دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم:
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
ﮔﻠﭽﻴﻦ ﮔﻴﻼﻧﻲ
نمایش کمتر
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۰۱:۳۹
آقاگل ‌‌

aghagol




آه....


کی اشکاتو پاک میکنه

شبها که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه

وقتی منو نداری؟

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره

از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟

از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته؟

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد

شب برسه به فردا

کی از سرود بارون

قصه برات میسازه

از عاشقی میخونه

وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون

چشماشو هم میذاره

نکنه ستاره یی بیاد

یاد تو رو نیاره

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۳ ، ۰۱:۳۰
آقاگل ‌‌


خونه داری از نوع مهندسی شیمی!!!!


توضیح اینکه بخار فشرده حاصل از زود پز باعث گرم شدن آب می شود و سپس به داخل بطری رفته و جمع آوری می گردد.

دقیقا شبیه یک کندانسور 

‎وقتی یه مهندس شیمی خونه دار میشه :D‎
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۲۳:۳۲
آقاگل ‌‌

  یاد بگیریم که نقد کنیم و نظر بدهیم!!!

  اساسا نقد چیز خوبیست اگر منصفانه باشد صدالبته!

  "هدف نوشتن نیست 

   هدف خوب نوشتن است

   برای خوب خوانده شدن"

  و این امر محقق نخواهد شد مگر با نقد دوستان و آشنایان!!!

  پس نقد کنید لطفا...


امضاء: آقاگل


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۸
آقاگل ‌‌

یکی از دلهره آورترین کارها برای من  اینست که لحظه ای از خود جدا شوم و از بیرون خودم را به نظاره بنشینم!!!

شاید بگویید دیوانه است!

و یا قاه قاه بخندید!
اما من یخ میکنم از ترس و دلهره!!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۲۱:۵۴
آقاگل ‌‌

صفحه‌ ۲۰ از کتاب" 1984" نوشته‌ جورج اورول  ترجمه حمیدرضا بلوچ


وزارت حقیقت یا همان مینی ترو در زبان نوین. به طرز شگفت‌آوری در میان چشم‌انداز، خودنمایی می‌کرد. ساختمان عظیم هرمی شکل به رنگ سفید، که به صورت پله‌پله تا ارتفاع سیصد متر بالا رفته بود. از جایی که "وینستون: ایستاده بود سه شعار حزب را که به نحوی موزون بر نمای سفید ساختمان به طور برجسته نوشته بودند، به راحتی می‌شد خواند:
جنگ، صلح است
آزادی، بردگی است
نادانی، توانایی است
آن طور که می‌گفتند وزارت حقیقت شامل سه هزار اتاق در بالای طبقه‌ی همکف و همین تعداد اتاق در زیرزمین بود. در تمام شهر لندن تنها سه ساختمان دیگر با این اندازه و شکل وجود داشت. این چهار ساختمان، کلیۀ عمارت های اطراف را تحت‌الشعاع قرار داده بوند، و از بالای عمارت پیروزی هر چهارتای آن‌ها دیده می‌شد. محل استقرار چهار وزارتخانه‌ای بودند که کل تشکیلات دولت بین آن‌ها تقسیم شده بود: وزارت حقیقت که با اخبار، تفریحات، آموزش و هنرهای زیبا سروکار داشت؛ وزارت صلح که به امور جنگ می‌پرداخت؛ وزارت عشق که برقراری قانون و نظم را بر عهده داشت؛ و وزارت فراوانی که مسئول امور اقتصادی بود. نام وزارتخانه‌ها در زبان نوین چنین بود: مینی ترو، مینی پکس، مینی لاو، مینی پلینتی.
ترسناک‌ترین وزارتخانه، وزارت عشق بود. هیچ پنجره‌ای در آن نبود. وینستون تا به حال به آنجا نرفته بود و حتی از پانصدمتری اش هم رد نشده بود. ورود به آنجا فقط برای انجام کارهای اداری و آن هم پس از عبور از موانع پیچ در پیچ، سیم‌های خاردار، درهای فولادی و مسلسل‌های مخفی ممکن بود.



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۲
آقاگل ‌‌

پایان کتاب :

این قسمت رو بخونید، پایان سیاه و غم زده اخر کتاب، رو نشون میده.

«پاهای وینستون در زیر میز بی اختیار حرکت می کردند، از جایش تکان نخورده بود، ولی در فکر داشت می دوید، با جمعیت بیرون همراه بود و از شادی فریادهای کرکننده سر می داد. دوباره به تصویر برادربزرگ نگاه کرد. غولی که جهان را در چنگ داشت! صخره ای که لشکریان آسیا بیهوده خود را به آن می کوبیدند! او می اندیشید که چگونه ده دقیقه پیش، فقط ده دقیقه پیش هنگامی که هنوز نمی دانست اخبار رسیده از جبهه ها حاکی از پیروزی یا شکست است، قلبش همچنان سرشار از ابهام و احساسات متناقض بود. اه، چیزی بیش از ارتش اوراسیا معدوم شده بود! از اولین روز دستگیریش در وزارت عشق، خیلی چیزها در وجودش تغییر کرده بود، اما هنوز، آخرین، حیاتی ترین و شفاپخش ترین تغییر صورت نگرفته بود.
صفحه سخنگو همچنان درباره اسیران، غنایم جنگی و کشت و کشتار صحبت می کرد، اما همهمه بیرون کمی آرام شده بود. مستخدم ها به کارهایشان مشغول شده بودند. یکی از آنها با بطری جین نزدیک شد. وینستون که در رؤیای خود غرق بود به پر شدن گیلاسش توجهی نشان نداد. دیگر نمی دوید و یا از خوشحالی فریاد نمی زد. به وزرات عشق فکر می کرد، همه چیز را فراموش کرده و روحش به پاکی برف شده بود. در دادگاه عمومی و در جایگاه متهم، مشغول اعتراف کردن و نام بردن از افراد مختلف بود. در حالی که یک نگهبان مسلح پشت سرش بود، از راهروهای پوشیده از کاشی های سفید چنان می گذشت که گویی زیر آفتاب قدم می زند. گلوله ای که مدتها انتظارش را می کشید، داشت به مغزش نزدیک می شد.
به آن چهره غول آسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیل های سیاه چه لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کج فهمی احمقانه ای! چه قدر خودسری و نادانی، که دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین می داد از چشم هایش به روی بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق می ورزید.»


  
   
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۰۵
آقاگل ‌‌

.
یکی از بهترین کتابایی که خوندم توی این چند وقت قطعا همین کتاب بود.
ویژگی یک کتاب خوب اینه که بتونی روی صفحه سفید مغزت به نمایش درش بیاری. و این کتاب آنقدر با جزییات وصف شده که به راحتی میشه اون رودر ذهن تجسم کرد و باهاش پیش رفت.
یکی دیگه از ویژگی های خوب کتاب قابل پیش بینی نبودن اونه.
درحالی که تصور میکنی که در آینده انقلابی در راه خواهد بود، اما به یک باره همه چیز تغییر پیدا میکنه و در نهایت یک پایان تلخ جای یک انقلاب زیبارو میگیره.
.
قسمت هایی از کتاب:
 
زمانی باور داشتن به اینکه زمین به دور خورشید میچرخد. نشان دیوانگی بود و امروز باور داشتن به اینکه گذشته تغییر ناپذیر است!!
.
آزادی آن آزادی است که بگوییم دو بعلاوه بدو میشود چهار.
این قضیه که تصدیق شود سایر چیزها بدنبال می آید!!!
.
جنگ صلح است.
آزادی بردگیست.
نادانی توانایست.

.
و بسیاری جملات زیبای دیگر...



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۷:۴۵
آقاگل ‌‌