۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

چالش زبان مادری خودوم!

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۶ اسفند ۹۵
  • ۴۵ نظر

سلام.

اول از همه تشکر میکنم به خاطر اینکه همراهی کردید. همه کارها و پست ها عالی بود. دست مریزاد همگی. (البته اضافه کنم تا فردا شب هنوز وقت دارید. و ما خوشحال می‌شیم که با لهجه و زبان مادری شهرهاتون آشنا بشیم.) 

 

و اما، میدونم الان نِشِستِین هی میگوین آقاگل سَرمون کلاه گذاشت. پَه چرا خودیش نخوند؟ دیشو بونِه اُوُردَم که گوشیم خَرابَه. ای گندوم و علی گوهری اومَدَن گفتن وَخی خودِتِه ضَف کو! با لپ تاپم میشَه صدا ضبط کوُنی. خُب دیگه موند تا دَم پَسینی که یِهوُی دکتر میم دَرونِمون گفت وخی بریم کوه! خلاصه با یکی از بچا وَخسادیم رَفتیم کوه.(بعدن پست کوه نوردی میذارَم با عکساش. ایدَفِه رفتیم اشکفت راز) دیگه آفتو داشت غروب می‌کرد داشتیم بر می‌گَشتیم پاین که با گوشی یکی اَ بَچا صِداره ضَبط کردم. بَرِه هَمی اِنگار صدایِ باد و طیفون میات. و البته که دسترسی به متن زیر نداشتم او بالا. الانَم رَگ شیرازیم گِرِفتَه حیصِله‌ام نَمیشَه متن پایینی رِه تغییر بدم. کُلیتِیش هَمی پاینیه. ولی مُمکِنَه یِخدِه(یک خورده‌ای) فرق کوُنَه.   

 

خُب بِریم سُراغ حکایت سعدی:

 

 "میگَه که یک روزی یک شاعر پَچَلی(کثیف-چرک) تو ای سرما که تو سَر سَگ بِزَنی بیرون نَمیرَه هِلِک هِلِک(helek helek) وَخساد رَفت پیش رئیس دزدا. یک خورده‌ای بَرَش شعر و شاعری کرد تا یه پیل پَلِه‌ای(پول و پله) بش بِدَن. ولی از شانسیش رئیس دزدا حال و حِیصِله دُرُس حِسابی نداشت. بش گفت "وَخی خُودتِه ضَف کو" اوی کَلِه کوچونَک(kale kochonakخطابی غیر مودبانه نسبت به زیر دست) وَخی لباسا ای مَرتیکه‌رِه (یک عبارت فحش مانند که مثل لفظ خره تو اصفهان می‌مونه. و خیلی وقتا فحش نیست!)  بِکَنین و وِرِش بدین تو برفا تا جونِش دراد! خلاصه دَس پاشه گرفتن وِرِش دادن بیرون و از شانسیش هرچی سگ بید افتاد دنبالیش. ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو. یهویی واستاد یک کُتُری(kotor سنگ ) بَردارَه وِردَه هواشون دید زیمین یخ زَدَه. گفت پَععع از شوما دیگه. خدا ریشَتونِه بِکَنَه سَگاره وِل کَردِین کُتُرارَم بَستِین؟ هو باز پارِه گذاش به دو!

 

رئیس دزدا یهو دید ایکه اِنگار پِسَر هاشومی حج بَراتَه!(این قسمت ها فقط در نسخه خطی موزه لوور فرانسه موجوده! و در دیگر کتاب ها نیست!) گفت اِی خاک بِه خُلتون!(kholtonهمون خاکر بر سرتون) که صُب بُواشِه(boovashe باباشه) وَر میدارَه میارَه. بِرین بیگیرین بیارینِش. هوسا(hosaوقتی که) که اومد بِش گف حالا چیچی میخوای؟ گف عام وِلوم کو. مِی تو کُجای؟ بی بِرو دَس خدا(لهجه ما یک جاهایی خیلی شبیه شیرازی هاست!) هَمو لباسا مَنِه بده هیچی دیگه نَخواستیم. تا دو دیقه پیش دادِه بید سَگا بُخورَنمون حالا میگَه چیچی میخوای! 

 

امیدوار بید آدمی به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نی شر مرسان

 

رئیس دزدام که دید ای پِسَر هاشومی حَج چِراغ علی هستُ صَبا یک شَری بَرَشون میشَه گفت یک پیل پَلِه‌ی بِش بِدین یک لباس نوئیَم بِش بدین تا بِرَه شَرِشِه بِکَنَه. مَرتیکه تا هم حالای سگ داشت میخُوردِشا باز اومَدَه بَرِه مَن شِر و وِر میخونَه! "

 

ایم حکایت سعدی به زبان سیمیرومی. تو زبان سیمیرومی خیلی وقتا واو به ی تبدیل میشه.(مثل سریال شب‌های برره!) و ایکه خیلی جاوا به جای کسره فتحه تلفظ میشه. مثل همین "میشِه" که ما می‌گیم "میشَه!" یک سری عبارت‌های خیلی قدیمی هم هس که فقط خودمون میفَهمیم. مثل همو "کَلِه کوچونَک!" بعضی عبارتا هم معنیشه حتی خودمونَم نَمیفَهمیم! ولی استفاده میشَه و یه منظوری ره میرسونه! مثل "کاله بیریج شد!"(kale birij) یا خاندولی جاندولی(khandoli jandoli). اولی یعنی یک چیزی بدجوری سوخت. دومی هم موقعی که چن نفر بَدجوری میرَن تو بحث و صحبت(بخصوص خانما) میگن دارن خاندولی جاندولی میکنن!

همی.

 

 


دریافت

 

تالا کوه نورد به ای خوش صِدای دیده بیدین؟ 

چالش زبان مادری

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵
  • ۱۲۲ نظر

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این‌بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست‌ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب کردم که در زیر می‌بینید. حکایتی که در کتاب‌های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده‌ایدش. حال از شما دوستان خواهش می‌کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری‌تان بازنویسی و در وبلاگ‌هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آخر این هفته.) با ذکر این نکته که لزومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به خرج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید. 

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده‌ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم‌نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ‌ها و زبان‌های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم‌نشینی شرکت کنند.  

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن کردند. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین شیرازی (بالاخره هر دوتاشون شیرازی بودن بهتر زبان همدیگر رو می‌فهمن):دی

واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می‌شیم.

- بچه‌های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی کردند. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد. 

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین‌تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این  هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اهداف این همنشینی آشنایی با زبان‌های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی‌دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش. 

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی خراسانی که به گفته‌ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض  خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا کردم. به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان. 

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست  وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته‌اند و اجرا کرده‌اند.

-یک مهمون هم از بلاگفا داریم. بشنوید و ببینید این پست Ghazal Azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ‌ترین و گسترده‌ترین زبان‌های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست‌ها و فایل‌های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی‌ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی کردند. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق‌ها و بهترین وبلاگ نویس‌های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا دیشب هی بهشون اصرار می‌کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می‌کردند:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید. 

-صحبت از لهجه تهرونی شد. خب باید بگم اگه خورشید زوایای مخفیِ دهه60 به قبلِ لهجه تهرونی رو نشونمون داد، در این پست، یا فاطمه الزهرا زوایای روشنِ دهه 80 به بعد این لهجه رو قصد داره که نشونمون بده.


- گله مند بودیم که چرا از جنوب کشور دوستان همراهی مون نکردند. تا اینکه خانم فرشته با این پست خودشون رو از بندر گناوه به اینجا رسوندند. متشکریم. 

-اهوازی های عرب زبان یکی از خون گرم ترین و مهمان نوازترین افراد این کشورن. این رو بدون اغراق میگم. به این دلیل که توی برگشت از سفر کربلا ماشین مون خراب شد و تا ساعت یک و دوی شب مهمون این دوستان بودیم. خب همه این هارو گفتم تا دعوتتون کنم تا یک پست به زبان شیرین عربی اهوازی رو بهتون معرفی کنم. بفرمایید. از وبلاگ در آرزوی جهانی امن

-نوبتی هم باشه نوبت خودمه! لهجه سمیرمی تقریبا آمیخته‌ای از لهجه اصفهانی و شیرازی هست. که البته به زبان شیرازی نزدیک تره. به نوعی که در اولین برخورد همیشه فکر می‌کنن شیرازیم. بفرمایید ببینید و بشنوید. از وبلاگ دو کلمه حرف حساب!


-یکی دیگه از شرکت کنندگان خانم خوشبخت بودند. ببینید خودتون متوجه می‌شید.

-این پست خیلی ویژه است، دوستان خانم واران زحمت کشیدند و به چند زبان مختلف جکایت فوق رو خوندند. که واقعا باید از ایشون و دوستاشون تشکر کنم.

-لهجه کرمونی‌ها رو خیلی دوست دارم. و به همین دلیل هم این پست‌ رو خیلی دوست دارم. و امیدوارم نویسنده اش در کنکور پیش رو موفق باشه :)

-و اینک در انتظار لحظه های خوب با همکاری دوستش مهسا، باید ترکی باشه. ولی نمی‌دونم ترکی چه منطقه‌ای هست.


- خوشحالم که هنوز دوستانم در این چالش شرکت می کنن، خانم آرورا دست مریزاد. متشکرم. البته پست شون رمز دار هست و خب طبیعتاً اگر دوست داشتند بهتون رمز میدن.

-خانم افرا هم زحمت کشیدن و با نوشتن این پست خیلی خیلی عالی و سر ذوق آورنده به این هم نشینی پیوستند. فوق العاده بود. کوردهای کورمانجی من رو یاد کتاب کلیدر محمود دولت آبادی می‌ندازه. و ترکمن صحرا هم که من رو می‌بره و غرق می‌کنه وسط داستان گالان و سولماز و بویان میش عاقل؛ منو می‌بره وسط صحرای اینچه برون... آلنی اوجا و مارال. عالی عالی عالی.

-آقا میثم، دیر اومدن ولی بالاخره اومدن :) دستتون درد نکنه. دست رساننده هم درد نکنه. این هم لینک پست شون.

برای تمامی مادران...

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵
  • ۱۸ نظر

 

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

شعر را می‌فهمد

مادرم قافیه‌ی لبخند است

وزنِ احساس

ردیفِ بودن

مادرم مثنوی معنوی است

حافظ و سعدی و خیّام و نظامی

اصلاً...

مادرم شعرترین منزوی است

من رباعی هستم

خواهرانم غزل‌اند

پدرم شعر سپید...

صبح، بیدل داریم

با کمی نان و پنیر

ظهر سهراب و عطر ریحان

شب، رهی یا قیصر

 

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

دفتر شعرش آب

ناشرش آیینه

و محلّ توزیع

خانه‌ی کوچک ما...

 

 

س.ن:

1-شعر بالا پیشکشی باشد به تمامی مادران. اگر دوستش داشتید برای مادرانتان بخوانید.

2- این پست هدیه‌ای است برای تولد یک بلاگر و برای مادرجان بهارشان...

3-حال دیگر تقریبا وارد فردا شده‌ایم. و دیگر امروز نیست. و در واقع فرداست. با این حساب روز پنج شنبه است، پس فاتحه‌ای بخوانید برای شادی مادرجان بهارِ جولیک. و دیگر مادرانی که می‌دانم یک جایی آن بالاها حواسشان به فرزندانشان هست. و فرزندانشان پارتی خوبی آن بالاها دارند.

4- یاد آهنگ مادرانه‌ی خسرو شکیبایی افتادم. می‌گفت: "مادر من مادر من تو یاری و یاور من تو یاری و یاور من..."

کمپین کتابخانه امید :)

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵
  • ۱۸ نظر


ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران


آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران...



درسته که بلد نیستم خوب و دلنشین حرف بزنم و متن‌های زیبا بنویسم، ولی خیلی خوشحالم. اینقدر که در کلمه نمی‌گنجه 

دلیلش هم که مشخصه، عکس بالاست. :)



+صفحه اینستاگرام

++لینک وبلاگ

مترسک نگاری...

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵
  • ۲۷ نظر
بیست و دوی آبان بوده، البته که این بنده نگارنده اون زمان نزدیک هزار کیلومتر از مرز ایران فاصله داشتم. ولی خب همون روز بوده. می‌تونید برید چک کنید. 511مین پست مزرعه سبز بیان! دلمون تنگته رفیق.
بخصوص الان که می‌دونم چند صد کیلومتر از خونه دوری. احتمالا الآن دیگه تختت رو مرتب کردی، پوتین‌هات رو برق انداختی و آماده میشی تا ساعت خاموشی رو بزنن و بخوابی. :)
من آدم قشنگ نوشتن نیستم. قلم خوبی هم ندارم. ولی همین چند خط بالا کافیه تا بگم که دو ماه از آخرین به روز رسانی وبلاگت می‌گذره و دلمون برا خودت و مزرعه سر سبزت تنگ شده. 
ان شالله زودتر دوران آموزشیت تموم بشه و برگردی سر خونه و مزرعه‌ات دادا.



+حاشیه نوشت: این پست رو  بخونید. حاوی اطلاعات مفیدی‌ست!

به یاد یک عدد مترسک مهربان :)

  • آقاگل ‌‌
  • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵
  • ۳۰ نظر

بذارید از اینجا شروع کنم، از این پست. ماجرای ما تقریبا از این پست شروع شد. و از این پست شد که "من او" شدیم رفیق و بعدها شدیم دادای هم :)

اگه تا الآن حدس نزدیک در مورد کی دارم صحبت می‌کنم، خب باید اضافه کنم که دادای من در این دنیای مجازی کسی نیست جز مترسک جان خودمون. که احتمالا خبر دارید که چند وقتی هست که نیست. و احتمالا دل شما هم مثل من برای اون مزرعه و هدر سبز رنگش تنگ شده.

 


بعدها هر روزی که گذشت مهر و محبت این خوش اخلاق بلاگستان نسبت به من بیشتر و بیشتر شد و هر روز توی دلم جای بیشتری رو به خودش اختصاص داد. همه‌تون می‌دونید که این‌ها تعارف نیست. همه‌تون مترسک جانمون رو می‌شناسید. یک جوان خوش‌اخلاق، خوش‌ برخورد و پرمهر و محبت. و البته عاشق کلاغ‌ها! :) 

خب بگذریم. هدف از این پست این بود که یک خبر مهم بهتون بدم. و دست آخر هم از طرف مترسک جان "بهتون سلام برسونم. و اعلام کنم که دارم میرم سربازی ^_^ "(من نه! مترسک قراره بره سربازی!-توضیح از بنده نگارنده هنوز سرباز نشده‌یِ دانشجو نشان!.) خب مثل اینکه اشاره می‌کنن حواست نبود و خبر رو گفتی رفت! (می‌خواستم یک کم اذیتتون کنما! چه می‌کنه این پیری با آدم.) 

از قضا شتر سربازی اینبار روبروی مزرعه مترسک اینا پارک کرده و مترسک جان قراره به مدت 2ماه سرباز باشند.(2ماه آموزشی منظورم هست طبیعتا!) براش دعا کنیم. دعا کنیم سالم بره و سالم برگرده. و حتی یک پوشال هم از سرش کم نشه:دی دلمون برات تنگ می شه دادا، زود برگرد و تا سال جدید نرسیده به اون مزرعه هم سر و سامون بده. :)


2-  

خب امشب شب یلدا بود! شب یلدا رو به همه دوستان-آشنایان-ناآشنایان-خاموشان-آن هایی که می‌خوانید و کامنت می دهید-آن‌هایی که می‌خوانید و کامنت نمی‌دهید. آن‌هایی که فقط لایک می‌کوبند- آن‌هایی که دیسلایک می‌کوبید و مهم‌تر از همه بخصوص به دانشجویان و سربازان( و ما ادراک شب یلدا فی خوابگاه؟-توضیح از بنده نگارنده شش سال و اندی شب یلدا ندیده.) تبریک می‌گم! ان شالله شب خوبی رو سپری کرده باشید.



کاش فال حافظ این شب یلدا بشود:


یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور 

کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

"کانال حرم امام رضا(ع)"


+جهت ریا؛ عکس از بنده نگارنده.

صد و یک دلیل برای فیلتر شدن توکا! یا چرا توکا فیلتر شد؟

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵
  • ۱۰ نظر

یک: چون توکا وبلاگی بود که خیلی ساده می‌نوشت!

دو: چون نوشته‌های توکا دلنشین بود!

سه: چون توکا فردی مودب بود. و هرگز نوشته‌هایش از حد و مرز خارج نمی‌شد!

چهار: چون توکا یک نویسنده خوب بود!

پنج: چون توکا نویسنده‌ای اهل ادب بود!

شش: چون توکا یکی از باشخصیت‌ترین بلاگرهای بیان بود!

هفت: چون نوشتن بالاترین سطح تفکر هست! و عده‌ای مخالف تفکرند!

هشت: شاید هم دلیلی دردناکتر از این‌ها! چون توکا، خانم بود!

نه: چون توکا به معنای واقعی کلمه یک بلاگر بود!

ده:...

و نود و یک دلیل دیکر!



و هنوز نمیفهمم چقدر یک فرد باید وقیح باشد و چقدر ذات یک فرد باید کثیف باشد و چقدر ذهن مریضی داشته باشد که دست به همچین کاری بزند. و هنوز نمیفهمم چطور اسم چنین سامانه ای را هوشمند میگذارند! به نظر بنده نگارنده که جزء کودن ترین سامانه های طراحی شده است! (حتی کودن تر از سامانه گلستان!)  و هنوز نمیفهمم چرا و چطور توکا فیلتر شد؟ 


توکا را از این پس در این آدرس بخوانید.

واقعا وبلاگ هر کسی مثل بچه اش می مونه. توکا جان امیدوارم به زودی حال بچه ت خوب خوب بشه.

در همین راستا بخوانید: #موقت از صبا - ما چرا مینویسیم... داستان یک حماقت بی پایان از هولدن - سکانس حماقت های بی پایان از سروش - به همین کوتاهی از کازیوه - و سکانس حماقت های بی پایان از یک مترسک

اندر تفاسیر تنها رادیوی بلاگستان

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۹ تیر ۹۵
  • ۱۵ نظر

اول: اینکه عده ای از دل همین بلاگستان به پاخاسته و با تفکری نو دست به دست یکدیگر داده و حرکتی تازه را سازمان دهی کرده اند با اسم رادیوبلاگی ها، الحق جای دست مریزاد دارد.

 تیمی فوق العاده کوشا با اعضایی که هر کدامشان از خوب های همین دنیای مجازی هستند. گروهی که اگرچه بیشترین محبوبیت اخیرش برای بخش خبری روزهای جمعه اش هست. ولی معتقدم نباید از دیگر کارها و فعالیت هایشان هم به راحتی گذشت. در بلاگستانی که به ندرت شاهد پست های فرهنگی و ریشه دار هستیم این رادیو دریچه نور کوچکی است رو به روشنایی بیرون. دریچه ای که امیدوارم روز به روز بهتر و بزرگتر شده و نوید دهنده روزی روشن باشد.


دو: بعنوان یک مخاطب و شنونده البته انتقادها و پیشنهادهایی هم به این دوستان وارد دانسته و می دانم. (معتقدم اگر انتقاد نباشد رشد هر حرکتی خود بخود متوقف می شود!) یکی از انتقادهای بارزم مربوط می شد به زمانی که دوستان فقط در کانال تلگرامی فعالیت می کردند. موضوعی که باعث می شد مخاطب نتواند راحت با کار ارتباط بگیرد. انتقادی که البته بعدها و با راه اندازی وبلاگ تقریبا بر طرف شد. موضوعی که جای بسی امید بود.

 انتقاد دیگر گستردگی کار این دوستان بود. معتقدم با وجود اینکه اعضای تیم فوق العاده تلاش گر هستند باز به خاطر گستردگی فضای مجازی نمی توان همه اتفاقات را رصد کرد. البته و صد البته انتقاد بدون راهکار به زنبور بی عسل ماند! از همین روی به دوستان پیشنهاد میدهم بستری را(مثلا استفاده از همین صفحات مستقل و منو ساز) در وبلاگ فراهم آورند تا مخاطبان اگر مطلب خوبی را دیدند که قابلیت خوانده شدن با صدای عالی دوستان را دارا بود یا اینکه پیش زمینه تبدیل شدن به اخبار طنز را داشت بتوانند در اختیار تیم کاری رادیو قرار دهند. به این شکل هم مشارکت مخاطبان بیشتر خواهد بود و هم مشکل رصد کردن ها تا حدود بسیار زیادی مرتفع می شود. بعلاوه که اگر شخصی انتقاد خاصی داشت هم می تواند در آنجا به راحتی انتقادش را مطرح کند.


سه: نکته سوم نه در رابطه با تیم رادیو بلاگی ها که در ارتباط با ما مخاطبان این رادیو ست. تمام هدف رادیو بلاگی ها و جریان های وابسته اش این است که من مخاطب لحظات خوبی را سپری کنم. و لذت ببرم. پس همان طور که آن ها برای رغم زدن این لحظات خوب تلاش می کنند من مخاطب هم این وظیفه را دارم تا از این دوستان حمایت کنم. و نباید فراموش کرد هر کار فرهنگی بدون حمایت مخاطبانش قطعا با شکست مواجه خواهد شد. پس از شما دوستان خواهش می کنم حمایت خود را از این دوستان اعلام کنید و با رادیویی های بلاگستان همواره در ارتباط باشید. انتقادات و پیشنهادات خودتان را با آن ها در میان بگذارید. و مهم تر از همه باورشان داشته باشید! 

امیدوارم این حرکت فرهنگی در بلاگستان ادامه دار باشد. و امیدوارترم که این حرکت پیش زمینه حرکات بعدی این تیم و دیگر تیم ها شود. با آرزوی توفیق برای یکایک دوستان.



س.ن: مدت ها بود قصد داشتم در مدح این حرکت بنویسم، و افسوس که تا امروز فرصتی دست نداده بود. بسیار خوشحالم که بالاخره این فرصت پیش آمد.

"یا حق"