از همان زاویه‌ای که شب‌ها به آسمان خیره می‌شوم. همین‌طور از پایین به بالا و همین‌قدر چپ‌اندرقیچی!


پ.ن: ارادتمند دوستان بلاگردون و تشکر از هلمای عزیز برای دعوتش.


و حالا بلاگردون

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۸ مرداد ۹۹

در آیات و روایات است که: 

بلاگردون را چو دریابید دُر یابید.

حالا بازهم میل خودتون رفقا.