پنج شنبه سوری کتاب

  • آقاگل ‌‌
  • چهارشنبه ۲۸ آبان ۹۳
  • ۰ نظر

اساسا کتاب خواندن و خریدن بسیار کار خوبیست. و مورد تایید صدالبته!!!

اما چیزی که مرا نگران کرده و ناراحت، همین بحث پنج شنبه سوری و انجام اعمال نمادین کتاب خریدن توسط مسئولین است.

مسئولینی که اگر از آن ها بخواهید نام آخرین کتابی را که خوانده اند را بگویند یا طفره می روند و یا می پیچانند و یا شروع می کنند به شعار دادن و شعار نویسی و پز دادن!!!!

تجربه نیز ثابت کرده است که: "سخنی کز دل براید لاجرم بر دل نشیند"!!! لاجرم کارهای تبلیقاتی اینچنینی معمولا جواب که نداده هیچ موجب رنجش خاطر و ایجاد آسیب های دیگری نیز بوده است.

درثانی ایجاد جو در بین مردم عادی(که البته صد درصد شامل حال مانیز می شود) برای خرید کتاب شاید بتواند جیب های برخی را پر و به طور نمادین!!! سرانه ی مطالعه ما را بالا ببرد اما باید ماند و اثرات مخرب آن را بعد از این عمل را دید.

خداوند این کار فرهنگی مردمی!!! عظیم را به خیر بگذراند.

آمین.

"آقاگل"

مرتضی رفت اما...

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۲۶ آبان ۹۳
  • ۲ نظر


 

متاسفانه تب روش ان ....(حیف از کلمه فکر! که "اکثرهم لا یتفکرون") یقه بسیاری از جوانان ما را گرفته است تا جایی که حتی مرگ هم سن سالانمان هم گاهی ما را از خواب غفلت بیدار نمیکند.اکثر کسانی که دارند فیلم میگیرند به جای اینکه به فکر مرگ باشند به  این فکر میکنند که این فیلم را به فلان دوستانم نشان میدهم تا بگویم من هم در این مراسم شرکت کردم و کلی کلاس میگذارم.

 

ای کاش همه ما وقتی خبر مرگ کسی را میشنویم در ابتدا تلنگری به خود زنیم و بدانیم که با هر پست و مقام و در هر جایگاهی که باشیم باید روزی از دنیا برویم و تنها چیزی که برایمان میماند اعمال و رفتار ما است و الا روشن کردن شمع و خواندن دسته جمعی شعر های مرتضی پاشایی نه روح آن مرحوم را خوشحال میکند و نه مشکلی از ما را برطرف میکند.

 

شاید صدای مرتضی پاشایی در تشیع جنازه اش این باشد که بلند فریاد میزند.

 

ای مردم گناه نکنید این دنیا ارزشش را ندارد...

 

وَ اَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ، وَ اَنَّ ناکِرًا وَ نَکیرًا حَقٌّ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ النَّشْرَ حَقٌّ، وَ الْبَعْثَ حَقٌّ، وَ اَنَّ الصِّراطَ حَقٌّ، وَ الْمِرْصادَ حَقٌّ، وَ الْمیزانَ حَقٌّ، وَ الْحَشْرَ حَقٌّ، وَ الْحِسابَ حَقٌّ،وَ الْجَنَّةَ وَ النّارَ حَقٌّ، وَ الْوَعْدَ وَ الْوَعیدَ بِهِما حَقٌّ

به بهانه روز کتاب خوانی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۳
  • ۰ نظر

 یک سورپرایز برای دوسداران آقای نادر ابراهیمی و کتاب آتش بدون دود.


آهنگ تیتراژ فیلم آتش بدون دود.

به طور تصادفی پیداش کردم امشب داغ داغه!!!

aghagol



به بهانه روز کتاب خوانی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۳
  • ۱ نظر

  تصاویری از فیلم آتش بدون دود ساخته نادر ابراهیمی


 
 

به بهانه روز کتاب خوانی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۳
  • ۱ نظر

 روز اول- کتاب آتش بدون دود - جلد اول



نادر ابراهیمی

 

انتشارات روزبهان


جملاتی از کتاب


  پدرم می گوید : از سولماز بگذر که رنج می آورد. 
   مادر گریه می کند : از سولماز بگذر که مرگ می آورد . 
   خواهرهایم به من نگاه می کنند ، با خشم که ذلیل دختری شده ام . 
   آه سولماز... اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی ست .

 

   درماندگان تنها سلاحشان حرف است و نه اعتبار حرفی که می زنند .

 

   بزرگ کسی است که بزرگی کند نه اینکه بزرگی را مثل خورجین به خودش آویزان کند .

 

   اگر دلت می خواهد بچه هایت از تو اطاعت کنند ، بعد از این همان چیزی را بخواه که آنها می خواهند .

 

   گریستن به خاطر شفای انسان نیست به خاطر وفای انسان است .

 

  فرزندی که آگاهانه از خواسته های پدر سرپیچی می کند، به نوسازی تاریخ می رود. اما پدری که از فرزندان آگاه خویش روی می گرداند، تنها خود را نابود می کند.

 

    از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .
  عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است   عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. عشق فوران می کند – چون آتشفشان و شره می کند – چون آبشاری عظیم، دوست داشتن، جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم. عشق ویران کردن خویش است، دوست داشتن، ساختنی عظیم.

 

  تو یا انسان به معنای متعالی آن نیستی و یا همیشه مسئول سخنی هستی که باری به دلیلی بر زبان آورده یی. گفتیم و گذشت فرزند ناجوانمردی ست.

 

  تمام مسئله این است که هیچ چیز را برای همیشه در تعلیق نمی توانی نگه داری. تاریخ به انتظار تصمیم تو نخواهد نشست. تو می توانی زودتر از آن لحظه ای که انتظار به اوج خود می رسد، و ظرف بلور در میان زمین و هواست، ضربه ات را بزنی و انتظار را پایان بخشی اما هرگز نمی توانی کاسه را میان زمین و هوا رها کنی. زودتر شکستن، آری. دیرتر شکستن، شاید. اما به هر حال شکستن، نقش بلور است.

به بهانه روز کتاب خوانی

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۲۴ آبان ۹۳
  • ۱ نظر

 امروز روز خوبیست برای من و برای تمام کسانی که کتاب را و کتاب خواندن را دوست دارند.

 از صبح با خود درگیر بودم که به مناسبت این روز خوب چه  بنویسم تا بتواند حق مطلب را بیان کند؟

 هرچه کردم به نتیجه خاصی نرسیدم که نرسیدم!

 دست آخر تصمیم گرفتم تا به مناسبت امروز و این هفته یکی از  بهترین کتاب هایی را که خوانده ام، بازخوانی کرده و باز نشر دهم  تا دوستان ما و دوستداران کتاب نیز در خوشحالی ما شریک باشند.

...

 روز اول- کتاب آتش بدون دود - جلد اول



نادر ابراهیمی

 

انتشارات روزبهان

 

 یموت و گوکلان دو قبیله بزرگ صحرای ترکمن هستند که با یکدیگر دشمنی دارند. گالان اوجا پسر یازی اوجا یکی از بزرگان قبیله  یموت است که بسیار دلاور، جنگجو، خشن، وحشی و بی رحم است. او در عین حال بزرگترین شاعر ترکمن نیز هست.

 سولماز اوچی نیز دختر بسیار زیبای کدخدای گوکلان هاست که شهرتش در تمام دشت ترکمن پیچیده است.

 گالان عاشق سولماز می شود و او را از میان چادر جلوی چشم پدر و برادرهایش می رباید و با او ازدواج می کند. عشق آنها  عشقی راستین اما همراه با غروری بی حد است. در حین این عمل گوکلان ها دو برادر گالان را می کشند و گالان قسم می خورد  که انتقام خواهد گرفت و  تا آخر عمر بر علیه گوکلان خواهد جنگید و برادرهای سولماز را خواهد کشت مگر آنکه سولماز از او  خواهش کند!

  سولماز مغرور می گوید:"منتی بر من نگذار اگر می خواهی بکشی بکش".

 داستان در مورد عشق سولماز و گالان و مواجه دو قبیله بزرگ ترکمن با یکدیگر است. اسم پسران این دو  نیز آق‌اویلر و آقشام‌گلن  است.

 دیگر شخصیت مطرح کتاب نزدیک ترین فرد و به عبارتی تنها دوست گالان است. که فردی است اندیشمند و دانا که گالان خود را  مدیون هوش و ذکاوت او می داند.

  آقای ابراهیمی از روی این کتاب سریالی نیز ساخته اند که در زمان قبل از انقلاب پخش می شده و بسیار معروف بوده است. که  متاسفانه من هر چه گشته ام تا به حال آن را نیافته ام...  

"مگو دیگر که حافظ نکته دانست...

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲۳ آبان ۹۳
  • ۳ نظر
چند صباحی بود که بنا به عادت شب ها با "ابزاریات"! صهیونیستی محشور بودیم و شیشه آب عمر عزیزمان را پای سایت های  استکباری و گاه ضد استکباری ( همچون وبلاگ خودمان) می ریختیم.
 از قضا امروز از آنجایی که ساعاتی از اذان ظهر!!! نیز گذشته بود که به زور دوستان از خواب ناز! برخواستیم، با خود عهد کردیم که  امشب پای بر روی قلاده سگ نفس گذاشته و دور تمامی وسایل الکترونیکیه را قلم بگیریم!
  باری، تا عصر خود را با کارهای روزمره سرگرم نمودیم و گهگاه نیز گریزی به جزوات درسی زدیم البته!!!
 پس از شام بود که این سگ وادریده نفس مجددا بنای ناسازگاری و واق واق را گذاشته و دمی ساکت ننشست! اما باز ما محلش  نگذاشته و پایمان را محکمتر فشردیم!؟!
 و برای اینک خود را سرگرم سازیم کتابی را در دست گرفته، فلاسک چای را در پیش پا نهاده و مشغول مطالعه شدیم. کتاب گزیده ای بود از آثار محد علی جمالزاده عزیز که اگر چه برای چندمین بار میخواندیمش اما باز به همان اندازه گرم و دلچسب بود. که اگر  براستی به غیر از این می بود در همان دقایق اولیه کاسه صبرمان لبریز می شد و باز این سگ نا اهل زنجیر می ترکاند و باز...
 باری! چند ساعتی را همین طور گذراندیم و بسی خوشحال بودیم که دماغ این سگ را بالاخره به خاک کشانده و نشانده و پیروز گشته ایم!!!
 غرق در همین افکار شیرین بودیم که ناگاه صدایی از سمت گوشیمان به هوا رفت!(اساسا تمام مشکلات ما و هر آنچه میکشیم از  دست همین تکنولوژیست!). یکی از دوستان گرمابه و گلستان بود که گویا باز کارش جایی گیر بوده و یاد ما کرده بود!
 "سلام. چه خبرا مهندس؟ فایل .... رو داری الآن برام بفرستی"
 مانده بودیم که چه بکنیم؟ یا باید تسلیم نفس شده و امشب را هم مجال قدرت نمایی به این سگ وا دریده می دادیم! و یا باید چشم ها را بسته و پیامک رفیق شفیقمان را ندید می  گرفتیم و به قول دوستان یابو آب می دادیم!!!
 در همین هین که این سگ بی نوا پیاپی واق واق می فرمود و "عقلک" مان برسرش داد و بی داد می نمود! تصمیم گرفتیم محکمه به پیش حضرت حافظ ببریم تا بلکه نکته ای  گوید و در کار کند!!

 از قضا این بیت آمد:
" مگو دیگر که حافظ نکته دانست                 که ما دیدیم و محکم جاهلی بود!"
...
 هیچ دیگر
 احتمالا خود ادامه ماجرا را بتوانید حدث بزنید.
 حال هم سگ خیره سر همچو بزغاله ای بالا و پایین می پرد و عقلک بی نوایمان در کنجی خزیده و سر بر نمی آورد!!!

 امشب که گذشت اما من آخر این سگ وادریده را به جای خودش می نشانم!

 "یک روز سرد و گرم پاییزی در کرمان"
 آقاگل


                            حافظ

گلچین گیلانی - باز باران

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۲۳ آبان ۹۳
  • ۲ نظر
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم:
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
ﮔﻠﭽﻴﻦ ﮔﻴﻼﻧﻲ
نمایش کمتر