۴۸۳ مطلب با موضوع «خودنوشت‌ نگاری» ثبت شده است

به مناسبت روز جهانی دانشجو( متفکران بی مغز)

  • آقاگل ‌‌
  • يكشنبه ۱۶ آذر ۹۳
  • ۱ نظر

خدایا شکرت.

بالاخره مجوز نشریه مون صادر شد( البته گوش شیطون کر!!!)

ماهم اینکه این اتفاق خجسته (البته برای ما و نه برای دشمنان ما!!!) دقیقا روز شانزده آذر اتفاق افتاد رو به فال نیک می گیریم. باشد که سبب رستگاریمان گردد...

به امید خدا طی چند روز آینده اولین شماره را منتشر خواهیم نمود.


بزنم تهمت و بهتان و چو گویند مزن!

بکشم جیغ

               

                 و

                                زنم داد

که آزادی نیست...


س.ن: جیغ و داد در راه است...

متفکران بی مغز!!!

  • آقاگل ‌‌
  • شنبه ۱۵ آذر ۹۳
  • ۰ نظر

سلام.
فردا شانزدهم آذر است.
پنجمین سالگرد دانشجویی بنده حقیر و چندمین سالگرد دوستان بنده.
از سر شب به این فکر بودم که چگونه این روز را به دوستان و دشمنان دانشجو تبریک بگویم.
لیک، هرچه بیشتر نوشتم، بیشتر خط زدم.
دست آخر! تصمیم گرفتم به این جمله اکتفا کنم:

"متفکران بی مغز! روزتان گرامی باد..." 

تورم ...

  • آقاگل ‌‌
  • جمعه ۱۴ آذر ۹۳
  • ۱ نظر

سلام.

این روزا همه از شیب ملایم میگن و از قیمت نون و سی درصد!!!

اما برا من چند تا سوال پیش اومده...

همین جور یه باره.


قیمت یه روز زندگى چنده؟
ما که قیمت همه چیز رو با پول می سنجیم تا حالا شده از خدا بپرسیم:
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بى عیب چقدر مى ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنیم؟
قیمت یه سلامتى فابریک چقدره؟


چیه...؟
خیلى خنده داره نه؟


قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایى خورشید چنده؟

قیمت یه کیلو مهربونی چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه با خدا پول پرداخت کنیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا بى منت نفسمون رو، با طراوت طبیعت پر کنیم....



تموم قشنگى هاى دنیا مال ماست.

مجانى مجانى...

بی تورم...

گفت و گوی دو نفره....

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۱۳ آذر ۹۳
  • ۱ نظر

بخش اول :

- اساسا جامعه ما جامعه ای است افسرده که مردمش برای زدن حرف هایشان آزاد نیستند.

- بله، حق با شماست، این جامعه غرب زده فنتامنتالیسم ما(من که نفهمیدم دقیقا چیچیئیسم بود- توضیح از بنده نگارنده) ارزش زندگی کردن ندارد. باید از این ملک ویران کند و رفت.

- عقیده من هم همین است باید کند و رفت جایی که آزادی داشت! جایی که بتوانی به راحتی سخنانت را بگویی.

- آری، به عقیده بنده هم این مملکت دیگر جای ماندن نیست. در اینجا من دانشجو، شمای نظریه پرداز وقتی آزادی بیان نداشته باشیم زمانی که به ما بها داده نمی شود چطور توانیم زیست؟


بخش دوم: (همان دو شخص مذکور- ساعاتی بعد)

- راستی فلان فیلم بازیگر رو دیدی!!!! وای خیلی باحال بود! تو فیسبوک تا حالا 100000000 تا لایک خورده! منکه کلی کیف کردم و خندیدم.

- آره خیلی باحال بود. کلیپ ملیپ جدید چی داری؟

- دارم یه چنتایی. دیشب از یوتیوب دانلود کردم. رقص فلانیه تو فلان جا!! که لو رفته.چند تا کلیپ ... دارم داغ داغ!!! میخوای بهت بدم؟

- آره بده ببینیم. حوصلمون سر رفته.

- راستی خانم فلانی رو دیدی امروز(متاسفانه جهت رعایت شئونات اسلامی و اخلاقی از درج ادامه گفت و گو معذوریم - توضیح از بنده نگارنده).


س.ن:

خدایا روش ان فکران مارا بفرما.

خدایا به من بنده ناچیز بصیرت اجتماعی عطا بفرما تا درک کنم این موجودات عزیز دو پایت را!!!.

 خدا یا خود به ظهورت شتاب کن و بس...

نوشتن یا ننوشتن! ...

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۰ آذر ۹۳
  • ۳ نظر

پس از اینکه بوم مان چند هوایی شد و چند روزی بود که نه رمق نوشتن داشتیم و نه چیزی پیدا می شد که بخواهیم در مورد آن بنویسیم. امروز تصمیم گرفتیم که سکوت را شکسته و دست به قلم(همین صفحه کلید خودمان) برده و جهت تصلای روح خودمان و تصدق روی دوستان و دشمنان مطلبی بنویسیم.

باری، چند ساعتی با خود درگیر بودیم که خب چه بنویسیم چه ننویسیم؟ که هم خوش آید دوستان را و هم مکدر گرداند چهره دشمنان را انشا الله!!! و هم جگر خودمان حال بیاید؟

این بود که اینقدر فکر نمودیم که نگو!!! در نهایت به این نتیجه رسیدیم که نخیر، هنوز گویا وقتش نرسیده که بنویسیم. باید صبر داشت. این بود که تصمیم گرفتیم فعلا به سیاست دو بوم و هوایی خود پایبند باشیم و هیچ نگوییم. اما لعنت به این نفس آدمی که دست بردار نیست که نیست. از سر شب هی ما را بطور خوشایندی قلقلک می دهد. تا بلکه برخیزیم و دست به قلم ببریم و چیزی بنویسیم.

خلاصه اینکه در نهایت کارمان به دعوا و درگیری شدید کشید. او گفت ما گفتیم. او زد و ما زدیم. او خورد و ما خوردیم. بی شرف یقه مان را گرفته بود که:

  -برخیز و دوکلمه ی بنویس در رابطه با توافق ژنو! قبول نکردیم و خواباندیم توی دهنش که مردک تو سیاست را اصلا میدانی چجور می نویسند؟

  -گفت خب دو کلمه ای در مورد حسین علیزاده و شوالیه اش بنویس! گفتم یکی شوالیه داده یک نفرهم نخواسته و هدیه رو وا نکرده پس فرستاده. آخر به من و تو چه؟

  -گفت خب دو کلمه از گرانی گوجه و میوه جات بنویس! گفتم آخر همین کارها را می کنید که اینگونه می شود دیگر. اگر دوستان توی بوق و کرنا نکنند و هوار نکشند خب مردمی که تا دیروز گوجه نمی خوردند چه لزومی داشت الآن هجوم بیاورند سر کوچه آن دکتر اسبق و بزرگوار احمدی نژاد عزیز که خداوند به سلامت داردش انشا الله؟

  -گفت خب دوکلمه از وزیر علوم که می توانی نوشت؟ گفتم نوفس جان آن قائله که ختم به خیر شد. حال گیرم آقای مطهری هم حرفی زده باشد، شما چرا هی پی اش را میگیری؟ بیخیال جانم. بیخیال عزیز دل من.

  باز آمد دهانش را باز کند و از گرانی نان بگوید که چنان کشیده ای خواباندیم زیر گوشش که چند دور چرخید و نقش بر زمین شد بیچاره!!! دندش کور چشمش نرم. تا او باشد در کارهایی که به او ربطی ندارد فضولی نکند. به او چه که من بخواهم بنویسم و یا ننویسم؟؟؟

اما حالا این ها به کنار، به نظر شما بنویسم؟

یا ننویسم؟


زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۰ آذر ۹۳
  • ۱ نظر
حمیدرضا حاج بابایی وزیر آموزش و پرورش دولت احمدی نژاد در برنامه "شناسنامه" شبکه 3 سیما، یکی از دلایل پذیرش سمت وزارت را تفال به دیوان حافظ ذکر کرد.

وی که در اسفند 1389 نیز این موضوع را بیان داشته بود، گفت در تفال به دیوان حافظ ، به این دو بیت برخورده است:

یا کار به کام دل مجروح شود
یا مُلک تنم مَلِک روح شود
امید من آن است به درگاه خدا
که ابواب سعادت همه مفتوح شود

شهرام شکیبا طنزنویس، در اسفند 1389 پس از اینکه حاج بابایی ، تفال خود به دیوان حافظ و رباعی بالا را نقل کرد، در وبلاگ خود نوشت:

1- ظاهراً نسخه‌ای که آقای وزیر از روی آن فال گرفته‌اند، مال نوجوانی‌های حافظ بوده که سواد چندانی نداشته و وزن شعر بلد نبوده، چرا که اصل مصرع دوم این است «یا مُلک دلم بی‌مَلِک روح شود» که دست‌کم وزنش درست است.

2- لابد می‌دانید که شعر مذکور رباعی است. تا جایی که ما دیده و شنیده‌ایم، با غزلیات حافظ فال می‌گیرند، نه رباعیات.

3- یا آقای وزیر حافظ را به شاخه نبات قسم نداده‌اند یا انگشتشان را درست تنظیم نکرده‌اند که دو، سه صفحه آخر دیوان آمده است.

4- حالا خوب است که صفحه فهرست آخر دیوان نیامده، در آن صورت آقای وزیر چه می‌کرد؟

5- فال گرفتن با حافظ آدابی دارد، معمولاً غزل سمت راست را می‌خوانند. با رباعیات نمی‌دانم چگونه می‌شود فال گرفت. معمولاً در هر صفحه 3 رباعی چاپ می‌کنند. آقای وزیر از کجا فهمیده که رباعی وسطی منظور اصلی حافظ بوده است؟

 

کف زدگی

  • آقاگل ‌‌
  • دوشنبه ۱۰ آذر ۹۳
  • ۱ نظر

باز صدای کف و سوت مان بلند شد...

منتظریم تا کسی بادکنکی هوا کند تا بشینیم و دور هم برایش کف بزنیم!!!

حال این بادکنک می تواند هر چیزی باشد. یک روز اسید است. یک روز مرگ خواننده ای است. یک روز یک نفر اسکار می گیرد. یک روز یک نفر نشان شوالیه را پس میزند. یک نفر می گرید. یک نفر می خندد....

اما چیزی که برای ما جذابیت پیدا کرده دلیل بادکنک هوا کردن نیست بلکه خود بادکنک است! که گویا دیگران آنرا زیبا میدانند. و می ترسیم که اگر ما آن را زشت بدانیم و یا آن را ندید بگیریم، عقب بمانیم از این جمعیت عاقل و با شعور!!!

این است که کاری نداریم، چه شده و دلیلش چیست که دیگران کف می زنند و سوت می کشند. ما هم کف می کنیم کف میزنیم!!!

مثلا همین مورد اخیر، آقای استاد علیزاده عزیز بنا به دلایلی که قطعا خودش می داند و تا حدودی نیز در موردش توضیح دادند جایزه ای را که دولت دوست و برادر! فرانسه گرام برایش فرستاده بوده را رد کرده است.(هدیه رو وا نکرده پس فرستاد...). در شخصیت ایشان و بزرگ منشی و بزرگواری ایشان قطعا شکی نیست. اما اینکه جماعتی برای گرفتن لایک(همون کف و سوت) شخصی و برای عقب نماندن از بقیه اقدام به کپی کردن و نشر دادن و در کوس دمیدن می کنند ابدا برایم قابل درک نبوده و نیست.


س.ن: چندی پیش تلویزیون کلیپی را پخش می کرد از مردی به نام "آقای دوربینی". این آقا هرجایی که صدا و سیما مصاحبه می گرفت حضور داشت! اساسا عاشق دیده شدن بود. بی هیچ انگیزه ای!!! این دوستان هم بی شباهت به این آقای دوربینی نیستند حقیقتا.

عقده دست و جیغ و هورا دارند. حال به هر بهانه ای. یک روز با اسید، فردایش با مرگ یک عزیز، پس فردا اسکار و ...


 
استاد حسین علیزاده

اطلاعیه خصوصی - یک بام و دو هوا

  • آقاگل ‌‌
  • پنجشنبه ۶ آذر ۹۳
  • ۰ نظر

تصمیم داشتم جهت درج در وبلاگ و یکی از نشریات دانشگاه مطلبی بنویسم در مورد  ضرب المثل معروف "یک بوم و دوهوا" و از پی آن نقدی بکنم دولتیان و سردمدارن و مسئولین و منسوبین را!!!!

باری، گویا این روزها بام خودم نیز سخت دچار هوازدگی شده است.

دیگر نه رمقی برای نوشتن مانده و نه گویا کسی هست که بخواهیم برایش بنویسیم!

به همین دلیل فعلا تا زمانی که هوای باممان کمی صاف شود و از این چند هوایی در بیاید تصمیم داریم که ننویسیم. و شماهم تصمیم بگیرید که نخوانید آنچه را که ما تصمیم دارییم که ننویسیم!؟!؟

...

"آقاگل"

6-8-93