دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۳۰ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

برنامه شکرستان و گوینده اش آقا مرتضی احمدی رو طبیعتا یادتون هست :)

ما پرسپولیسی ها بهش میگفتیم عمو مرتضی :))

یک پرسپولیسی تموم عیار بود ...




القصه تا چند دقیقه پیش به این فکر می کردم که برای شب یلدا چه تحفه ای آماده کنم مر اصحاب و یاران را!

که چو به وبلاگ مترسک جان رفتیم و پست ایشان را خواندیم فهمیدیم چه تحفه ای آماده کنیم شما یاران گرمابه و گلستان را :)

خلاصه اینکه کلیپ زیر تقدیم به همه شما دوستان به مناسبت این شب.wink





س.ن:

1- طلبه‌ی اُ منفی پست جالبی گذاشته بود به مناسبت این شب،  به قول ایشون "یلدا اگه بهانه‌ با خانواده بودن و با خانواده مهربان‌تر بودن باشه، تعارضی که با مذهب نداره هیچ، از اساس اصل جنس است! "

2- فاتحه ای بخوانید در این شب عزیز برای شادی روح مرتضی احمدی که از قضا امروز سالگرد وفات ایشون بود. و نیز فاتحه ای بخوانید برای شادی روح همه رفتگان 

3- امشب اولین یلدای بدون پدربزرگ است خدایش بیامرزاد و یادی کنم از آقاگل مرحوم (دائی مرحوم این بنده نگارنده) اگر فاتحه ای برایشان دهید سپاسگذارتان خواهم بود.

یلدایتان مبارک، ایامکم سعیدا الطافکم مزیدا smiley


"الفقیرالحقیر آقاگل کبیر"

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۲:۲۲
آقاگل ‌‌
اندر احوالات این لغت چنانچه پیشینیان گفته و ادیبان نگاشته اند به معنای تولد و زاده شدن است، در این بین جمعی از علما زاده شدن را به تولد حضرت مسیح (ع) نسبت داده و دسته ای نیز آنرا کاملا بی ربط دانسته و گفته اند یلدا به زایش مهر تابان پس از شبی طولانی اشاره دارد. القصه آنچه نمایان است روز آخر پاییز و آغاز فصل سرد زمستان را شب یلدا گفته اند.
شبی که به درازترین شب سال شهره بودی (آنهم تنها با یک دقیقه تفاوت- توضیح از این بنده نگارنده) و گفته اند که در همین شب آفتاب به برج جدی وارد شدی و از همین رو قدما آنرا شبی شوم دانند!
و شهرت این شب چنان است که بارها دستمایه شعرا قرار گرفته و آنان از لحاظ سیاهی، چشم یار و از لحاظ دراز بودنش زلف یار را شبیه یلدا گفته اند. و ایضا شب هجران را که الحق شبی است سیاه تر و درازتر از این شب... :( خوشا شما که شاعری بلدید):

فلمثل سعدی جان چنین گوید در وصف سیاهی و درازی زلف یارش که چو زلف بر صورت اندازد گویی شب یلدا برآمده است!

روز رویش چو برانداخت نقاب از سر زلف 
گویی از روز قیامت شب یلدا برخاست
 
و ایضا این شعر جناب عنصری در وصف سیاهی چشم یار:

نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب یلدا کند

و اندر احوالات شب هجران سعدی علیه الرحمه چنین گوید:

هنوز با همه دردم امید درمان است 
که آخری بود آخر شبان یلدا را...

و این بیت از لا ادری همایونی نیز که ناتمامی شب یلدا را به تصویر کشد:

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست 
گریه های سحرم را اثری پیدا نیست 

و دگر آنکه از قدیم الآیام چنین رسم بوده تا جوانان در این شب به گرد کرسی های زمستانی پدربزرگان و مادربزرگان گرد آمده، آجیلیات و میوه جات آنان را خورده و گوش به حکایات زیبایشان سپارند. و چنین گویند که خواندن داستان "سوگ سیاوش" و "رستم و سهراب" شاهنامه و گرفتن فال حافظ در این شب بسیار مستحب بوده و باعث گرمی محفل گردد.
و هم در این شب است که محبت مادربزرگان در حق نوه گان فزونی یافته و برایشان آش جو بار می گذارند تا چو صبح سپید بردمید گرسنه نمانده و با غذایی گرم به استقبال زمستانی سرد روند!

و این بود اندر وصف یلدا!
با آرزوی شبی خوش و خرم در پناه خوانواده

" الفقیرالحقیر
 آقاگل کبیر!"


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۳
آقاگل ‌‌

دوستانی که موسیقی سنتی را می پسندند و از طرفی موسیقی پاپ راهم دوست می دارند، این قطعه زیر مختص شماست :)

فوق العاده شنیدنی است. با هر سلیقه موسیقیایی مطمئنم که دوستش خواهید داشت.

 س.ن: این پست را تقدیم می کنم به صاحبان وبلاگ دستان خالی با عرض تبریکات ویژه خدمت ایشان.




قلم برکش که بگریزد سیاهی

سپیدی پاش بر دل با نگاهی

به لبخندی بکُش رنگ تباهی

که می پاشد ز لبخندت سپاهی

ندارد جنگ عشاقت تناهی

نمانده بر سر یک تن کلاهی

نخواهی بر کمال کس گواهی

که خود جاهی و نقصان را بکاهی

دلم مغروق از آهی به آهی

چو ماهی که شود مفتون ماهی

ز چاهی میرسم هر دم به چاهی

نشان ده بر من مفقود راهی

نشانده بر شب تارم پگاهی

خیال در طلوعت پادشاهی

چنین واهی دلم گاهی به گاهی

کند در آرزویت کوه، کاهی


لینک دانلود آهنگ

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۰۲:۱۳
آقاگل ‌‌

 مثل هر روز نشسته بودیم کنار لبتاب همایونی و کف جفت پا را چسبانده بودیم به بخاری و همزمان چشممان به بازی استقلال بود و پشت سرهم  به صبایی ها فحش می دادیم که چرا گل نمیزنید دیگر تا دل ما خنک شود! :/ در همین  گیر و دار ور رفتن با لبتاب جان به یکباره خود را در کانالی بدیدم به اسم دوکلمه حرف حساب! با مدیریت آقاگل!!

خلاصه کلام، تصمیم دارم در کنار وبلاگ یک کانال هم داشته باشم.

البته با همان هدف که دوست داریم خوب خوانده شویم.

موضوع کانال تنها مطالب  ادبی است و شعر و داستان و گاه مطالب وبلاگیمان.

و از همین درگاه مجازی شما را به این کانال دعوت می نمائیم.

دوستان خود را نیز به کانال فرا بخوانید

با تشکر ویژه از همگی شما دوستان گل :)



۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۶
آقاگل ‌‌
پدربزرگ صاحب یک کارگاه نجاری کوچک بود، یک اتاقک 40 متری با دیوارهایی که از دوده رو به سیاهی می زد و پر بود از چوب و چکش و میخ! و یک بخاری قدیمی که با خاک اره کار می کرد و چون توان گرم کردن آنجارا نداشت از خجالت رو سیاه بود! از قضا پدرجانمان هم گهگاه وردست پدربزرگ کار می کرد. و خب از قدیم گفته اند بچه از خدا چی میخواد یک محل کثیف بازی!
این بود که از همون بچگی این بنده نگارنده و رفیق گرمابه و گلستانش اصولا بیش از نصف روز رو اونجا بسر می کردیم. مغازه پدربزرگ یک چکش و اره و سوهان کوچک هم داشت که همیشه خدا بخاطرش من و پسر دائی دعوامون بود و تو سر و کله هم می زدیم! و آخر دست هم معمولا من مغلوب بودم و وی پیروز! کار و بارمون هم این بود که یک روز تیروکمان درست می کردیم و یک روز شمشیر! فقط کافی بود یک تکه کش از هر نوعی پیدا کنیم! باهم می رفتیم توی مغازه یک تکه چوب درب و داغون پیدا می کردیم و با چه مشقتی وسطش رو با میخ و سوهان سوراخ می زدیم! کناره هاش رو هم با دقت سوهان می کشیدیم! بعد از ظهر اون روزهم اصولا به ساخت تیر! برای کمون سپری می شد! الگوی تیر اندازیمون رابین هود بود! باهم به خونه پدربزرگ می رفتیم و کلی با همون تیروکمون خودمون رو زخم و زیلی میکردیم! (قشنگ به قصد کشت به سمت هم تیر پرتاب میکردیم! یادش بخیر...). یا اینکه از صبح مشغول ساختن شمشیر زورو می شدیم! (طبیعتا اونموقع جومونگ و اینا نبود!). مراحل کار هم این بود که یک تکه چوب بر داشته و با یک سوهان یک طرفش رو به اصطلاح کاملا تیز می کردیم! و یک طرفش رو هم جا انگشتی براش درست می کردیم. و بعد از یک کار مشقت بار چندساعته با همون شمشیرها به جنگ هم می رفتیم! و جالب اینکه هر دوتاییمون زورو بودیم! و طبیعتا آخرکار با دست و پای شکسته از توی کوچه جمعمون می کردند و با داد و فریاد می بردنمون خونه!
حال تصور کنین خودمون حسابی از خجالت هم در آمده بودیم ها! باز شب که می شد پدرجانمان یا دائی جان چون شیطنت کرده و همدیگر رو به حد مرگ زده بودیم به حد مرگ مورد نوازش قرارمان می دادند! و خب قسمت دردناکتر موقعی بود که تیر وکمون و شمشیرهارو هم نابود می کردند. آخ که اشک می ریختیما. هعی...

س.ن: بوی عطر خاک اره تازه اش را هنوزهم حس میکنم...





یک عکس رسمی از این بنده نگارنده با کت و شلوار!

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۰
آقاگل ‌‌
بین سه تا پنج سالگی دوران شکوفایی این بنده نگارنده بوده است، دورانی که شیطنت های بسیار می کردیم و کتک های بسیار هم نوش جان! و یا اگر روزی استثنائا کتک نوش جان نمیفرمودیم خود بلایایی بر سر خودمان می آوردیم که بلا به دور!
حدود سه تا چهار ساله بودیم که پدرجانمان یک دوچرخه دوست داشتنی برایمان آورد، یک چرخ کوچک زیبا همراه با دو چرخ کمکی. با کلی مهره رنگ و وارنگ که به استوک هاش بود.(منظور این میله های تایر هستش اسمش رو بلد نیستم!)
القصه یکی از روزهای گرم تابستان سال 74 پس از آنکه دوره آموزشی را به اتمام رسانده و رسما گواهینامه دوچرخه سواری را از پدرجان دریافت نموده بودیم با چرخ جانمان به کارگاه نجاری پدربزرگمان رفته و در همان جا مشغول بازی شدیم که ناگهان شد آنچه شد!
توضیح آنکه چرخ دوچرخه جان از جای در آمده از یک شیب 30درجه با سرعتی موشک وار پایین رفته و ما نیز به همراهش قلقل خوران! و چون به انتهای کوچه رسیدیم متوجه شدیم که ای دل غافل دو عدد دندان نازنینمان را نیست و گویی همان بالای کوچه جا مانده اند!!! و این بود که در فراغشان بسیار گریستیم....
از آن دوران هرچه به یاد دارم همین سر شکستن ها و پا شکستن هاست!
از دگر خاطرات آن دوران داشتن یک هم بازی گرمابه و گلستان بود، پسردائی مهربانمان که یک سال از اینجانب بزرگتر و اغلب در شیطنت دستمان در یک کاسه بود! در مدح و ستایشمان همین بس که آنقدر شیطان بودیم تا خوانواده های محترم قانون زوج و فرد را در آن ایام در مورد اینجانبان به اجرا در آورده و تاحد امکان از رفت و آمدهای هم زمانمان به هر نقطه ای جلوگیری مینمودند! فلمثل اینجانبان سابقه فرو کردن میخ در پریز برق!-شکستن شیشه تلویزیون پدربزرگ! (چون دستمان به پیچ روشن خاموش نمیرسید ناچار یکی قلاب گرفته و دیگری اقدام به روشن کردن آن می نمود! اما یکبار هرسه! باهم واژگون شدیم و تلوزیون به فنا رفت!- توضیح ازبنده نگارنده). شکستن شیشه های خانه به کررات! - گم کردن اشیاء خانه که دست آخر خودمان هم نمیفهمیدیم چه با آن کرده ایم! - به نابودی کشاندن گلخانه منزل مادربزرگ! و ...را در پرونده جنایی مان داشتیم! تمام شیطنت هایی که از دو پسربچه چهار پنج ساله کاملا بعید می نمود!
از دگر وقایع قابل ذکر آن دوران این بنده نگارنده اگرچه بواسطه تخم مرغ های کبوتران توانایی ساعت ها صحبت/وراجی را داشتم اما به گفته اقوام همواره نیاز به یک مترجم در کنارم  احساس می شده، که مادرجان این وظیفه را بر دوش کشیده و صحبت های این بنده نگارنده را به زبان قابل فهم اقوام برمیگردانده اند! و از همین روی ما تا سن پنج سالگی همچنان از موهبت خوردن تخم مرغ های کبوتران بهره مند بودیم.
بگذارید این نوشته را با چند نمونه از آن لغات به پایان ببریم فلمثل:

 بابون(baboon) = صابون 
پاتوم پاتوم! (patom patom) =اشاره به اینکه پای اینجانب مورد صدمه واقع گشته است!
الم چچست!(alam chechest) = کنایه از وارد شدن صدمه به سر این بنده نگارنده!
خاله دیری!(deiri) = خاله مهری! (این نکته از سوی ایشان همچنان مورد سوء استفاده است!)

از مابقی مواردهم میگزریم تا آبروی نداشته مان بیش از این نرفته است:دی



ما و چرخ جانمان خانه پدربزرگ یهویی
یهویی از تو آلبوم پیدا کردم!
۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۱
آقاگل ‌‌

اندر احوالات دوسالگی آقاگل جان گفته های زیادی موجود نیست. تنها خاطره ای که از آن دوران در ذهن این بنده نگارنده نقش بسته اولین سفر مشهد به اتفاق خانواده است.

تقریبا یک سال و نیم داشتیم که راهی مشهد شده و رسما شدیم مشهدی آقاگل! ( اگر رمضون بودیم مش رمضون می شدیم!) 

و در همان سفر بودی که پدرجان این بنده نگارنده را به عکاسخانه بردی و چون عکاس گرام مارا بر روی چهارپایه مرتفعی گذاشته بودی و ما اصولا در جایی بند نمی شدیم! ار همان بالا جستی زده و تصادفا دماغ جانمان با موزاییک های کف عکاسخانه آشنایی بیشتری پیدا کرد!

و دگر آنکه این بنده نگارنده از همان سنین نیز آدم ساکتی بوده و پدرجان چون این سکوت را بدید ناف مارا به تخم مرغ! کبوتران بخت برگشته بست تا به گفت آییم! که البت پس از آن بارها از این کار خود اظهار پشیمانی نمودند!

همین دیگر در کل دوسالگی مختصر و مفیدی داشتیم!






 عکس اول همان عکس مذکور است با دماغ جانمان! (با اینکه دماغ جانمون اوخ! شد باز می خندیدما:دی)

عکس دوم در مسافرخانه حرم است همراه با کلاه خرسیمان که گویی به خواب زمستانی می اندیشیده ایم!

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۳:۰۵
آقاگل ‌‌

چند وقت پیش بر حسب اتفاق چند آلبوم قدیمی کشف نمودم! که پر بود از عکس هایی که هر کدومشون یک دنیا خاطره اند.

القصه تصمیم دارم بخشی از این خاطرات رو همین جا ثبت و ضبط کنم!


پرده اول: تولد یک عدد آقاگل


به قول معروف در یک روز سرد زمستانی در خانواده ای متدین چشم به جهان گشودیم! (تا اینجای کار که درست بوده ان شالله در آینده هم پست مهمی می گیرم نگران نباشید- توضیح از بده نگارنده!)


روز 17 اسفند سال 70مقارن با سوم رمضان یک عدد آقاگل چشم به جهان گشود. و نعره های مستانه " اووه اووه " سر بداد! و چون پرستار این واقعه را بدید رو به حضرت مادری کرد و گفت: " باشد که نویسنده بزرگی شود! با این هدف که خوب نوشتندی برای خوب خوانده شدن!"

پس از رهایی از بند بیمارستان انتخاب اسم برای اینجانب نیز چالشی عظیم بودی. تا جایی که در ذهن بنده نگارنده است قرار بر این بود که چون در ماه رمضان به دنیا آمده ایم ناممان مش رمضون باشد! که با وساطتت پدربزرگ جانمان (که خدایش بیامرزاد) قرار بر این شد که یک عدد آقاگل باشیم! ( در روایات آمده که وی جفت پا در یک کفش نهاده و گفته یا آقاگل یا اینکه من در گوشش اذان نخواهم گفت! و دیگران چون ترسیده اند که کفش پاره گردد موافقت نموده و القصه فوقع ما وقع! - پایان توضیح) 

باری، جای دارد همینجا از پدربزرگ جانمان کمال تشکر را داشته باشیم و از خدای منان برایش طلب آمرزش نمائیم باشد که جبران محبت های بی دریغش واقع گردد.

از داستان تولد که بگذریم پس از آن تا سن یک سالگی این بنده نگارنده تنها گریه کردمی و شیر مادر خوردمی و گهگاه برای حضار میخندیدمی و حضار نیز از این خنده های آقاگلیانه از خود بیخود شده و ذوق بسیار کردند! (ز قضا همچنان خنده های این جانب فرح بخش دوستان و آشنایان است!- توضیح از بنده نگارنده ) و این داستان برقرار بود تا سن یک سالگی که دومین حادثه عظیم زندگی برای این جانب رقم خورد!(طبعا اولی همان لحظه تولدمان بود!) و آن چیزی نبود مگر رفتن تا دم مرگ و شکست دادن آن به مدد پدر جان! قصه از این قرار است که خوانواده محترم در یک روز تابستان هوس گشت و گذار کرده و روی به سوی طبیعت آورده و در کنار رودی خروشان بساط نهار می گسترانند! و این بنده که یک سال بیشتر نداشتمی و بسیار بازیگوش بودمی و هنوز راه نرفتن ندانسته سودای دویدن و شناگری در سر داشتمی تن به آب زده و دست و پا زنان غرفه همی گشتم! که در آخرین لحظات پدرجان که از قضا شناگر قابلیست در میانه راه انگشت شصت پای یکدانه پسرش را گرفته! و مرگ از این سو و پدر از آن سو و در نهایت در این کشاکش پدرجان پیروز شدی و از همان جا بود که دانستمی جز پدر یار و یاوری در زندگی نخواهم داشت! و اوست که همواره همچون کوه در پشتم خواهد بود!

و این بود داستان یک سالگی آقاگل



عکس از چند ماهگی این بنده نگارنده در منزل پدربزرگ جان :) 

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۳
آقاگل ‌‌